Homa Sarshar
 
 Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

Articles - Year 2005                                     Works >> Publications


July 31, 2005
شمار دوستاني که ظرف هفتة گذشته در ارتباط با اين برنامة کوتاه هفتگی با من در تماس تلفنی و ايميلی بودند از هر زمان ديگر بيشتر و از نظر موضوع از هر زمان ديگر متنوع‌تر بود

شمار دوستاني که ظرف هفتة گذشته در ارتباط با اين برنامة کوتاه هفتگی با من در تماس تلفنی و ايميلی بودند از هر زمان ديگر بيشتر و از نظر موضوع از هر زمان ديگر متنوع‌تر بود. عده‌ای که از من مي‌خواهند هميشه دربارة مسائل ايران سخن بگويم گله‌مند بودند چرا در يکی دو برنامة گذشته کمتر به اين مسائل ‌پرداختم. پاسخم به اين گروه اين است در شرايطی که تحليل‌گران سياسی، کارشناسان و پژوهشگران حرفه‌ای در کار ايران متحير و حيران مانده‌اند، منِ ناظرِ غيرمتخصص چه دارم بگويم و از کجايش بگويم که اين ديگران کم گفته يا نگفته باشند: از گنجی و محمدی اين دو مبارز خستگی‌ناپذير و اعتصاب غذايشان بگويم و از وضع وخيم سلامتی هر دوی آنها، از مسائل اتمی بگويم، از اعدام دو نوجوان زير سن هجده‌‌ سال در شهر مشهد به بهانة همجنسگرايي بگويم، از دادگاه تجديد نظر زهرا کاظمی و حکم دستگيری وکلای مدافع اين پرونده بگويم، از سفر عنقريب احمدی‌نژاد رئيس آيندة جمهوری اسلامی به اجلاس سازمان ملل بگويم. نمی‌دانم. راستش را بگويم در اين کار مانده‌ام!

دوستان ديگری با خشنودی می‌خواستند نام پنج اهل قلم ايرانی که برندة جايزة هلمن همت ديده‌بانی حقوق بشر شده بودند يعنی آشور بانيپال بابلا، عليرضا جباری اميد معماريان، سينا مطلبی و تقی رحمانی را اعلام کنم. اعلام اين اسامی البته کار ساده‌ايست ولی هر سال اعلام اسامی برندگان اين جايزه، پيام ديگری هم برای ما به‌همراه دارد و آن اينکه چگونه نقض حقوق ابتدايي بشر در ايران و در رابطه با هنرمندان و اهالی انديشه و فکر سال به سال بدتر می‌شود. سالهای پيش تعداد برندگان ايرانی اين جايزه از يک يا دو نفر تجاوز نمی‌کرد. ولی امسال جمهوری اسلامی با پنج برنده در صدر جدول کشورهای ناقض حقوق بشر قرار گرفته است.

در محدودة کوچکتر شهری خودمان، چند تن ديگر از ياران برای پاسخ به درخواست هنرمند گرامی خانم شهلا سرشار که برای شروين پورات پسر خواهر بيمارش تقاضای همکاری و خون کرده بود، مرا با او اشتباه گرفته بودند و در نهايت مهر و با پيام‌های دلگرم‌کننده گفته بودند بخاطر من به کمک اين جوان خواهند رفت. پاسخم به اين دوستان عزيز اين است که هرچند من و شهلا سرشار با هم نسبت خانوادگی نداريم، ولی در جمع خانوادة بزرگ بشری همه با هم منسوب هستيم و ياری و همدردی با يک انسان در هر شرايطي حرکتی زيباست، چه برای دوستی شخصی چه برای انسان‌دوستی. آنهايي که می‌خواهند با اهدای خون يا مغز استخوان به شروين پورات اين جوان نازنين که دچار بيماری لوکيمياست ياری برسانند، می‌توانند بين ساعتهای ۱۰ صبح تا ۵ بعدازظهر يکشنبة آينده هفتم اوت به مجتمع فرهنگی نصخ واقع در شهر بورلی هيلز و هفتة بعد از آن چهاردهم اوت به مجتمع فرهنگی ارتص-سيامک در شهر رسيدا بروند و يا در طول هفته به مرکز اهدای خون بيمارستان سيدر ساينای مراجعه کنند و به ‌نام شروين پورات خون بدهند و خانوادة اين جوان را در اين روزهای سخت دريابند.

