Homa Sarshar
 
 Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

Articles - Year 2005                                     Works >> Publications


August 21, 2005
هر چند وقت يکبار بايد اين برنامة کوتاه خودم را به پاسخگويي به شما بينندگان وفاداری که با پيامها و نامه‌های خود مرا مورد مهر فراوان قرار می‌دهيد اختصاص دهم تا به شما ياران بگويم چقدر به نظريات و گفته‌هايتان احترام می‌گذارم، آنها را با گوش جان می‌شنوم و پا

هر چند وقت يکبار بايد اين برنامة کوتاه خودم را به پاسخگويي به شما بينندگان وفاداری که با پيامها و نامه‌های خود مرا مورد مهر فراوان قرار می‌دهيد اختصاص دهم تا به شما ياران بگويم چقدر به نظريات و گفته‌هايتان احترام می‌گذارم، آنها را با گوش جان می‌شنوم و پاس مي‌دارم. اشتباه نکنيد قصدم اين نيست که همة نامه‌ها و پيامهای تلفنی مهرآميزند و مرا می‌نوازند. خير اصلا چنين نيست. گروهی هم به خود زحمت می‌دهند و نامه‌ای مي‌نويسند گلايه‌آميز و پرسش‌هايي می‌کنند که بيش از آنکه پرسش باشد سرزنشی است گاه آميخته به خشم. من نويسندگان اين نامه‌ها و يا گويندگان اين قبيل پيام‌های تلفنی را نيز دوستان خود می‌دانم چرا که به گفتة نظامی کبير: «اگر با ديگرانش بود ميلی / چرا ظرف مرا بشکست ليلی؟» يا به نقل از آن گفتة رايج «دوست مي‌گويد و دشمن گفت مي‌خواستم بگويم.» يعنی آنکه از گفتار من انتقاد می‌کند و يا مرا مورد پرسش قرار می‌دهد حتما گوشة چشمی به کار من دارد و آنرا قابل نقد و بررسی مي‌داند. حال اگر اين خطاب گاه آميخته به توبيخ و سرزنش باشد چه باک که همين نکته‌سنجی‌ها در کار نويسنده و روزنامه‌نگار مؤثر می‌افتند و به پيشبرد کار او کمک مي‌کنند. بله همة اين محبت‌ها، توضيح‌ها و ابراز نظرها را به ديدة منت می‌خرم حتما به آنها ترتيب ‌اثر می‌دهم و خود را مديون شنوندگان و بينندگان و خوانندگان وفادار خود می‌دانم. به عنوان نمونه يکی دو هفته پيش که دربارة قحطی و گرسنگی در کشور نيجر صحبت کردم و نام کشور را اشتباها نيجريه گفتم، دوست گرامی و بينندة وفادار من آقای رازی در پيام سراسر مهر خود اين اشتباه را تذکر داده بود که چقدر از او ممنون شدم و در عين حال به اطلاعاتم افزوده شد که دو کشور متفاوت به نامهای نيجر و نيجريه وجود دارند که نبايد آنها را با هم اشتباه کرد.

