Homa Sarshar
 
 Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

Articles - Year 2003                                     Works >> Publications


May 18, 2003
روز پنج شنبة اين هفته اعلام شد كه نه تن از هنرمندان و اهالي قلم ايراني به دادگاه جمهوري اسلامي خوانده شدند كه ابراهيم نبوي طنزنويس مشهور كشور ما يكي از آنهاست

روز پنج شنبة اين هفته اعلام شد كه نه تن از هنرمندان و اهالي قلم ايراني به دادگاه جمهوري اسلامي خوانده شدند كه ابراهيم نبوي طنزنويس مشهور كشور ما يكي از آنهاست. نبوي كه هم اكنون در آلمان به‌سر ميبرد و گويي سرنوشت خود را پيش بيني مي‌كرد، چندي پيش نامه‌اي به محمد خاتمي رئيس جمهور اسلامي نوشت و از سر آزردگي با او درددل كرد. اين نامه را چند بار خواندم كه هم دلنشين و هم دردآور بود. دلنشين از اين بابت كه چون قلم يك طنزنويس بكار افتد، حتي در شرايط سخت هنوز گوشه و كنايه هايي دارد كه دل خواننده را خنك مي كند و دردآور از اين بابت كه وضع اندوه‌بار نويسندگان و روزنامه نگاران و اهالي قلم و هنر را در جمهوري اسلامي به بهترين شكل تشريح كرده است.

در اين چند بار خواني نامه به گونه اي غريب با ابراهيم نبوي هم حسي كردم و برايش نامة كوتاهي نوشتم درد دل وار:

سلام آقاي نبوي:

نامه‌ات را خواندم و احترامم به تو صد چندان شد، بر دل نشست كه از دل برخواسته بود. گفتم شايد با شرح كوتاهي از روزگار اهالي هنر و قلم در اين گوشة دنيا مرهمي هر چند موقت بر زخم دلت بگذارم كه تو در زندان بزرگي چون جمهوري اسلامي زندگي مي‌كني و ما در يك ميني زندان به ‌نام جامعة ايرانيان برون مرزي. تو با رژيمي سر و كار داري كه همة جهان آنرا اقتدارگرا و ديكتاتور مي‌شناسند و ما با گروهي سياست‌باز و سياست‌پيشه كه به نام مبارزه با ديكتاتوري، هر روز جلوه‌هايي از اين اقتدارگرايي را با نام‌هاي گوناگون به ما مي‌نمايانند. نبوي عزيز، از اين ناليدي كه رئيس‌جمهور محبوبت براي روزنامه‌نگاران آزادي نوشتن را به ارمغان آورد ولي آزادي بعد از نوشتن را از آنها دريغ كرد و زندان انفرادي را چاشني آن ساخت. در اينجا هم صد البته آزادي نوشتن و گفتن هست ولي آزادي تحريم و منزوي‌سازي و تهمت و فحاشي بعد از آن هم به وفور وجود دارد. در آنجا يك نوع خودي و غيرخودي ثابت و غيرقابل تغيير داريد، اينجا به تعداد احزاب و گروه‌ها خودي و غيرخودي مي‌بيني. هر اظهار نظري بكني از سوي يك گروه انگ غيرخودي مي‌خوري و خائن مي‌شوي و در دور سرسام آوري مي‌افتي كه هر صبح چون از خواب برخيزي مي‌بيني بدون آنكه خود بداني ترا از گروهي بيرون رانده‌اند و به گروه ديگري پيوند داده‌اند. نبوي جان، گفتي يهودي سرگردان شده‌اي كه نه در غربت دلت شاد و نه رويي در وطن داري، ما نيز وضع بهتري نداريم, وطن را كه از دست داده‌ايم ولي كوله‌باري را كه در اين ميني‌وطن بر زمين گذاشته‌ايم خالي از فرهنگ سياسي و پر از تعصب و خشك‌انديشي است. آقاي نبوي، گفتي در ترس و اضطراب زندگي مي‌كني كه براي نويسنده و اهل قلم كشنده است. ما در اينجا شك و ترديد سراسر وجودمان را گرفته است: نمي‌دانيم داريم از چه كسي و از كدام سو مي‌خوريم. هيچكدام به ديگري اعتمادي نداريم. شما در ايران شب‌ها از ترس بازجو خواب راحت نداريد كه در پي فرصت است تا اعتبار و حيثيتتان را به لجن بكشد، ما در اينجا از ترس قلم به مزدان روزي‌نامه نويس - اين ميني‌بازجوها - روز خوش نداريم كه آنها نيز جز لجن مال كردن حيثيت اين و آن كار ديگري ندارند. نبوي جان گفتي از هر چه عكس بزرگ و عظيم روي ديوار متنفري و چه زيبا گفتي كه ما هم در اين ديار از اين قهرمان‌سازي‌ها و ضدقهرمان‌سازي‌ها بسيار ديده‌ايم: از كشته مردگان شاهان و شاهزادگان گرفته تا نمازخوانان ملي‌گرا ي پشت سر قائد اعظم جناب نخست وزير پنجاه سال پيش، از قداره‌كشان استاليني تا ششلول‌بندان مجاهد. نمي‌تواني به هيچكدام بگويي بالاي چشمانت ابروست.