دوست ديگری خواسته است به شما ياران ياد‌آوری کنم که در تلفنهای موبايل خود زير نام ICE يعنی در شرايط اضطراری In Case of Emergency شمارة تلفن نزديک‌ترين کسی که مايل هستيد پليس يا مددکاران در صورت وقوع يک سانحه يا حادثه ويرا از وضع شما باخبر کند بنويسيد که سريع‌ترين و راحت‌ترين وسيله برای پليس و مسئولان آمبولانس و کمکهای اضطراری برای ارتباط با عزيزان شماست که آنها با معنای ICE آشنا هستند.


July 24, 2005
‌اين روزها در امريکا گرما بيداد می‌کند: هوا از صبح‌ تا شب بدجور دم‌ كرده‌ و است‌

‌اين روزها در امريکا گرما بيداد می‌کند: هوا از صبح‌ تا شب بدجور دم‌ كرده‌ و است‌. آفتاب‌ تند و شديد مي‌تابد و صورت‌ را آزار مي‌دهد. در طول هفته که ناچاريد سر کار برويد درون‌ اتومبيل‌‌ و به هنگام رانندگی خيابان‌‌های شلوغ‌، ترافيك ‌سنگين‌ و هرم گرما پلكها‌ را سنگين‌ می‌کنند. فضاي‌ دور و بر و حال‌ و هوا طوري‌ است‌ كه‌ ترجيح می‌دهيد کار را کرده و نکرده به خانه باز گرديد و خود را از شر گرما برهانيد. روزهای تعطيل مثل امروز هم دستکمی از روزهای هفته ندارند. اصلا گرمای هوا حال آدم را بدجور می‌گيرد بطوريکه حوصلة‌ هيچ‌ كاري‌ پيدا نمي‌کند. وقتي‌ مي‌گويم‌ هيچ ‌منظورم‌ دقيقاً همين‌ است‌. صبح‌ كه‌ از خواب‌ بلند مي‌شود، نمي‌داند با خودش‌ و كارهايي‌ كه‌ دارد چه كند. دلش‌ مي‌خواهد بي‌دغدغه‌ صبحش‌ به‌ شب‌ برسد و از عالم‌ وآدم‌ فارغ‌ باشد. اين‌ روزها آدم‌ بيخود و بي‌جهت‌ به‌ كاناپة‌ جلوي‌ تلويزيون‌ علاقه‌مند مي‌شود. هنوز چاي‌ صبح‌ از گلويش‌ پائين‌ نرفته‌، كاناپه‌ به‌ او چشمك‌ مي‌زند كه‌ بزن‌ بر طبل‌ بي‌عاري‌ كه‌ آنهم‌عالمي‌ دارد! پس‌ مي‌رود دراز به‌ دراز روي‌ كاناپه‌ ولو مي‌شود، تلويزيون‌ را روشن‌ مي‌كند، برايش ‌هم‌ فرق‌ نمي‌كند به‌ تماشاي‌ چه‌ برنامه‌اي‌ بنشيند. مدتي‌ به‌ همان‌ حال‌ مي‌ماند و به‌ تلويزيون‌ چشم ‌مي‌دوزد، بدون‌ اينكه‌ بفهمد چه‌ صحنه‌هايي‌ از جلوي‌ چشمش‌ رد مي‌شوند. رمق‌ جواب‌ دادن‌ به ‌مراجعين‌ تلفني‌ را ندارد و از صداي‌ زنگ‌ تلفن‌ هم‌ دلخور مي‌شود. هرازگاهي‌ سراغ‌ يخچال ‌مي‌رود، هله‌هوله‌اي‌ بر مي‌دارد، بدون‌ آن كه‌ اشتها داشته‌ باشد چيزي‌ از گلوي‌ خود پائين‌ مي‌دهد و باز مي‌رود سراغ‌ كاناپه‌.

