November 30, 2003 روز
شکرگزاری
است،
خيابانهای
خالی لُسآنجلس
بيش از هميشه
گل و گشاد
مینمايند
روز
شکرگزاری
است، خيابانهای
خالی لُسآنجلس
بيش از هميشه گل
و گشاد مینمايند.
تک و توک
آدمهايي توی
اتومبيلها
هستند. اينها
دارند ميروند
جايي بوقلمون
بيچارة چاق و
چلة سرخ شده را
به نشانة سپاس
از درگاه
خداوند آنقدر
نوش جان کنند
تا با معدههای
باد کرده
چارشاخ در
گوشهای بيفتند
و گرسنهها که
هيچ، رب و
ربشان را هم بهياد
نياورند.
رانندگی
در اين روزها
را بسيار دوست
میدارم: به
آدم حال میدهد
و فرصتی است
برای خلوت
کردن با خود و
لذت بردن از مناظر
دور و بر که در
روزهای
معمولی فرصت
نيم نگاهي به
آن راهم
نداری.
سی دی
تازهای را که
دوستي به من
هديه کرده کوک
میکنم. نام
جالبي دارد:
«کيو کيو بنگ
بنگ» انگار هزار
سال بود به
گوشم نخورده
بود. همين
کافي بود که
يکباره پنجاه سال
به عقب برگردم
و به کوچة رازی،
کوچة بچگیهايم
در خيابان کاخ
بروم. خودم را
میبينم که دارم
با بچههای همسايه
آرتيست بازی
میکنم، بازی
رايج آن زمانها
برای ما بچههايي
که نه
تلويزيون
داشتيم و نه
کمپيوتر نه
بسياران
چيزهای ديگر ولی
دوست و همبازي
داشتيم به
وفور و هيچوقت
هم حوصلهمان
سر نمیرفت.
کلام
ترانه را زويا
زاکاريان
سروده، گوگوش
آنرا خوانده و
مهرداد آسمانی
آهنگش را
ساخته است:
آهنگساز جوان
است و به نسل
ما تعلق ندارد،
ولی با ترانه
سرا و خواننده
- با چند سال کم
و زياد - هم
نسلم. گوگوش
با ما فرق ميکرد:
دخترکی پرشور
که دنيايي
سوای دنيای ما
داشت و زندگياش
در عالمی ديگر
میگذشت که به
او اجازه و
رخصت نمیداد چون
ما بچگی کند
يا چون ما
نوجوانی و
جوانی. ولی
زويا
زاکاريان با
سرودن اين
ترانه ما را با
خود به همان
محلة آشنايي میبرد
که خودش نيز آنرا
زيسته و تجربه
کرده. دنيای «همه
سرگرم بازی،
همه بيخبر و
شاد...» که تفنگبازيهايش
به قول ما بچهها
راستکی نبود و
بدون آنکه
بفهميم «چرا؟»
سرخپوست
بيگناه را به
جوخة اعدام میسپرديم.
درون
اتومبيل میرانم
و همراه با
کلمات اين
ترانة غريب به
دوران
نوجوانی گام
مي گذارم: «شبای
خوش جمعه،
شبای سينما
بود...» خودم را
در خيابان شاه
میبينم، در
يک شب گرم
تابستان.
روبروی سينما نياگارا،
يک مشت دختر و
پسر جوان در
پيادهرو
ايستادهايم
و فيلمی را که
بيش از ده بار
ديدهايم،
روی پردة سالن
تابستاني که
در پشت بام
سينماست، از
همان دور باز
هم میبينيم و
جملات هنرپيشهها
را تکرار میکنيم.
چه راست میگويد:
«يکی آواز میخوند
/ مث الويس
پريسلي / يکی جيمزدين
ميشد / واسه
زهرا و ليلی...»
بعد هم که کمی
ديرتر از موعد
به خانه میرسيديم
مثل شاعر: «کتک
هم خوب
خورديم!» که کتک
خوردن فصل
مشترک و درد
مشترک نسل ما بود،
مجازاتی
همگانی و رايج
- چه در خانه،
چه در مدرسه و
چه در کوچه - و آنرا
هم صبورانه
تحمل میکرديم.
