January 27, 2002 شايد براي
بسياري از
شما جالب
باشد بدانيد
كه يكي از
مهمترين و
ارزندهترين
طرحهاي
فرهنگي چند
دهة اخير
براي كسب
اطلاع از
تاريخ و
تمدن و
فرهنگ
ايران در
همين
امريكا، در
دانشگاه
كلمبياي
نيويورك و با
مدد مركز
ايرانشناسي
اين
دانشگاه و بن
شايد
براي بسياري
از شما جالب
باشد بدانيد
كه يكي از
مهمترين و
ارزندهترين
طرحهاي
فرهنگي چند
دهة اخير
براي كسب
اطلاع از
تاريخ و تمدن
و فرهنگ
ايران در
همين
امريكا، در
دانشگاه
كلمبياي
نيويورك و با
مدد مركز
ايرانشناسي اين
دانشگاه و
بنياد ملي
علوم انسانيNational
Endowment for theHumanities
بههمت و
كوشش خستگيناپذير
استاد
فرهيخته و
مرجع با
اعتبار ادب و
فرهنگ و هنر
ايران
پروفسور
احسان
يارشاطر در
حال تكوين
است. اين
طرح كه نوشتن
و انتشار يك
دانشنامة
معتبر به
زبان انگليسي
است كه
دانشنامة
ايران يا Encyclopaedia
Iranica
خوانده ميشود
و قرار است
در بيست و
پنج مجلد بهچاپ
برسد. اجراي
اين طرح از
سال
۱۹۷۴
آغاز
شد و پس از
وقوع انقلاب
بودجة آن از
سوي دولت
جمهوري
اسلامي
متوقف گرديد.
ولي دانشگاه
كلمبيا و بنياد
ملي علوم
انساني كه
به لزوم و
عظمت اين
طرح باور
داشتند،
پشتيباني
خود را از
دانشنامة
ايران
همچنان در
اين دو دهه
ادامه دادند
و در نتيجه
از اين
مجموعه تا
امروز ده مجلد
به چاپ
رسيده است و
براي چاپ و
انتشار باقيماندة
آن نياز فراوان
بههمراهي و
ياري
ايرانيان
فرهنگدوست
است كه ادامة
پشتيباني
كلمبيا و
بنياد ملي
علوم انساني
مشروط به
ياريرساني
ايرانيان
است كه در
ازاي هر
دلاري كه به
دانشنامه اهدا
شود، بنياد
ملي علوم
درصدي نيز از
بودجة خود به
آن اضافه ميكند.
بههمين
خاطر چند سالي
است كه ما
تعدادي
ازعلاقهمندان
اين طرح
فرهنگي در
سراسر امريكا
و اروپا، با
نام
دوستداران
دانشنامة
ايرانيكا،
كمر همت براي
ياري به آن
بستهايم و
با كوشش
فراوان و همه
جانبه در صدد
فراهم كردن
بودجة اجراي
اين كار
هستيم. البته
نتيجة كار
اين گروه كه
تعدادشان
از چندهزار
تجاوز ميكند
تا امروز
بسيار دلگرم
كننده بوده
است ولي
هنوز بودجة
لازم و كافي
فراهم نشده است.
در
آستانة
نوروز امسال،
ما دوستداران
دانشنامة
ايرانيكا در
لُسآنجلس،
گردهمايي
ساليانة
گردآوري پول
براي
دانشنامه در
سال
۲۰۰۲
را در
شهر فرشتگان
برگزار ميكنيم.
موضوع
گردهمايي
امسال
«ايرانيكا در
هزارة سوم»
است.
دوستداران
و ياران
دانشنامه در
سراسر جهان
براي نشان
دادن حمايت
خود از اين
طرح عظيم
فرهنگي به
لُسآنجلس خواهند
آمد تا با كمكهاي
گوناگون به
ادامة اين
كار ياري
برسانند.
در
اين
گردهمايي كه
شنبه نهم مارچ
۲۰۰۲
برگزار ميشود،
«جايزة
ايراني موفق
سال» به
حميد مقدم از
سانفرانسيسكو،
«جايزة ميراث
ايران» به
سيمين
بهبهاني از
ايران،
«جايزة
پژوهشگر سال»
به پروفسور
گراردو نولي
از ايتاليا،
«جايزة فردوسي»
به پروفسور
جلال خالقي
مطلق از
آلمان،
«جايزة
آهنگساز سال»
به شهداد
روحاني از
لُسآنجلس،
جايزة «هنرهاي
تجسمي» به
شيرين نشاط
از نيويورك و
«جايزة
فيلمساز سال»
به رضا بديعي
از لُسآنجلس
اهداء خواهد
شد. هر يك از
اين منتخبين
در عين حالي
كه در كار
خود برجسته
هستند، در
پيشرفت و
شناساندن
ايران و
ايراني در
جهان نيز سهم
قابل توجهي
داشتهاند.