در چنين روزها آنهايي که حالش را دارند براي‌ فرار از كسالت‌ روز گرم‌ و سنگين‌ به‌ كنار دريا و پارک‌های گوناگون مي‌روند تا قدمي‌ بزنند و هوايي‌ بخورند. جالب اينکه در اغلب پارك‌ها‌، تعداد زيادی ميزها را هموطنان‌ ما گرفته‌اند. بر سر هر ميز، دو نفر يا بيشتر به‌ بازي‌ تخته‌نرد مشغولند و عده‌اي‌ دورشان‌ جمع‌ شده‌اند. سر و صدا و داد و فرياد و لغزخواني‌ - كه‌ از اسباب‌ بازي‌ تخته‌نرد است‌ - غوغا مي‌كند. گاهي‌ هم‌ دعوا و بگومگو برپاست‌. عده‌اي‌ كه‌ اصول‌ بازي‌ را رعايت‌ نمي‌كنند ديگران‌ را عصباني‌ مي‌كنند و وادار به‌ پرخاش‌. گويا خبر ندارند اين‌ بازي‌ ملي‌ و ميهني‌ كه‌ بساطش‌،هر كجا كه‌ مي‌روي‌ پهن‌ است‌، چه‌ آداب‌ و رسومي‌ دارد و چگونه‌ از قديم‌الايام‌ در بارة‌ آن‌ نوشته‌اند و گفته‌اند. عنصرالمعالي‌ كيكاووس‌ بن‌ اسكندر در باب‌ سيزدهم‌ قابوسنامه اندر مزاح‌كردن‌ و نرد باختن‌ مي‌فرمايد:

«.. تا بتواني‌ از مزاح‌ سرد كردن‌ پرهيز كن‌ و اگر مزاح‌ كني‌ باري‌ در مستي‌ مكن‌، كه‌ شر بيشترخيزد، كه‌ مزاح‌ پيشرو شر است‌. و از مزاح‌ ناخوش‌ و فحش‌ شرم‌ دار، اندر مستي‌ و هشياري‌، خاصه ‌در نرد و شطرنج‌ باختن‌...

... و نرد و شطرنج‌ باختن‌ بسيار عادت‌ مكن‌، اگر بازي‌ به‌ اوقات‌ باز و به‌ گروه‌ بمباز، الا به‌ مرغي ‌يا به‌ مهماني‌ يا به‌ چيزي‌ از محقرات‌. به‌ درم‌ مباز كه‌ بي‌درم‌ باختن‌ ادب‌ است‌ و به‌ درم‌ باختن ‌مقامري‌...

... و اگر با كسي‌ محتشم‌تر از خويشتن‌ بازي‌، در نرد و شطرنج‌، ادب‌ هر دو آن‌ است‌ كه‌ تو دست‌به‌ مهره‌ نكني‌ تا نخست‌ او آنچه‌ خواست‌ برگيرد. اگر نرد باشد نخست‌ كعبتين‌ بدو ده‌ تا گشاد كند. اما با مستان‌ و گران‌جانان‌ هرگز به‌ گرو مباز تا عربده‌ نخيزد. و بالاخره بر نقش‌ كعبتين‌ با حريف‌ جنگ‌ مكن‌ و سوگند مخور.


July 17, 2005
نسل جوان هنرمندان و نويسندگان ايرانی خارج از کشور که بارها دربارة آنان با شما صحبت کرده‌ام، همانهايي که به ‌نام نسل دوم مهاجر شناخته شده‌اند، علاوه بر اينکه با انتشار کتابهای مختلف در اين بازار پر رقابت نام و شهرتی بهم زده‌اند، در پی شناخت ريشه‌های خود و

نسل جوان هنرمندان و نويسندگان ايرانی خارج از کشور که بارها دربارة آنان با شما صحبت کرده‌ام، همانهايي که به ‌نام نسل دوم مهاجر شناخته شده‌اند، علاوه بر اينکه با انتشار کتابهای مختلف در اين بازار پر رقابت نام و شهرتی بهم زده‌اند، در پی شناخت ريشه‌های خود و زادگاه مادری خويش تا آنجا پيش مي‌روند که برای من و شمای نسل نخست مهاجران خاطراتی را زنده می‌کنند، خاطراتی که آگاهانه يآ ناآگاهانه آنان را در پستوی ذهنمان پنهان کرده‌ايم و کمتر سراغشان می‌رويم. گاه که نوستالژی يا غم غربت به دلمان چنگ می‌اندازد کوشش می‌کنيم خاطرات خوش گذشته را مرور کنيم و آهی از سر اندوه بکشيم. گاه که با فرزندان خود از زادگاه مادری خويش و روزهای خوش گذشته سخن می‌گوييم، باز هم آگاهانه يا ناآگاهانه بسياری از آنچه در آن سرزمين می‌گذشت و بر سر بيشتر ما می‌رفت را به فراموشی می‌سپاريم و تنها از خوبي‌ها و خوشي‌ها می‌گوييم.