کلمات
زويا
زاکاريان
ديگر رهايت
نمیکند. سالهای
نخست دانشگاه «
بزنگاه بدی
بود...» نگاهش
نگاه شاعريست
که قالب احساس
را شکسته و پا
به جهان وقايعنگاری
گذاشته است. ياد
چشمان نگران پدر
و مادر میافتی
که سر سازگاری
با هيچ نوشتهای
که سرخ و سياه
و چپ و شورش و
کمونيزم در آن
يافت میشد را
نداشتند. پس
ناچار بودی در
پنهان بخوانی
- چه اگر ميخواستی
هوای آنها را داشته
باشی از قافلة
هم نسلانت عقب
ميماندی. رسيدهای
به آنجايي که میخوانَد:
«همش بحث و جدل
بود / سر پيام
شاملو!» که ترا
با خود به کافه
تريای
دانشکدة
ادبيات میبرد
و صدای داد و
فريادها
مخلوط با بوی
چايي کهنه دم
از نو در گوش و
مشامت میپيچد.
پس از
آن زويا
زاکاريان
شاعر میشود،
گوگوش خوانندة
جوان و با
استعداد، هنرپيشة
اول فيلمهای
فارسی و تو
قدم به دنيای
روزنامهنگاری
میگذاری.
زوياها برای
گوگوشها میسرايند،
گوگوشها
برای اهالی قلم
و روشنفکران
میخوانند، و
اهالی قلم و
روشنفکران
آنها را در
دايرة خويش میپذيرند
يا نمی پذيرند.
در اين دنيای
سه ضلع و سه
گوش، مردم
فراموش شدند:
نيازی به ضلع
چهارم نمیديديم.
و چه راست می گويد:
«همه شيفته و
سرمست، تو
رويا مونده
دربست!...»
همچنان
گوش به ترانه
داری: به
انقلاب که میرسد،
به آن «فصل
وحشت»، خودت
را میبينی که
ظرف يک هفته
از تلويزيون و
کيهان اخراج
شدهای و
روانة خانه. خودت
را بهياد میآوری
که هراسان و
گيج هر روز
مرگی و کشتاری
را شاهدی،
آنقدر که بهجای
شور انقلابي
در درونت
انقلاب بر پا
میشود. اين
بار «کيو کيو
بنگ بنگ»
راستکی است.
می خواند: «شبي
صد دفعه
مرديم/ تو اون
کوچة بن بست..»
آری مرديم ولي
هر کداممان به
گونهای و از
خاکسترمان کس
ديگر برخاست. همانگونه
که نادرپور مي
گويد: «در شهر
ناشناسان
آنقدر ماندم /
کز من کسی با
چهره ای ديگر
پديد آمد». منِ روزنامه
نگار در غربت
بيست و پنج
سالة شهر فرشتگان،
زويایِ شاعر و
ترانه سرا «از
اين گودال به
اون گود / از
اين چاله به
اون چاه ...» و
گوگوشِ خواننده
در غربت وطن.
ترانهسرا بهيادت
ميآورد که
همة ما «چه
دوزخی چشيديم!»
و مي پرسد:
«برادر خاطرت
هست؟» بله همة
اينها خاطرم
هست. خوب هم
خاطرم هست!
دنبالة
داستان حکايت
نسل ديگری
است. نسلي که دور
از ريشه در
خاکی تازه از
ما بوجود آمد
و رشد کرد و «کيو
کيو بنگ بنگ»
او هر چند
الکترونيک و
کمپيوتری است
ولي خبر از وحشتي
عظيم تر در دهکدة
جهانی میدهد.
فرمان
را کج میکنم
و به سوی خانه
باز ميگردم.
چه حالي کردم
با اين ترانة
«کيو کيو بنگ
بنگ» دمت گرم
زويا
زاکاريان که
دست در دست
گوگوش و مهرداد
آسمانی مرا به
سفری طولانی
بردی، سفری
عاطفی و در
عين حال با
نگرشی سخت
عميق. تجربههايت
همه ملموساند
و گذرت از
مراحل مختلف
زندگی همچون
دوباره خوانی
تاريخ برای ما
که زندگیاش
کرديم و درس
تاريخ برای
نسل بعدی که
نمیداند پدر
و مادرش چگونه
زيستند،
چگونه فکر کردند،
چرا راه خطا
رفتند و چرا
به چنين روزی
افتادند. من و
هم نسلانم اين
مرهم را برای
زخمهای کهنهای
که نيم قرن
است بر جای
جای بدنمان
نشسته و گويي
نمی خواهد
التيام يابد
بسيار لازم داشتيم،
مرهم نگاه
دوباره به
گذشتهای که
هم خوب و هم
بدش از آن ما
بود و از آن
ماست.