از سوی اما ديگر با برخی از شما دوستان هم يک مشکل کوچک دارم. نمونه‌اش آقا يا خانمی که خود را «يک ايرانی فضول» معرفی کرده و در آخرين نامه‌ای که برای من نوشته، پرسشی را مطرح کرده است که حال مرا گرفت چون بقول معروف انگشت روی شاسی حساس گذاشت. يک ايرانی فضول می‌پرسد: «برايم در مورد شما سؤالی پيش آمده است: با پوزش شما سرشار از چی هستيد؟ عشق به ايران و ايرانی، عشق به يهوديت و اسراييليت و يا عشق به انسانيت و بشريت بطور کلی با منافع مشترک و دور از اين جنگها و درگيريها و کشت و کشتار و نيز دور از خساست در همدردی و همراهی؟» برای پاسخ به اين دوست ناديده که نمونه‌اش در ميان جماعت ايرانی خارج از کشور به‌ويژه روشنفکران کم نيست، بايد شما را به ساليان پيش برگردانم و از زمانی بگويم که نشرية فکاهی توفيق در ايران منتشر می‌شد. اگر يادتان باشد در پيشانی صفحة نخست توفيق شعاری بود تحت عنوان: "همشهری، شب جمعه دو چيز يادت نره، دوميش توفيق!» يک خوانندة کنجکاو - مثل همين ايرانی فضول - نامه‌ای نوشته بود و پرسيده بود: «آقا جان اوليِ اون که شب جمعه نبايد يادمون بره چيه؟!» نويسندة باذوق توفيق در پاسخ اين خواننده نوشته بود: «آقاجون شما اصلا نه توفيق رو بخر و اونو بخون!» به پيروی از همان نويسندة باذوق من هم بايد به خانم يا آقای ايرانی فضول بگويم: «جان من، اگر هنوز پس از چهل سال سابقة نويسندگی و روزنامه‌نگاری و اجرای برنامه‌های راديويي و تلويزيونی پرسش اساسی‌ات از بنده اين است و از ورای نوشته‌ها و برنامه‌های من هنوز پاسخش را نيافته‌ای، پس تو هم برنامة مرا تماشا نکن!»

August 14, 2005
يكشنبه 14 اوت 2005 - دورة چهارم‌ - برنامة سی‌ام

بيشک شما هم از خبر درگذشت زودرس پيتر جنينگزPeter Jennings  خبرنگار و گزارشگر شبکة اي.بی.سی. اندوهگين شديد. اين خبرنگار متين رفتار با آن چهرة مهربان و قامت بلند و صدای خوش که خبر را آنچنان برايت می‌خواند که به دلت می نشست و باور می‌کردی. مردی از جنم والتر کرانکايت پير دنيای روزنامه‌نگاری. من از روز ورودم به آمريکا دو مرد خبرنگار تلويزيونی را بسيار پسنديدم و به تماشايشان نشستم: اولی والتر کرانکايتWalter Cronkite  و ديگری همين پيتر جنينگز. از تام بروکا Tom  Brokow هم بدم نمی‌آمد ولی به عنوان افرادی چون دن رادر Dan Rader  هيجوقت به دلم ننشستند. از ورای چشمان تيز دوربين تلويزيون موج رگه‌های خودشيفتگی، رقابتهای ناسالم و حرص و آز نفر اول بودن و فخرفروشی را می‌گرفتم و هر چند بسياری از آنان روزنامه‌نگاران حرفه‌ای و مطلعی بودند و هستند ولی در کار دل نمی‌شود دخالت کرد، دلم با آنها نبود.

ولی پيتر جنيگز را هر کجا که می‌رفت دنبال می‌کردم و کارش را ستايش: در بوسنيا، در کار گزارش يازده سپتامبر، در کار گزارش انتخابات امريکا و از همه مهمتر برنامه‌ای را که با بچه‌ها داشت. می‌شد ديد و حس کرد که اين مرد بزرگ جهان خبر چه انسان با احساس و مسئولی است و در دل هزار بار او را تحسين می‌کردم. روز يکشنبة گذشته هنگامی‌ که شنيدم سرطان ريه چه سريع او را از پای درآورد، با غمی سنگين برای شبکة اي.بی.سی. يک خط ايميل زدم و فقدان او را تسليت گفتم. مي‌دانم ممکن است حتی کسی اين پيام را نخواند ولی برای دل خودم اينکار را کردم.