بايد حضور اين نسل نويسنده و نگرش شفاف آنان را بر آنچه در آن سرزمين به‌نام زندگی خانوادگی و ارزشها و آداب و رسوم و فرهنگ مردم روی مي‌داد، قدر نهاد که اينان آينه‌هايي در برابرمان می‌گذارند تا يک بار ديگر بدون تعصب و چشم‌پوشی، بدون پنهان‌کاری و سعی در تغيير تاريخ به خويشتن و اطرافمان بنگريم و غبار فراموشی از يادها پاک کنيم تا روانمان نفسی تازه بکشد.

فريده گلدين ديانيم، بانوی جوان نويسندة مقيم ويرجينيا نخستين کتاب خود به‌نام «آهنگ عروسی» Wedding Song به‌تازگی منتشر کرده و در همين ماههای نخست چندين نقد خوب گرفته است.

«آهنگ عروسی» خاطرات بچگی، نوجوانی و جوانی دخترکی است که عليرغم جثة ريزش برای يک نفس آزادی و استقلال در دامان خانواده‌ای به‌شدت سنتی شهر شيراز مبارزه‌ای بی‌امان را پی می‌گيرد تا خود را از چهارچوب محدوديت‌های رايج چهار دهة پيش که بر زنان و دختران می‌رفت برهاند و در پايگاه يک انسان علاقه‌مند به مدرسه و دانشگاه و کتاب و نوشتن رخصت اين را بيابد تا چنين کند.

در لابلای صفحات اين کتاب، من و شمای خواننده با بخشی از آنچه در سرزمين مادری ما می‌گذشت و بسياری از آنان را خود ما نيز تجربه کرده‌ايم از نو روبرو می‌شويم که گاه ناچار می‌شويم کتاب و چشم را ببنديم و دستکم در دل به اين واقعيت اقرار کنيم که روزگاران گذشته آنچنان هم افتخار‌آفرين نبودند و فرهنگ ديرپای دوهزار و پانصد ساله همراه با خود دوهزار و پانصد سال بار سنگين آداب و رسوم را حمل می‌کرد.

آنچه در کتاب فريده گلدين می‌خوانيم داستان پر آب چشم سه نسل از زنان ايرانی شهرستانی است که يکی در پی ديگری تحقير و توهين و شوربختی را تحمل می‌کند و با بردباری و صبوری خود از آنان پاسداری می‌کند تا به فرزندان دختر خود تحويل بدهد و يا مردانی در دامان خويش بپروراند که با رخصت مادران تحقير شده در حق همسر و دختران خود چنين کنند.

ماجراهاي ساده‌ای چون رفتن به مدرسه، رسيدن به سن بلوغ، زندگی در خانوادة گسترده با فرهنگ قبيله‌ای، مراسم خواستگاری و ازدواج، نگرانی از ترشيده شدن دختر، ترس از تمايل دختر برای رفتن به دانشگاه و بسياران حکايات ديگر که در اين کتاب آمده‌اند هر يک درديست بر دردهای فراوان که زنان طی قرون کشيده‌اند و ستم‌هايي است که بر آنان رفته است و همواره ناگفته و ناشنيده مانده‌اند.

کتاب «آهنگ عروسی» را که از سوی براندايز يونيورسيتی پرس چاپ و منتشر  شده است بخوانيد که نه تنها خاطرات دردناک گذشته برايتان زنده خواهد شد که با مروری موشکافانه بار سنگين مسئوليـت آنچه امروز بايد کرد بيشتر حس خواهد شد.

July 10, 2005
زندگي در اين دنياي هزارة سوم شده است موج‌سواري: غير قابل پيش‌بيني و پر از دلهره و ترس و لرز؛ با سرعتي باور‌نکردني و شدتي تکان‌دهنده

زندگي در اين دنياي هزارة سوم شده است موج‌سواري: غير قابل پيش‌بيني و پر از دلهره و ترس و لرز؛ با سرعتي باور‌نکردني و شدتي تکان‌دهنده. صبح که از خواب برمي‌خيزي نمي‌داني در آستين گشاد شعبده‌باز جهان چه پنهان است. من که سرگيجه گرفته‌ام. نمي‌دانم من کم انرژي و ناتوان شده‌ام يا سرعت رويدادهاي جهاني آنچنان رو به افزايش است که يکي را هضم نکرده گرفتار ديگري مي‌شويم. خوب و بدش فرق نمي‌کند. همه چيز در ابعادي غول‌‌آسا در جريان است: سونامي‌وار، ويرانگر و بدون هشدار.

