November 28, 2004 روز بيست و
پنج نوامبر
سال 1960 پاتريا
مرسدس، مينروا
آرزنتينا و
ماريا ترزا
ميرابال، سه
خواهر کوشنده
و مبارز سياسی
جمهوری
دومينيکن که با
همسرانشان
درگير مخالفت
با رژيم
"تراخيلو "
بودند، در يك
حادثة
رانندگی
مشکوک كشته می
شوند
روز بيست و
پنج نوامبر
سال
۱۹۶۰
پاتريا
مرسدس،
مينروا
آرزنتينا و
ماريا ترزا ميرابال،
سه
خواهر کوشنده
و مبارز سياسی
جمهوری دومينيکن
که با
همسرانشان
درگير مخالفت
با رژيم "تراخيلو
" بودند، در يك
حادثة
رانندگی مشکوک
كشته
می
شوند.
اين قتل خشم
و اعتراض
عمومی را برميانگيزد كه
به جنبش
عمومی ضد رافائل
لئونيداس تروخيلو
ميکشد
و پس از گذشت
يك سال موجب
سرنگونی ديكتاتور
دومينيکنميشود.خواهران
ميرابال كه "
پروانههای
فراموش
نشدنی" خوانده
ميشدندبه
نماد مقاومت
ملی و مبارزات
زنان
دومينيكن
تبديل مي شوند و
دربارة آنان اشعار،
آوازها و كتابهایفراوان
نوشته ميشود.
ولی دو دهه
طول ميکشد تا
در
سال ١٩٨١
در نخستين جلسة
فمينيستی
امريكای
لاتين در
بوگوتای
كلمبيا،بيست
و پنجنوامبر به
عنوان "روز
جهانی مقابله
با خشونت عليه
زنان" اعلام
شود. باز دو
دهة ديگر لازم
ميآيد تا در
دسامبر سال
١٩٩٩،
مجمع عمومی
سازمان مللقطعنامة
تعيين روز بيست
و پنجنوامبر
به عنوان " روز
جهانی حذف
خشونت عليه
زنان " را
تصويب کند.
خشونت
بطور
عموم و در طول
تاريخ همواره
از سوی
قدرتمدارانبر
ديگران اعمال
شده است
"خشونت عليه
زنان" خصوصابه معنای
اعمال هر گونه
خشونتدر
محيطهای
عمومی و يا در
زندگی خصوصی و بر
اساس جنسيت
است كه پيامد
احتمالی آن
به اشكال
متفاوتی بروز
كرده و دامنة
وسيعی را در
بر می گيرد:
از خشونتهای
بدنی تا اشكال
پيچيده و
پنهان آن به
صورت اعمال خشونتهایجنسی،
روانی،
آموزشی،
سياسی و
اجتماعی... و در نهايت
حذف زنان از
كليه عرصهها.
دردهههای
اخير علاوه
بر اعمال
نگران کنندة
خشونت بر عليه
زنان، کودکان
نيز از اين
معضل بزرگ
اجتماعی در
ايران در امان
نبودهاند. قتل
های
ناموسی زنان
به دست همسر،
پدر يا برادر،
قاچاق
زنان و دختران
جوان و وادار
كردن آنان به
فحشا، سنگسار،
شلاق زدن و
اعدام
زندانيان زن، تجاوز
و قتل زنان
خيابانی در
مشهد، اعدام
كودكان زير هجده
سال، سرقت
كودكان و
تجاوز به آناندر
مرودشت، تجاوز
و
قتل و سرقت
اعضای بدنچندين
كودك و
بزرگسال در
منطقه پاكدشتتنها
نمونههای اندکی
از بيشمار
فجايعی است کهاين
روزها بر
زنان و کودکان
در جمهوری
اسلامی ميرود.