در
بخش ديگري
از برنامه،
آثار هنري و
اشياء منحصر
بهفردي كه
توسط حاميان
و دوستداران
ايرانيكا
هديه شده
است، در يك
حراج
استثنايي از
سوي كمپاني
مشهور ساتبيز
بهسود
ايرانيكا به
فروش خواهد
رسيد.
اميد
ما اين است
كه در پي
برگزاري اين
برنامة
فرهنگي
افتخارآميز،
پيام روشني
از سوي
ساكنان شهر
لُسآنجلس
به سراسر دنيا
فرستاده شود
كه در اين
شهر از چنين
حركتهاي
فرهنگي نيز
بهشايستگي
استقبال ميشود
و ايرانيان
مقيم لُسآنجلس
نيز، در كنار
ساير
رويدادهاي
هنري مختلف
پشتيبانان
راستين حركتهاي
فرهنگي
هستند.
January 20, 2002 مارتين
لوتركينگ
جونيور رهبر
سياهپوستان
امريكا و يكي
از پويندگان
پرتوان راه آزادي
و برابري،
كه سومين
دوشنبة ژانوية
هر سال را به
مناسبت
تولد او به
نامش
خواندهاند،
در سال 1968 به
قتل رسيد
مارتين
لوتركينگ
جونيور رهبر
سياهپوستان
امريكا و يكي
از پويندگان
پرتوان راه
آزادي و
برابري، كه
سومين
دوشنبة ژانوية
هر سال را بهمناسبت
تولد او به
نامش خواندهاند،
در سال
۱۹۶۸
به
قتل رسيد.
براي نيمي
از امريكاييها،
كه در آن سالها
چه از نظر
فكري و چه
از نظر سني
به آگاهي
سياسي لازم
نرسيده
بودند،
امروزه نام
كينگ و
كارهاي او
چيزي استدر
رديف
كارهايي كه
آبراهام
لينكلن براي
لغو بردهداري
انجام داد:
بههمان
دوري يك
واقعة
تاريخي. به
همين سبب، بسياري
از ياران و
همسنگران
كينگ همواره
سعي ميكنند
از او و گفتههايش
سخن بگويند و
مردم امريكا
را - كه چندان علاقهاي
به تاريخ
نشان نميدهند-
با اين مرد
آزاده آشنا
سازند. دكتر
جان دي مكگواير
استاد
دانشگاه و
يكي
ازبنيانگذاران
«مركز مارتين
لوتر كينگ
براي
تغييرهاي
اجتماعي» در
آتلانتا از
دوستان
نزديك اين
مرد بود. وي
طي مقالة مفصلي
كه در بارة
دوست از دست
رفتة خود
نوشته است،
به بسياري
از گفتهها و
نظريات كينگ
اشاره ميكند
كه چند تاي آن
در عين
دلنشيني
نشانة روح
متعالي اين
مرد بزرگ
تاريخ معاصر
امريكاست:
«سه
ننگ بزرگ
بشريت فقر،
نژادپرستي و
جنگ است.
هر
آنچه بر يك
نفر اثر
بگذارد، روي
همة ما
تأثيرگذار
خواهد بود.
به
وسيلة خشونت،
انسان متنفر
را ميكشيد،
ولي نفرت را
نميتوانيد
بكشيد.
گريستن
شب را طولاني
ميكند ولي
با طلوع صبح،
شادي از راه
خواهد رسيد.»
در
ضمن روز بيست
و دوم مارس،
سالگرد كشته
شدن مارتين
لوتركينگ
رهبر
سياهپوستان
امريكا و روز
بينالمللي
مبارزه با تبعيض
نژادي است.
شايد مارتين
لوتركينگ
تنها كوشندة
سياسي و حقوق
بشري باشد كه
دو روز به
اسمش
نامگذاري شده
است. چرا؟
چون كينگ با
داشتن ويژگي
رهبري و
اثرگذاري،
آنچه كه به
زبان
انگليسي Charisma يا بقول
حافظ «آن»
خوانده ميشود
توانست روي
زندگي و
افكار انسانهاي
بسياري اثر
بگذارد و در
نتيجه در
تغيير روند
تاريخ معاصر امريكا
مؤثر باشد. در
روز بيست و
هفتم اوت سال
۱۹۶۳
،
دويست و
پنجاه هزار
انسان
سفيدپوست و
سياهپوست در
واشينگتن
گردآمدند تا
براي كسب
آزادي و
تساوي حقوق،
به يك راهپيمايي
عظيم دست
بزنند. آنها
شعارها و
پلاكاردهايي
در دست داشتند
و خواستار
پايان دادن
به تبعيض و
اجراي فوري
قوانين مدني
بودند. سي
قطار و دو
هزار اتوبوس،
اين عده را
از سراسر
امريكا به
واشينگتن
آورده بود.