به عنوان مثال، يک شهروند عادي لندني هستي. در اين آشفته بازار زد و بندهاي سياسي و جنگ و جدالها براي خود يک چهارديواري کوچک ساخته‌اي که زندگيت را با بالندگي و شايستة يک شهروند محترم جهاني بگذراني. همين و بس. نه سر پيازي، نه ته پياز. امروز داري از روي خلوص نيت همراه با ميليونها انسان ديگر در سراسر جهان و با ياري هنرمندان و خوانندگان بزرگ بين‌المللي در هشت کنسرت عظيمي که در هشت شهر از جمله لندن برگزار شده است، به ياري محرومان و گرسنگان و ميرندگان بيماري ايدز مي‌روي، حالت خوش مي‌شود که هم داري از موسيقي زيبا لذت مي‌بري و هم از نظر روحي کاري مفيد کرده‌اي. دو سه روز بعد در ميدان پيکادلي با هزاران نفر ديگر گرد هم مي‌آييد تا از خوشي و شور انتخاب لندن شهر زادگاهت براي مسابقات المپيک ۲۰۱۲ فرياد شوق بر‌آوري. حالت باز هم خوش‌تر مي‌شود. يکي دو روز بعد در پشت کامپيوتر خانه يا محل کارت مي‌نشيني و بيانيه‌اي را که گروهي کوشندة حقوق‌بشري خطاب به سران کنفرانس هشت ابرقدرت جهان نوشته‌اند و از آنان خواستار ياري به افريقا، کمک به حفظ محيط زيست و مقابله با مسابقات تسليحاتي شده‌اند امضا مي‌کني تا در اين وانفساي جهان گامي در جهت راحتي وجدانت برداري. پس از آن در آينه به چهرة خودت نگاه مي‌کني و احساس رضايتي در ته چشمانت موج مي‌زند. صبح روز بعد از خواب بلند مي‌شوي تا سر کارت بروي. با همسر و بچه‌هايت راهي مي‌شويد. هر کس به‌سوي مقصد خويش. ناگهان در ميانة راه درون مترو و يا توي اتوبوس- دنيايت بهم مي‌ريزد، منفجر مي‌شوي، در فضا سوت مي‌شوي و تکه‌هاي بدن است که به هوا پرتاب مي‌شوند. حتي فرصت اين را نمي‌يابي که ببيني چقدر حالت بد شد. حتي اين امکان را پيدا نمي‌کني که به آن بخت برگشته‌اي که براي رسانيدن پيام خود به گوش جهانيان همان پيامي که شايد با بعضي از خواسته‌هاي تو هماهنگي داشته باشد بگويي: «برادر! من که داشتم براي بهبود آيندة تو وامثال تو کوشش مي‌کردم! من که سزاوار چنين مرگي نبودم!» بله هيچکس سزاوار چنين مرگي نيست، حتي آنکه بزعم رسولان مرگ و نيستي و کشتار با آنها بد کرده باشند.

نه تو شهروند لندني فرصتش را يافتي تا اين فرياد را برآوري، نه آن شهروند معصوم بغدادي، نه آن شهروند مادريدي، نه آنکه اهل نوار غزه است و نه آنکه در تلاويو زندگي مي‌کند و نه بسياران ديگر که همة شما معصومان براي خلاف نکرده، تاوان کردار پليد انگشت‌شماري را مي‌دهيد.

نمي‌دانم آيا هنوز هم مي‌توانم آرزو کنم که تا هفته‌اي ديگر روز و روزگار بر شما خوش باشد يا اينکه از اين پس بايد بگويم دم غنيمت شمار که معلوم نيست در پس امروز فردايي باشد.

July 3, 2005
مي‌گويند محمود احمدي‌نژاد اصول‌گرا رئيس آيندة جمهوري اسلامي گروگان‌گير بوده و سر اين قضيه چند روزيست در رسانه‌هاي امريکايي قيامت عظمي بر پاست

مي‌گويند محمود احمدي‌نژاد اصول‌گرا رئيس آيندة جمهوري اسلامي گروگان‌گير بوده و سر اين قضيه چند روزيست در رسانه‌هاي امريکايي قيامت عظمي بر پاست. به قول آن ضرب‌المثل قديمي خودمان «بابا قبول نيست، تو ديدي!» حالا ديگر اين هفته نوبت امريکايي‌هاست که لج مرا در آورند. هفتة قبل هنگامي که از حال و احوال خود در پي انتخاب اين حضرت درددل کردم، چقدر مورد مهر شما دوستان قرار گيرفتم که از همة تلفنها، ايميل‌ها و نوشته‌هايتان سپاس فراوان دارم. دلم گرم شد که در اين آشفته‌بازار تنها نيستم و همراهان و همفکران زياد در ايران و خارج از ايران دارم.