فاطمه
اميری
خبرنگار
روزنامة
ايران در يک
مقالة مفصل پژوهشی
با عنوان "اسيدپاشی،
مثله كردن و
سوزاندن
ديگران" و "خشونت
نخستين راه
پايان نيست"
اشاره میکند
که: در سال
گذشته نزديك
به شش هزار
پرونده قتل
عمد در
دادگاههای
كشور رسيدگی
شده که هر
ساعت از اين
سال را شصت و
يک پروندة قتل
وضرب و جرح
شامل میشود
که فقط در
زمينه قتل عمد
نسبت به سال هفتاد
و شش خورشيدی،
هشتادو سه
درصد رشد
داشته است.
آنوقت راه
حل خانم عشرت
شايقی
نماينده مجلس برای
اين معضل
دردناک به نظر
می رسد: ايشان گفتهاند:
اگر ده تا از
اين زنهای
خيابانی را بکشيم
مشکل حل میشود.
خدايا آن
را که عقل
دادی چه ندادی
و آنرا که عقل
ندادی چه
دادی!
November 21, 2004 فرا رسيدن
آخرين
پنجشنبة ماه
نوامبر يا روز
شکرگزاری
فرصتی است
برای نگاهی
عميقتر به درون
فرا
رسيدن آخرين
پنجشنبة ماه
نوامبر يا روز
شکرگزاری
فرصتی است برای
نگاهی عميقتر
به درون. گاه
ميشود که در
پيچ و خم
روزهای شلوغی
که پشت سر ميگذاريم،
فرصتی نمیيابيم
تا روشن و
شفاف به همه
آنچه از نعمت
و برکت و نيکبختی
به تک تک ما رو
کرده است
بينديشيم و آن
قول قديمی که
تشويقمان ميکرد
شکرگزار داده
و نداده باشيم
را به ياد آوريم.
هر سال با
نزديک شدن روز
شکرگزاری اين
پرسش را با
دوستان و
اطرافيان خود
در ميان میگذارم
که چرا بايد
شکرگزار بود و
هميشه هم از
پاسخهايي که
ميشنوم ميآموزم.
مثلا:
- اگر صبح
از خواب برخواستيد
و ديديد، عضوی
از بدنتان درد
ميکند، بايد
شکرگزار
باشيد که زندهايد
چون درد نشانة
حيات است. هر
هفته در سراسر
جهان، يک
ميليون نفر
بناگهان ديگر
دردی احساس نمیکنند،
چون به جمع
مردگان می پيوندند.
-اگر
فرزندتان دير
به خانه ميآيد،
بايد شکرگزار
باشيد چون در
بسياری از
کشورهايي که
جنگ و خفقان و
ديکتاتوری
حکمفرماست،
بچههای جوان
برای رفتن به
مدرسه و
دانشگاه از
خانه خارج ميشوند
و هرگز بر نمیگردند.
-
اگر طعم جنگ،
زندانی شدن،
انزوا و شکنجه
و قحطی را
نچشيدهايد،
بايد شکرگزار
باشيد چون از
پانصد ميليون
انسان ديگر
اين کرة خاکی
خوشبختتر
هستيد.
-
اگر سقف خانة
شما احتياج به
مرمت دارد،
اگر يخچالتان
جای کافی برای
مواد غذايي
ندارد، اگر
لباسهايتان
از مد افتادهاند،
يا فنر تشکتان
کمی شل شده
است، بايد
شکرگزار باشيد
چون هنوز از
هفتاد و پنج
در صد مردم
ديگر دنيا که
هيچيکاز
اينها را
ندارند
جلوتريد.
-
اگر پول در
بانک يا در
کيف بغلی و يا
گوشهای از
خانه پنهان
داريد، بايد
شکرگزار
باشيد چون جزو
هشت درصد مردم
پولدار جهان
به شمار ميآييد.
-
اگر میتوانيد
لبخند بر لب،
سرتان را بالا
بگيريد و
ابراز خوشبختی
کنيد، از نعمت
بزرگی
برخورداريد،
چون بسياری از
انسانها میتوانند
چنين باشند،
ولی نيستند.