November 23, 2003 شنبه بيست و
دوم ماه
نوامبر مصادف
با دو سالگرد
بود که مطمئنم
هر دوی اين
رويدادها در
زمان وقوع شما
را نيز چون من
به سختی تکان
دادند و آنها
را خوب بهياد
میآوريد
شنبه بيست
و دوم ماه
نوامبر مصادف
با دو سالگرد
بود که مطمئنم
هر دوی اين رويدادها
در زمان وقوع
شما را نيز
چون من به سختی
تکان دادند و
آنها را خوب
بهياد میآوريد.
بيست و
دوی نوامبر
چهل سال پيش
جان اف کندی
رئيس جمهور ايالات
متحده امريکا با
شليک چند
گلوله ترور شد
و جهان از خبر
قتل او تکان
خورد. عجيب
اين که همة
انسانهايی
که بيش از پنجاه
سال دارند بهگونه
ای
باورنکردنی بهياد
دارند که وقتي
اين خبر را
شنيدند کجا
بودند يا چه
میکردند. من
بهياد دارم
که آن روز صبح
ما همکلاسيهای
کلاس يازده در
حياط
دبيرستان
مختلط فرانسوی
رازی در
خيابان
شاپور، دل و
دماغي برای
رفتن سر کلاس
ادبيات آقای
پروشانی
نداشتيم. همگی
دربارة اين
خبر با هم
صحبت میکرديم
و بعضی از دخترها
و پسرهای نازک
دل گريه میکردند.
با گذشت سالها
از عظمت و
پيچيدگی اين قتل
چيزی کم نشده
و پروندة آن
برای مردم
امريکا و حتي
جهان هنوز باز
است. هزاران
هزار صفحه در
اين باب نوشته
شده، هزاران
خبرنگار کنجکاو
و بازجوی
علاقه مند و
کميتههای
بررسی و
بازپرسی سعی
کردهاند گرة
اين معما را
بگشايند ولی
تا امروز
مسألة قتل
کندی در پرده
ای از ابهام و
راز و رمز
پيچيده مانده
است.
پنج سال
پيش در چنين
روزی، در گوشهای
ديگر از جهان،
يعنی در کشور
خودمان
ايران، يک زوج
کوشندة سياسی
خستگی ناپذير،
پروانه و
داريوش
فروهر، با
ضربات متعدد و
سبعانة چند چاقوکش
که از انسانيت
بويي نبردهاند،
به فجيعترين
وضع در خون
خود غلطيدند و
باز همة ما را
متحير و گيج
بر جای
گذاشتند. خبر
اين رويداد را
صبح زود و در
خانه شنيدم و
تنم لرزيد.
پنج سال پس از
اين ترور و
قتلهای
زنجيرهای
ديگر که
نويسندگانی
چون محمد مختاری
و محمد پوينده
را نيز دچار
چنين سرنوشتی
کرد، پروندة قتلهای
زنجيرهای
همچنان باز
است، آمران و
عاملان آن
آزادانه به
زندگی خود
ادامه میدهند
و نقشههای
ديگری برای
مبارزان ديگر
میکشند.
دو
پروندة باز از
دو گونه قتل
سياسی: يکی در
امريکا و
ديگری در
جمهوری
اسلامی و
مردمی منتظر
برای يافتن
پاسخ درست و
مجازات
مرتکبين اصلی
ولی با يک
تفاوت: در اينجا
دولتها در
کنار مجريان
قانون، رسانهها
و مردم برای
يافتن پاسخ
درگيرند ولی
در کشور ما
دولت بیاختيار
نه تنها درگير
نيست که از
ترس ولايت فقيه
و اعوان و
انصارش جلوی
هر روزنامهنگار
يا کوشنده يا
وکيلی که بهدنبال
يافتن پاسخ
باشد را سد میبندد
و بهگونهای
رفتار میکند
که شرم
جاودانة
تاريخ را برای
خود و قوة قضائيه
و مجرية خويش
ميخرد که
همگان در
مقابل وزارت
اطلاعاتیهای
جمهوری
اسلامی
بازيچهای
بيش نيستند.