حالا چرا از دست امريکاييها لجم گرفته. چون براي هزارمين بار دريافتم که سياست جهاني و مجريان و طراحان آن نه دلشان به حال من و شما سوخته است، نه به حال ملت خودشان. شما را بخدا ببينيد: اين گروگان‌گيري که يکي از بزرگترين ضربه‌هاي رواني بر ملت امريکا بود و سرآغاز حرکت‌هاي تروريستي بعدي جمهوري اسلامي، در زمان خود براي رسانه‌ها خوراک خوبي بود و براي مردان سياسي وسيله‌اي براي پيروزي در انتخابات، يادمان هست.

پس از آن قضيه مسکوت ماند، حتي پس از مدتي برخي از گروگان‌گيران مثل عباس عبدي جزو توابين امريکايي هم در آمدند، از گروگان خود عذرخواهي کردند و براي امريکا هم نظرسنجي راه انداختند، که با زنداني شدن در ايران مجازات خود را پس دادند. ولي در تمام اين مدت دولتمردان امريکايي صدايشان که در نيامد هيچ خيلي هم با مهرباني از گروگان‌گير استقبال کردند. دلشان به حال ملت خودشان هم نسوخته بود. خانم معصومة ابتکار هم که وزير حفاظت محيط زيست و فضاي سبز و يا چيزي شبيه به آن در دولت دوي خردادي بود از گروگان‌گيران بنام است که باز هم صداي کسي براي او در نيامد. حالا که سر و صداي گروگان‌گير بودن آقاي رئيس‌جمهور در آمده است، دلشان به حال ملت خود و يا ملت ايران سوخته؟ شوخي گزنده‌اي است، نه؟ آخر پروندة اين جناب آنقدر سياه است که گروگان‌گيري کمترين آنهاست. آنقدر سمن دارد که اين ياسمنش هم نيست. احمدي‌‌نژاد که صفات فراواني از قبيل جلاد و فالانژ و تير خلاص‌زن و حزب‌اللهي و اين قبيل داشت و دارد و مهمترين دست‌آوردش به عنوان شهردار تهران ساختن پارک زنان و سقاخانه در پارکهاي تهران است و زنانه مردانه کردن آسانسورها، در آغاز حضور ناگهاني‌اش در صحنة سياست ايران هم هيچگونه واکنش اعتراض‌آميز جدي از سوي مردم امريکا و رسانه‌ها و حکومت بوش نگرفت. حالا چگونه يکباره موضوع روز شد؟ من سادة سياست‌ندان مي‌گويم چون از يک سو ارزش جان انسان‌ها در کشورهاي ديگر چون ايران حتما برابر با ارزش جان يک امريکايي و اروپايي نيست و از سوي ديگر ارزش جان ما و آنها رويهم برابر مصالح جهاني نيست. چرا خودمان را گول بزنيم. اين جناب حزب‌اللهي دبش که در طول ماموريتش در زندان اوين تير خلاص به مغز بسياري از جوانان پاک ايراني خالي کرده است، مي‌توان بر اعمالش چشم بست تا آنجا که به منافع خارجي لطمه‌اي نخورد. از گروگان‌گرفتنش هم مي‌توان در مواقع لازم بهره‌برداري کرد و در موارد ديگر بر آن چشم پوشيد. آخر يکي به رهبران جهان بگويد که انسان انسان است، و در هر کجاي دنيا که بر انساني ستم رود بر انسانيت ستم رفته و بس. شايد هم نياز به باباطاهر داشته باشيم که گفت:

اگر مرهم نه‌اي زخم دلم را

نمک پاش دل ريشم چرايي

يا اينکه ما را به خير تو اميد نيست شر مرسان.



2008
2007
2006
   2005
 
  December
  November
  October
  September
  August
   July
  June
  May
  April
  March
  February
  January
2004
2003
2002
2001
2000
1999
1998
1997
يادواره‌ها
Archive: English
Publications

Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

   Copyright © 2005 HomaSarshar.com . All Rights Reserved.




Designed & maintained by

Web Design & Development Solutions