-
اگر قادريد
انسانها را در
آغوش بکشيد،
دستشان را در
دستتان
بگيريد يا
صورتشان را با
مهربانی لمس
کنيد، بايد
شکرگزار
باشيد چون در
جهانی که
مردمانش از
کمبود تماس
انسانی رنج میکشند،
دست نوازش شما
التيام بخش
بسياری از
دردهاست.
-
اگر
فرزندانتان
يا خود شما از
تحصيلات
دانشگاهی
برخورداريد،
بايد شکرگزار
باشيد، چون
تنها يک درصد
از نفر مردم
دنيا به چنين
موهبتی دست مييابند.
-
اگر حتی کوره
سوادی برای
خواندن و
نوشتن داريد
باز هم از
هفتاد در صد مردم
جهان پيش
هستيد که اين
هفتاد درصد از
بيسوادی مطلق
در رنجند.
-
اگر در گوشة
خانه يا
دفترتان يک
عدد کمپيوتر داريد،
خيلی جلو
هستيد، چون از
هر صد انسان
دنيا تنها يک
نفر مالک يک
کمپيوتر است.
-
همة انسانها
چهار نياز
مشترک و بنيادی
دارند. اگر
شما اين چهار
نياز را داريد
و برای
برآورده
شدنشان کاری
ميکنيد،
خوشبختترين
فرد روی زمين
هستيد، هرگز
نبايد لب به
شکايت
بگشاييد که
هيچ بايد
شکرگزار هم
باشيد. اين
چهار نياز عبارتند
از: نياز به
زنده ماندن،
نياز به دوست
داشتن، نياز به
فراگيری و رشد
و بالاخره
نياز به برجا
گذاشتن ردپايی
از حضورتان در
اين جهان.
آنکه
سير و پر زندگی
کرد، به کمال
عشق ورزيد،
همواره آموخت
و رد پايي در
خور بجای
گذاشت و برای
همة اينها
شکرگزار بود
کارش درست
است.
November 14, 2004 روز سهشنبه
نهم نوامبر
پانزده سال از
تخريب و پايين
آوردن ديوار
برلين به همت
مردم آلمان گذشت
روز سهشنبه
نهم نوامبر پانزده
سال از تخريب
و پايين آوردن
ديوار برلين به
همت مردم
آلمان گذشت. ديواری
سخت ناکارآمد
در جهت دوپاره
کردن يک شهر و
ساکنانش. يکی از
آن روزهاي بهيادماندنی.
ديوار که در زندگی
و فرهنگ و ادب ايرانی
حضوری دائم
دارد، همواره
و به گونهای فکر
مرا به خود
مشغول میکند.
پيش از مهاجرت
به امريکا
کمتر در مورد
اين پديده فکر
میکردم و
آنرا چون هوا
که همه جا هست
ولی حضورش را
حس نميکنی ميدانستم.
ولی در نخستين
روزهای ورود
به امريکا، ديدن
خانههايي که
يکی پس از ديگری
در کنار هم
رديف شده
بودند، بدون آنکه
بينشان
ديواری باشد، ديدن
خيابانهايي
که وسطتشان و
يا در فاصلهشان
با پيادهرو حصارهای
فلزی جداکننده
نبود يکي از
عجايب اين
مملکت مینمود.