ياد
همة کساني که
در سراسر جهان
خونشان به ناحق
ريخته شد و
قاتلانشان
هرگز پيدا
نشدند را
گرامی میداريم.
November 9, 2003 سال 2003 سال
توجه جهانيان
به ايران و
ايرانی است
سال
۲۰۰۳
سال
توجه جهانيان
به ايران و
ايرانی است. پس
از قريب به يکربع
قرن سکوت و بیاعتنايی
به ايرانيان
داخل و خارج
از کشور در سطح
جهانی - چه از
جنبة سياسی و
علمی و چه
ادبی و هنری -
انگار يک باره
طلسم سکوت
شکسته شده و نخبگان
ايراني در
اروپا و
امريکا و در داخل
ايران مورد
مهر و توجه
مردان و زنان
خبرساز،
سياستگزار و
سرنوشتساز
قرار گرفتهاند.
روزی نيست که
در نشريات
معتبر جهاني -
سوای اخبار نه
چندان دلچسبی
که به حکومتگران
جمهوری
اسلامی مربوط
است - نوشته يا
خبری از جامعة
ادبی، هنری و
روشنفکری
ايرانی
نخوانيم و دلشاد
نشويم.
به
عنوان نمونه
اين هفته از
تارا بهرام
پور نويسندة
کتاب پر فروش
ديد و بازديدSee and see again مقالة
مفصلی در
نشرية معتبر
نيويورکر
دربارة چالشهای
زندگي
ايرانيان در
کنار اقيانوس
آرام چاپ شده
بود با عنوان Persia on
Pacificکه بسيار
خواندنی بود.
در سطح
دانشگاهها
نشستهای
متعدد دربارة
ايران و
ايرانی هر روز
و هر ساعت در
گوشهای
برقرار است.
جوامع مختلف
حقوقبشری به
موضوع
ايرانيان و
خواستههای
آنان توجه
روزافزون دارند.
در جامعة هنری
امريکا و
اروپا نيز اين
شيوه بهروشني
ديده میشود.
شوی پر بينندة
«ووپی» با شرکت
اميد جليلی در
نقش يک مهاجر
ايرانی نمونة
ديگری از اين
توجه است. در
کنار همة اين
رويدادها،
روز شنبه هشتم
نوامبر بهدعوت
کمپاني عظيم
فيلمسازی Dream Works متعلق به
استفن
اسپيلبرگ در
نخستين جلسة
مصاحبة مطبوعاتی
دست
اندرکاران
تهية فيلم «خانة
شن و مه» Houseof Sand & Fogشرکت
کردم که هنوز
پس از بيست و
چهار ساعت از
شوق ديدن دوست
نازنينم شهره
آغداشلو هنرمند
ارزندة سينما
و تئاتر ايران
در کنار بزرگان
هنر هفتم جهان
جنيفر کانلی و
بن کينزلی - که
هر دو از
برندگان
جايزة اسکار
هستند - به خود
نيامدهام.
شهره آغداشلو
که به درستي
پس از سی سال
خاک صحنه و سينما
خوردن در
پايگاهی که
شايستگیاش
را دارد
ايستاده بود،
نقش هنرپيشة
دوم زن فيلم
را به عهده
دارد و الحق
از عهدة ايفای
اين نقش
سربلند در
آمده است.
دربارة اين
فيلم و
همينطور
داستان آن که
مربوط به يک
خانوادة
مهاجر ايرانی
است، در
روزهای آينده
با شما مفصل
صحبت خواهم
کرد ولی در
همين مختصر بايد
بگويم که فيلم
در ليست
نامزدهای
دريافت جايزة
اسکار قرار
دارد و بازيهای
درخشانی که در
اين فيلم
خواهيم ديد به
اضافة نگرش
بسيار احترامآميزی
که به مهاجر
ايرانی در اين
فيلم شده است
من و شمای
بينندة
ايرانی را با سری
بلند از سالن
سينما بيرون
میفرستد. فيلم
قرار است روز
بيست و شش
دسامبر روی
اکران بيايد و
بايد منتظر
بود و ديد
جامعة هنری
هاليوود
چگونه با آن
برخورد خواهد
کرد.
تلويزيون
جام جم تنها رسانة
ايرانی بود که
در کنار شبکههای
خبری امريکا،
در اين جلسة
مطبوعاتي
حضور داشت.