از آن روز تا امروز هم هر چه در رابطه با او می‌شنوم و هر برنامة ويژه‌ای را که به يادش تدارک می‌کنند مي‌بينم غمم سنگين‌تر می‌شود و حيرت و حسرتم افزون‌تر. علتش روشن است: پای مقايسه را به ميان می‌کشم، برای هزارمين بار. فکر می‌کنم چگونه در دو کشور با طايفة روزنامه‌نگاران اينگونه متفاوت برخورد مي‌کنند؟ چگونه است که در سرزمين مادری من از همان روزي‌ كه ‌ميرزا صالح‌ شيرازي‌ حدود ۱۷۰ سال‌ پيش‌ نخستين‌ روزنامه‌ را انتشار داد تا امروز‌ روزنامه‌نگاران‌ و اهالي‌ قلم بجای آنکه بر صدر بنشينند و قدر ببينند، همواره در معرض‌ انواع‌ آزارها و تهديدها و محدوديت قرار داشته‌اند و قربانيان شجاع و مبارز‌ زيادي‌ نيز پيشكش‌ راه‌ آزادي‌ انديشه‌ و قلم‌ كرده‌اند؟ چگونه است که در سرزمين من روزنامه‌نگاران و اهالی قلم در چشم حکومتيان و در چشم مردم آن حرمت و عزتی که در اين سرزمين می‌بينند را ندارند در حالی که در ميان آنان بسيارند کسانی که از نظر آگاهی و دانش و حرفه‌ای بودن شانه به شانة بزرگان کشورهای غربی می‌سايند؟

در همين شهر لٌس‌آنجلس چند غول روزنامه‌نگاری زندگی می‌کنند که گاه بعضی از آنان حتی به نان شب هم محتاجند و در نهايت درماندگی روزگار می‌گذرانند؟ در آلمان و فرانسه و سوئد و انگستان هم همينطور. در کشور خودمان و در همين يک دهة اخير که وضع از اين هم اندوهبارتر است. عزت و احترامشان به‌کنار به سرنوشت آنها بنگريد: از قتلهای زنجيره‌ای گرفته تا تبعيد و زندان و شکنجه و اعتصاب غذا آنهم به‌ جرم نوشتن و ابراز عقيده. حيرت و حسرتم از آن است که هر يک از اين نخبگان انديشه و قلم در گوشه‌ای دست به‌گريبان مرگی تدريجی هستند و کسی را غمی نيست. پرسش اين است: اگر اينان بجای تولد در آن سرزمين اهورايي چون جنينگز و کرونکايت در غرب متولد شده بودند چنين سرنوشتهايي در انتظارشان بود؟ سرچشمة حيرت و حسرت مرا دريافتيد؟

August 7, 2005
در حالی که بسياری از ايرانيان شبانه روز دلمشغول درگيريهای خشونت‌بار مهاباد و مناطق کردنشين ايران هستند، در حالی که وضع دردناک اکبر گنجی و منوچهر محمدی و اعتصاب غذای آنان و شرايط ناگوار ساير زندانيان سياسی جمهوری اسلامی لحظه‌ای از فکر و ذهن کوشندگان ايران

در حالی که بسياری از ايرانيان شبانه روز دلمشغول درگيريهای خشونت‌بار مهاباد و مناطق کردنشين ايران هستند، در حالی که وضع دردناک اکبر گنجی و منوچهر محمدی و اعتصاب غذای آنان و شرايط ناگوار ساير زندانيان سياسی جمهوری اسلامی لحظه‌ای از فکر و ذهن کوشندگان ايراني نمی‌رود، گزارش‌های تکان‌دهنده‌ای که اين روزها از کشور نيجر می‌رسد، خبر از خشکسالی و قحطی و گرسنگی دو و نيم ميليون انسان بيگناهی که بيشترشان کودکان و نوزادان هستند می‌دهد و ابعاد فاجعه‌ای که در گوشة ديگر جهان در شرف تکوين است. چگونه اين چهره‌های خشکيده، با لبهای داغمه‌بسته، اين چشمان پر التماس، اين پوستهايي که در اثر سوتغذيه شفافيـت و نرمش خود را از دست داده‌اند، اين پستانهای آويزان بدون شير مادرانی که از شيرة جان خود مايه می‌گذارند تا نوزادشان يک روز ديگر بيشتر زنده بماند و در مقابل چشمان ميليونها انسان بی‌غم و بی‌خيال به زندگی خفت‌بار خود ادامه دهد همة ما را تکان نمي‌دهد؟ از خود می‌پرسم چگونه می‌توان غذا خورد و حيف و ميل و ريخت و پاش کرد در حاليکه هر يک لقمه غذاي نخورده‌ای که از سر شکم‌سيری به درون زباله‌دانی سرازير می‌شود، می‌تواند جانی را نجات دهد.