پس در اين
کشور جلوی
مردم را چگونه
ميگيرند؟ مگر
خانة بی حصار
و ديوار هم ميشود؟
مگر نه اينکه
همسايه يعنی کسانی
که به خاطر
داشتن ديواری
در ميان و
بهرهگيری از
ساية مشترک آن
بدين نام
خوانده میشوند؟
چند سالي طول
کشيد تا بپذيرم
ميتوان در
کنار هم و بدون
وجود و حضور
ديوار و با
احساس امنيت زندگی
کرد، حد و مرز يکديگر
را رعايت کرد
و به حريم
يکديگر تجاوز
نکرد، چون ميتوان
فراگرفت يک
ديوار
انتزاعی که
شناخت حقوق و محدوديتهاست
بين انسانها
حاکم باشد. و
تا اين بينش
مورد پذيرش همگان
قرار نگيرد
ديواری به
پهنا و درازای
ديوار چين هم
کاری از پيش
نميبرد. در
کشور من و
شما، در منطقة
من و شما
ديوارهای بلند
آجری و سيمانی
و کاهگلی که
برای دور نگه
داشتن چشم
نامحرم از
ناموس خانة بغلی
کشيده میشد،
هرگز آن
کارآمدی لازم
را نداشت چون
ديوار انتزاعی
احترام به حق
و حقوق ديگری
در انديشة ما نهادينه
نشده بود.
آنچه ما
داشتيم ديوار رودربايستی
بود برای
پنهانکاری و
نشان دادن
چهرهای غير
از آنچه هستيم
به ديگران و
هرگز آنچه از
آن انتظار میرفت
را برآورده
نميکرد. اما
هنگامي که اين
ديوارهای
تحميل شده بر
من و شما به هر
دليلی فرو ميريخت
تازه چهرة
اصلی ما نمود
میکرد و همگی
حسابی بهم میريختيم.
روز جمعه به
مراسم تشييع
جنازة ياسر
عرفات نگاه ميکردم
که مرا بهسرعت
بهياد تشييع
جنازة آيتالله
خمينی انداخت
و نمیدانم
چرا هر دوی
اين رويدادها
مرا به انديشة
فرهنگ خطة خودمان
انداخت که همانا
فرهنگ ديوار
است و نشناختن
حد و مرز و
حريم. در اينکه
بسيارانی در
جمهوری
اسلامی ايران
برای خمينی در
حد يک امام
احترام قائل
بودند، در
اينکه ياسر
عرفات برای
بسياری از
مردم فلسطيني
رهبری مورد
ستايش بود شکی
نيست. در اين صورت
اين تشيع
جنازهها را
چگونه میتوان
توجيه کرد؟
چرا بايد بود
مردم را - چه در زمان
خمينی و چه
درمورد عرفات-
با باطوم و
شليک تير و
گلوله متفرق میکردند؟
برای پاسخ به
اين پرسش خود بهياد
تشيع جنازة جان
اف کندی ميافتم
که همة ما
چندين و
چندبار فيلم
آنرا ديدهايم،
رئيسجمهوری
که ترورش جهان
را حيرتزده
کرد. در آن
روزهای سخت
سوگواری و در
مراسم تشيع جنازة
او يک نفر از
صف بيشمار
تشيع کنندگان
پايش را از جدول
پيادهرو به
داخل خيابان
نگذاشت. همه
به احترام
رهبری
درگذشته آرام
و سوگوار ايستاده
بودند تا
مسئولان
کارشان را
بکنند. نه شليکی
نه باطومی نه
زوری نه
ديواری که
تشيع جنازهای
در خور يک
رهبر. مال خطة
خودمان را هم
ديديم و میبينيم:
نه در خور يک
رهبر و نه در
خور حرمت يک
انسان
درگذشته. تا
روزی که
ديوارهای
انتزاعی
احترام به
حقوق ديگری و
دانستن
محدويتها
جانشين
ديوارهای
آجری و سيمانی
نشود، حکايت
همين خواهد
بود.