حضرت ابراهيم،‌ از رئيس جمهورت خواسته‌اي در مقابل اين همه دستگيري و اجحاف به نويسندگان كمي هم عصباني شود. اجازه بده بگويم بد خواهشي كردي. آخر ما جهان سومي‌ها حتي بلد نيستيم مثل آدم عصباني شويم. عصبانيت ما كه در جهت انتقاد و بهبود نيست! عصبانيت ما هتاكي و فحاشي و قتل نفس و حذف فيزيكي است. نمونة عصباني شدن جهان سومي‌ها را ببين و حرفت را پس بگير.

رفيق عزيز، نوشتي مي‌ترسم حرفم را بزنم, ولي به اين زيبايي حرفت را زدي. معدودي از ما هم با همه ترسي كه از گروه فشار راست و چپ داريم ميني‌حرفي مي زنيم كه چون تو و خواجة بزرگ سعدي بر اين باوريم كه:

دم دركش از ملامتم اي دوست زينهار / كين درد عاشقي به ملامت فزون شود.

ابراهيم نبوي عزيز دمت گرم! كه بدون نفس شما بزرگان قلم، آه و نالة ما ميني‌ قلم به دستان سخت بي‌اعتبار است.

May 11, 2003
همه ساله فرا رسيدن روز مادر فرصتي است تا دربارة اين روز فرخنده و نقش ما مادرها -كساني كه قرار است بهشت زير پايمان باشد- فكر كنم و گفتة آن پير خرد و انديشه را به‌ياد آورم، زماني كه به او خبر دادند دخترش فرزندي به دنيا آورده است

همه ساله فرا رسيدن روز مادر فرصتي است تا دربارة اين روز فرخنده و نقش ما مادرها -كساني كه قرار است بهشت زير پايمان باشد- فكر كنم و گفتة آن پير خرد و انديشه را به‌ياد آورم، زماني كه به او خبر دادند دخترش فرزندي به دنيا آورده است. پير بشكن‌زنان در كوي و برزن راه افتاد و شاد و خوش ندا سرداد: “دشمن جونم دشمن جون آورده،  ناقاره بكوبيد!“ پير خردمند ما بر اين باور است فرزند تنها دشمني است كه او را از جان بيشتر دوست مي داريم. اگر كمي در اين سخن نغز و شرح وظايف شغلي به ‌نام مادري تامل كنيم مي‌بينيم پر بيراه هم نگفته است. بگذاريد با مروري بر اين شرح وظايف منظورم را روشن كنم:

مادري شغلي است دائم العمر، پر از چالش و در محيطي پر تنش. داوطلب بايد داراي استعداد فراوان در انجام چندين كار همزمان با هم را داشته باشد و در كلية ساعات شبانه روز و هفت روز هفته آماده و حاضر براي انجام آنها باشد. نيازي به خواب راحت نداشته باشد كه از نخستين روز پذيرش اين شغل خواب راحت از چشمانش رخت برخواهد بست. باربري، رانندگي،‌ آشپزي،‌ رختشويي، معلمي سرخانه، منشيگري و بسياري ديگر از كارها - كه نام بردنشان خارج از حوصله می‌شود - در شرح وظايف اين شغل نهفته است.

در كنار مسئوليت‌هاي عملي اين شغل، داوطلب بايد آماده باشد كه مورد انتقاد و سرزنش و گاه خشم صاحب‌كار نيز قرار گيرد و موضعش در اين قبيل موارد بايد فقط و فقط پوزش‌طلبانه باشد. در عين حال بايد توانايي جسماني و سرعت عمل يك تيم مددرساني را هم يکجا داشته باشد. بايد ميزبان خوشرو و پذيرندة دوستان صاحب‌كارش هم باشد. بايد همواره در دسترس باشد و در عين حال در مواقع لازم غيب شود تا مزاحم راحت صاحب‌كار نشود. بايد همواره آرزوي بهترين‌ها را داشته باشد ولي آمادة قبول بدترين‌ها هم باشد. بايد هر آنچه در توان دارد بكند ولي در عين حال بداند كه در فرداي عافيت، هنگامي كه صاحب‌كاران از آب و گل درآمدند و مستقل شدند، مسئول همه اشكالات و كمبودها و عقده ها و كجروي‌ها اوست و نه كس ديگر.