November 2, 2003 روز شنبه اول
ماه نوامبر 2003
در پی مراسمی
اندوهبار،
دفتر زندگی يک
هنرمند
استثنايي
موسيقی پاپ
ايران بسته شد
روز
شنبه اول ماه
نوامبر
۲۰۰۳
در پی مراسمی
اندوهبار،
دفتر زندگی يک
هنرمند
استثنايي
موسيقی پاپ ايران
بسته شد. وقتی
از ويگن با
کلام
استثنايي نام
میبرم نگاهم
و توجهم به
نکتهای است
ورای هنر او
که خواندن بود
و نواختن گيتار
و بسيار
ارزنده. ويگن
برای من و همنسلان
من يک هنرمند
استثنايي بود
چون در بخش
مهمی از زندگی
ما جوانان دهة
شصت حضور دائم
داشت. در حالي
که در جهان
خارج از ايران
بيتلها و
الويس پريسلی
نسلی را با
خود همراه
بردند، در
ايران ويگن
برای ما نماد
تغيير و تحول
و کشش بهسوی
شيوهای تازه
و نو بود. ما
همراه او راه
افتاديم و نسل
تازة جواناني
را تشکيل
داديم که از
درون جهانی سنتی
پا بيرون گذاشتند،
البته در حد ممکن
و مقدور و نه
در ابعاد هيپيها.
همراه
با مهتاب ويگن
رخصت عاشق شدن
يافتيم: يا عاشق
دختر و پسر
همسايه و يا
عاشق عشق. شبها
با نوای گيتار
او به ماه
خيره شديم و
همراهش زمزمه کرديم:
نزدت چه شبها
با او در آنجا
بوديم.
بعد
دلسپردة پسر
ايلياتی عاشق
پيشهای شديم
که با صدايي
رسا به جهان
اعلام می کرد
که «دختر خانو
میخوامش» و
عشق را برای
نسل ما از قفس
سينهها به
بيرون کشيد.
آنگاه با
وجودی که نسل
دهة شصت بوديم
و پيشتاز، باز
زيادی پشت پا
به سنتها نزديم
و همراه با
نوای گرم شاه
دومادش سر
سفرة عقد
نشستيم و
برايمان خنچه
آوردند شادان،
لاله کاشتند
خندان و با
سينههای
مرمری و جهاز به
خانة بخت
رفتيم. بعد
خانوادگي با
ويگن بزرگ
شديم، با او
گريستيم، با او
خنديديم، با
او رقصيديم.
با او دوران
خوش بیخيالی جواني
را در جهانی
که ساده بود و
بي غل و غش طي کرديم.
وقتی ميخواند
«زن ايرونی
تکه، خوشگل و
بانمکه» ذوق
میکرديم و در
همان دنيای
خوشخيالی
بسياری از
ناملايمات را
به دست
فراموشی میسپرديم
تا امروز که
همراه با او
به ميانسالی
رسيديم و گام
در جهان حقايق
تلخ گذاشتيم.
حقايقی چون
مرگ آنهايي که
همراهشان
خاطرات مشترک
داريم: مرگ
نسل گذشته،
نسلی که هر
کدامشان بخشي
از وجود و
زندگيمان را
ساختند و هر
يک با رفتنشان
آن بخش از وجودمان
را تهی کردند.
پدر که می رود
بخش عاطفی وجودت
را با خود میبرد،
معملت که میرود
ذهنيات و
محفوظاتت بهم
میريزد، عمه
و عمويت که میروند،
شکافی در
دايرة
وابستگي
خانوادگيت ميافتد
و ويگن که میرود،
ياد خوش دراز
کشيدنهای
روی ملافة خنک
پشتبام خانة
پدری و چشم
دوختن به
مهتابي که بهگونهای
غريب از امروز
درخشانتر بود
را میبرد،
ياد نگاه گرمی
که شاه دومادت
بر توی عروس
میانداخت و سوگندهايی
که بر تو و آن
خاطر آزرده ياد
میشد، ياد يال
و کوپالي ستبر
و قامتي بر
افراشته و
موهايی پرپشت
و انبوه که
گذر زمان و
بيماری بر آنها
تاخت و کمر
سلطان را در
مقابل چشمانت
خم کرد. ياد
سلطان جاز
ايران گرامی
باد که برای
همة ما
ايرانيان و به
ويژه همنسلان
من ساعات
زيبايي را
آفريد.