November 7, 2004 خوب
انتخابات
ايالات متحدة
امريکا هم به
سلامتی به
پايان رسيد و
بار ديگر بدون
توجه به اينکه
کداميک از
نامزدهای
احراز اين
مقام برگزيده
شدند، ما شاهد
اجرای يکی از
زيباترين جلوههای
دمکراسی يعنی
مشارکت مردم
در سرنوشت خود
بوديم
خوب
انتخابات
ايالات متحدة
امريکا هم به
سلامتی به
پايان رسيد و
بار ديگر بدون
توجه به اينکه
کداميک از
نامزدهای
احراز اين
مقام برگزيده
شدند، ما شاهد
اجرای يکی از
زيباترين جلوههای
دمکراسی يعنی
مشارکت مردم
در سرنوشت خود
بوديم. نقش
تکنولوژی
پيشرفته نيز
در اين ميان
اعجابآور
بود. خواندن و
شمارش آرای
حدود صد و ده
ميليون نفر را
ظرف کمتر از
بيست و چهار
ساعت نبايد
دستکم گرفت.
همة اينها
دلچسب بود و
نشانهای
ديگر از اينکه
وقتی کار به
دست خود مردم
و برای مردم
انجام ميشود،
عليرغم آنکه
با نتايجش
موافق باشی يا
مخالف، خود کار
ستودنی است.
اما در
تمام اين
روزها من دو
سه پرسش برايم
پيش آمد که
اميدوارم کسی
پاسخی در خور
برايم داشته
باشد:
- در حالی که
بسياری از ما
ايرانيان
برونمرزی از
دست
دکانداران
دين و حکومتی
دينی از ايران
گريختهايم و
در حال مبارزهای
پيگير برای
جدايي دين و دولت
هستيم و دخالت
دين را در
حکومت کشور
خود نمیپسنديم،
ولی وقتی شاهد
حضور فراگير و
نگران کنندة
تندروان و
محافظهکاران
دينی در اين
کشور هستيم،
نه تنها ککمان
نميگزد که
برای کم کردن
شر حکومتيان
عمامه بسر و نعلين
بپا دست به
دامن کسی میشويم
که عمامه و
نعلينش هويدا
نيست ولی
رسالتی
آسمانی از
همان دست را برای
خود قائل است.
بعد هم انتظار
داريم چاقو دستة
خود را ببرد!
البته در پاسخ
اين پرسشم چند
بار ضرب
المثلی که در
آن از شغال
بيشة مازندران
و سگ
مازندرانی
سخن میرود را
تحويلم دادهاند،
ولی دروغ چرا
به دلم ننشست!
-پرسش بعدی:
چرا ما
ايرانيها
عاشق دخيل
بستن هستيم؟
اين يک روند
فرهنگی است؟
از سر سرخوردگی
است؟ عشق به
قدرت مطلق
است؟
فردپرستی است
يا دليل ديگری
دارد؟ چرا
هميشه دل به
اين خوش میکنيم
که فردا قرار
است يک ناجی
از راه برسد و
کار را يکسره
کند؟ تازه چرا
دست به دامان
هر که از راه
میرسد هم ميشويم:
دخيل به آيتاللهی
تبعيدی میبنديم
که از دست شاه
نجاتمان دهد،
از او سر میخوريم
دخيل
رفسنجانی
سردار
سازندگی میبنديم،
وقتی خوب
چاپيدمان
دخيل به رئيسجمهوری
بيست ميليونی
میبنديم که
از دست اعوان
و انصار او
نجاتمان دهد،
سيد خندان تو
زرد از آب در
ميآيد، دخيل
به برندة
جايزة صلح
نوبل مي بنديم
که ايران را
نجات دهد.
وقتی او را به
جای رسيدگی به
درد ملت ايران
سرگرم شکايت
کردن از
امريکا برای
گرفتن حق چاپ
آثارش در اين
مملکت میبينيم،
دفتر و
دستکمان را
برميداريم،
دخيل به هخا
می بنديم، از
او سر میخوريم
دخيل به
انتخابات
امريکا میبنديم
که بوش يا کری
نجاتمان دهند.
اگر چارهای
نيست و کار جز
به اين شيوه
عملی نمیشود،
کی نوبت دخيل
بستن به همت
خود ما ملت ميرسد؟
- پرسش آخر:
شما هم صدای
پای فاشيرم را
میشنويد يا
من خيالاتی
شدهام؟