در اين شغل هيچگونه ارتقاي مقام پيش‌بيني نشده است. داوطلب بايد بداند كه چون به ‌ميل خود چنين كاري را برگزيده است، حق شكايت به مقامات بالاتر را ندارد، مرخصي استحقاقي و استعلاجي هم پيش‌بيني نشده است. البته ناگفته نماند كه براي به دست آوردن اين شغل هيچگونه تجربة قبلي هم لازم نيست. تجربيات لازم در محيط كار و آهسته آهسته به دست خواهد آمد.

و اما حقوق و درآمد : اين بخش كار خنده دار است، چون نه تنها حقوقي در كار نيست كه در ازاي انجام تمام وظايف بالا، داوطلب از جبيب خود هم چيزي مي پردازد كه رقم آن با توجه به سال‌هاي خدمت و رشد صاحب‌كاران اضافه هم مي‌شود. بيمة و بازنشستگي اين شغل هم جذاب است: وقتي داوطلب بعد از صد و بيست سال به رحمت ايزدي پيوست همة پس انداز و مزاياي بازنشستگي‌اش به صاحب‌كاران مي‌رسد!!

حالا مي‌رسيم به مزاياي اين شغل:‌ انصافاُ مزايايش خوب است. هر چند هيچيك از مزاياي پيش‌بيني شده در قوانين كار شامل اين شغل نمي شود، ولي يك بوسة پر مهر، يك در آغوش كشيدن عاشقانه، يك نگاه محبت آميز، يك شاخه گل،‌ يك جملة دوستت دارم مادر جبران همة كمبودهاي حقوق و مزايا و اضافه كاري‌ها را مي‌كند. حسن كار اين است كه صاحب‌كاران هم به همة اين نكات آگاهند و خيالشان هم راحت كه هيچ جوياي كار ديگري داوطلبانه براي در آوردن اين شغل از دست مادر پا پيش نمي‌گذارد و داوطلب شغل مادري خيلي به‌ندرت هواي كارفرماي ديگري مي كند.

روز مادر بر همة‌ كارگران عاشق و كارفرمايان طلبكار گرامي باد.

May 4, 2003
اين روزها مرتب از خود مي پرسم: «آيا براي انسان در دنيا چيزي‌ وحشتناك‌تر و هراس‌انگيزتر از مرگ‌ وجود دارد؟» من‌ كه‌ تصور نمي‌كنم‌

اين روزها مرتب از خود مي پرسم: «آيا براي انسان در دنيا چيزي‌ وحشتناك‌تر و هراس‌انگيزتر از مرگ‌ وجود دارد؟» من‌ كه‌ تصور نمي‌كنم‌. در هر مرحلة‌ رشد فكري‌ و علمي‌، در هر دوره‌اي‌ از تمدن‌ و با هر مرامي‌، همواره‌ انديشة‌ رسيدن‌ به ‌بي‌مرگي‌ ذهن ‌بشر را به ‌خود مشغول‌ كرده‌ است‌. در پي‌ يافتن‌ آب‌ حيات‌، افسانه‌هاي‌ زيادي‌ سروده‌ وخواسته‌ها و تمايلاتش‌ را در قالب‌ قصه‌ها و قهرمانان‌ افسانه‌اي‌ چون‌ نوح‌ و خضر و اسكندر ريخته ‌است‌.با وجود اين مرگ‌ - اين‌ پديدة‌ مرموز - براي‌ انسان‌ حالت‌ دوگانه‌اي‌ به‌وجود مي‌آورد: از آن‌ مي‌ترسد و فراري‌ است‌ و در عين‌ حال‌ همواره‌ وسايل‌ مرگ‌ خود را به‌ دست‌ خويشتن‌ فراهم‌ مي‌كند. روزي ‌نيست‌ كه‌ يك‌ دشمن‌ تازة‌ ساختة‌ دست‌ بشر و يك‌ وسيلة‌ كشنده‌ - كه‌ طرح‌ آن‌ تنها مي‌تواند از مغز انسان‌ تراوش‌ كند - به‌ بازار عرضه‌ نشود. روزي‌ نيست‌ كه‌ نشنويم‌ فلان‌ فرآوردة‌ دست‌ انسان‌ چقدر مرگ‌آور است‌ و روزي‌ نيست‌ كه‌ آمار مرگ‌ و مير انسان‌ها نشان‌ ندهد كه‌ چه‌ ارتباط‌ محكمي‌ بين ‌مرگ‌ و دست‌ابزارهاي‌ انساني‌ وجود دارد. و اين براي من اين‌ يك‌ معماي حل نشدني است.