از سوی ديگر ظرف هفتة گذشته که صدمين سالروز انقلاب مشروطيت بود، که شصتمين سالروز حملة اتمی به هيروشيما بود، که در بسياری از نقاط ديگر جهان روزهايي اين‌چنين را به ياد می‌آوردند و به بزرگداشت قهرمانانی که گاه جان خود را فدای باور خويش کرده‌اند نشسته بودند، به اين موضوع فکر می‌کردم که کداميک از اين رويدادها در روند زندگی روزمرة من و شما آنچنان اثر کرده يا خواهد کرد که از جای خويش برخيزيم و کاری بکنيم. اعتصاب غذای يک تن و دو تن زندانی سياسی که با چنين شيوه‌ای به جنگ استبداد و خودکامگی رفته‌اند؟ خواندن آمار کشته‌شدگان حملة اتمی امريکا به هيروشيما؟ خواندن داستان مبارزان راه مشروطيت؟ ديدن اين چهره‌های گرسنه و در حال مرگ کودکان نيجري؟ بالاخره يکی دو مورد از اين رويدادهای جهانی که هر روز در اطاق نشيمن‌مان از جلوی چشمان ما رژه مي‌روند، بايد اثری در گوشه‌ای از قلب و مغز ما بگذارند. ولی آيا چنين می‌کنند؟ من جزو آن گروهی نيستم که به کسی بگويم چنين کن يا چنين نکن، ولی در عين حال به اين نکته نيز باور دارم که هر انسانی در اين جهان بايد جدا از رسيدن به وجود خويش و کوشش در رونق بخشيدن به حضور شخص خويش کاری هم برای جامعة بزرگ بشری بکند. در اين دنيايي که بقول شاعر چون کاروانسرايی دو در است، چون از دری وارد شدی تا نوبت خروجت از در ديگر برسد بيشک کاری می‌توانی بکنی، هر چند کوچک و ناچيز. ولی شوربختانه برای بسياری از اين مسافران که گويي از اين عبور و اقامت موقت قصدی جز رسيدگی به خود را ندارند و عمر را دو روز می‌پندارند و به بهانة آن بر اين باورند که بايد صفا کرد، هيچيک از اين مناظر و خبرها و تصاوير مؤثر نمی‌افتند. نه مبارزة آن کوشندگان سياسی، نه عظمت کشتار بمب اتمی، نه طوفان و سيل و زلزله ونه حتی هزاران هزار کودک بيگناه نيجری که در اثر خشم طبيعت در حال مرگ هستند. هيچکدام اينها حتی برای لحظه‌ای آنان را از تاری که دور خويش تنيده‌اند و در دنيای کوچک و حقير خود تنها در حال مصرف هستند و بس بيرون نمی‌آورد. انگار دنيا از دو دسته انسانها تشکيل شده است: آنان که غم خود دارند و آنهايي که غم ديگران. اشکال کار اينجاست که شمار گروه اولی‌ها بسا بيش از دومی‌هاست. اگر اين معادله چنين نبود و کفة کسانی که دغدغة ديگران را داشتند سنگين‌تر بود، چه بهشتی می‌شد اين دنيا!



2008
2007
2006
   2005
 
  December
  November
  October
  September
   August
  July
  June
  May
  April
  March
  February
  January
2004
2003
2002
2001
2000
1999
1998
1997
يادواره‌ها
Archive: English
Publications

Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

   Copyright © 2005 HomaSarshar.com . All Rights Reserved.




Designed & maintained by

Web Design & Development Solutions