مگر سلاح‌هاي شيميايي و بيولوژيک، اين اسباب‌بازي تازة انسان تنوع طلب و عاشق خونريزي مرگ و شيوه‌هاي جديد جنگيدن انسان‌ها، جلوه اي اندوهبار از خشونت بشر براي سرکوبي خويشتن نيست؟ انساني که عقل و دانش خود را در خدمت نيت‌هاي نادرست به کار گرفته است؟

مگر آنچه صبح و ظهر و شب در اخبار مي خوانيم و شاهد هستيم تصاويز تکان دهنده‌اي نيستند که به من و شما مي‌گويند هنوز و با اين همه آگاهي و پيشرفت انسان قرن بيست و يکم فرق چنداني با انسان‌هاي اوليه و غار نشين نکرده است.

در تاريخ طبري آمده است که وقتي خداوند دربارة آفريدن آدم با فرشتگان مشورت کرد گفتند کسي را در زمين خواهي گذاشت که تباهکاري کند و خون ريزد زيرا دانسته بودند هيچ چيز نزد خدا بدتر از خونريزي و تباهکاري نيست. اين گونه که پيداست فرشتگان اين حرف را از سر حسادت با انسان‌ها بر زبان نراندند و واقعيتي را مي‌گفتند.

يعني‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ انسان‌، آنچه‌ را كه‌ بيش‌ از همه‌ برايش‌ ترسناك‌ است‌، با دست‌ خود به‌ طرف‌ خويش‌ بخواند؟ بشر قرن‌ بيست و يکم با سرعتي‌ سرسام‌آور دارد به‌ سوي‌ خودكشي‌ مي‌تازد. تازه‌ ادعا هم‌ دارد كه‌ در هيچ‌ دوره‌اي‌ تا اين ‌حد، زندگي‌ و وقت‌ خود را صرف‌ نجات‌ خويش‌ از مرگ‌ نكرده‌ است‌.

در کنار مرگ در اثر جنگ‌هاي متعدد اين مرگ ايدئولوژيک هم يک معماي ديگر شده است. در مقابله با اين پديده هم از خود مي پرسم:« شهامت چيست؟چه‌ ويژگي‌ و احساسي‌ در برخي‌ وجود دارد كه‌ به‌ آنها اجازه‌ مي‌دهد كارهاي‌ عجيب‌ و غريبي‌ انجام‌ دهند كه‌ حتي‌ فكرش‌ هم‌ لرزه‌ به‌ اندام‌ فرد ديگري‌ مي‌اندازد؟» آيا شهامت‌، كمبود نيروي‌ انديشيدن‌ است‌ يا وجود بيش‌ از حد آن‌؟ اگر كسي‌ قادر باشد به‌ خواستة‌ خود به‌ مقابله‌ با يك‌ پديدة‌ مجهول‌ و ناشناخته‌ برود؛ اگر كسي‌ به خود کمربند انفجار ببندد و خود را بکشد و چند تن يا چندين تن ديگر را براي اثبات آرمان خويش بکشد، اگر کسي آگاهانه‌ به‌ ميدان‌ جنگ‌برود، در حالي‌ كه‌ مي‌داند مرگ‌ در كمينش‌ است‌؛ اگر كسي‌ در اين‌ مسابقات‌ ديوانه‌كنندة‌ سرعت‌ واتومبيل‌راني‌، كه‌ هر بار تلفات‌ و كشتار مي‌دهد، شركت‌ كند و اگر كسي‌ سوار بر سفينه‌اي‌ بشود كه‌ او را به‌ نقطة‌ نامعلومي‌ از فضا مي‌برد (در حالي‌ كه‌ نمي‌داند چه‌ سرنوشتي‌ در انتظارش‌ است) انسان ‌باشهامتي‌ است يا دچار نوعي ناهنجاري رواني است‌؟ آيا اين‌ افراد، دنياي‌ خاكي‌ را چندان‌ باارزش‌ و قابل‌ زيست‌ نمي‌دانند كه‌ مرگ‌ را به‌پيشواز مي‌روند، يا اينكه‌ توان‌ تميز بين‌ خطر و امنيت‌ را ندارند؟ شايد هم کساني هستند که به بهاي گران زنده بودن واقف نيستند. من که از پيروان آن گروه از انسان‌ها هستم که مي گويند تا ريشه در آب است اميد ثمري هست. يا اينکه گوسفند زنده بر شير مرده ترجيح دارد. نظر شما چيست؟



2008
2007
2006
2005
2004
   2003
 
  December
  November
  October
  August
  July
  June
   May
  April
  March
  February
  January
2002
2001
2000
1999
1998
1997
يادواره‌ها
Archive: English
Publications

Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

   Copyright © 2005 HomaSarshar.com . All Rights Reserved.




Designed & maintained by

Web Design & Development Solutions