اين گروه و
ميليونها تن
از مردم ديگر
امريكا - كه
در مقابل
صفحة
تلويزيونهاي
خود نشسته بودند
- به سخنان
مردي گوش
دادند كه
تنها يك آرزو
داشت. آن
روز، مارتين
لوتركينگ
جونيور، رهبر سياهپوست
جنبش تساوي
حقوق، در نطق
مشهور خود - كه
بعدها به نام
نطق من يك
آرزو دارم (I have
a dream)شهرت يافت
- گفت: «من يك
آرزو دارم:
اين كه چهار
فرزند كوچك
من روزي در
كشوري زندگي
كنند كه آنها
را نه بهخاطر
رنگ پوستشان
بلكه بهخاطر
شخصيت و
اخلاقشان
داوري كنند.»
آن
روز -بيست
و هفت اوت
سال
۱۹۶۳
-كلي
كارسون
دانشجوي
سياهپوست
دانشگاه
نيومكزيكو،
كه بهميان
جمعيت آمده
بود،اولين
بار دكتركينگ را از
نزديك ديد.
امروز كارسون
استاد تاريخ
دانشگاه
استنفورد است.
آن روز
باربارا
ميكولسكيزن
مددكار
اجتماعي
سفيدپوست،
دكتركينگ را
در تلويزيون
ديد و سوگند
ياد كرد كه
دنبال جنبش
تساوي حقوق
رابگيرد
و حاشيهنشين
نشود و روزي
ميكولسكي يك
بانوي
سناتور شد.
باربارا و كلي
دو نمونه از
انسانهايي
هستند كه
مسير زندگيشان،
بعد از آن
روز گرم
تابستان و آن
راهپيمايي
تاريخي
بيداركننده،
تغيير كرد.
در
اين چهار دهه،
بسياري از
قوانين و
مقررات عوض
شدهاند، ولي
بسياري نيز
هنوز دستنخورده
باقي ماندهاند.
خشونتهاي
نژادي هنوز
در امريكا
كاملاً فروكش
نكرده است،
هنوز درصد بيكاري
در ميان
سياهپوستان
بهطور
محسوسي بيشتر
از
سفيدپوستان
است و هنوز،
راه درازي
براي رسيدن
به آن آرزو
و رؤياي
مارتين لوتر
كينگ باقي
است.
به
اميد آن روزي
كه انسانها
به عنوان
شهروندان
جهاني در هر
كجا كه هستند
از حقوق
برابر
برخوردار
شوند.
January 13, 2002 من امروز
ميخواهم با
شما از يك
موضوع بسيار
حسي و حساس
صحبت كنم و
اميدم اين
است كه در
پايان
سخنانم دل
كسي را
نرنجانم
چون اين قصد
را ندارم
ولي
ميدانم دارم
از خط قرمزي
عبور ميكنم
كه بسياري در
پاسداري آن
سعي فراوان
دارند
من
امروز ميخواهم
با شما از يك
موضوع بسيار
حسي و حساس
صحبت كنم و
اميدم اين
است كه در
پايان
سخنانم دلكسي را
نرنجانم چون
اين قصد را
ندارم ولي
ميدانم
دارم از خط
قرمزي عبور
ميكنم كه
بسياري در
پاسداري آن
سعي فراوان
دارند. من امروز
با شما از درد
ايران سخن
دارم، اين
درد مزمن،
اين زخم
بازِ مرهم
نيافته.
روانشناسان
ميگويند
كساني كه
عزيزي را از
دست دادهاند،
بايد از پنج
مرحلة
انكار، خشم،
معامله،
افسردگي و
پذيرش بگذرند
تا از نو با
زندگي از سر
آشتي در
آيند. در آغاز
انقلاب و
دربدري، من
هم مثل همة
شما، بسان
كسي كه
عزيزي رااز
دست داده
باشد، سوگوار
ايران شدم.
ولي طي يك
دهه، اين
دورة
پنجگانة
سوگواري را
براي
سرزمينم
گذراندم و
درپايان دهة
نخست به اين
پذيرش رسيدم
كه چشمها را
بايد شست و
نگاهي تازه
به زندگي
بايد كرد.
در
آن زمان كه
فاجعة
انقلاب را
انكار ميكردم،
مثل بسياران
از شما زندگيام
بكلي متوقف
شده بود و
قادر به
انجام هيچكاري
نبودم. در
مرحلة خشم،
هيجان زده و
پرشور بناي
اعتراض را
گذاشتم: به
ديگران
پرخاش كردم،
ديگران مرا
مورد بيمهري
قرار دادند،
سرزمين
ميزبان را -
كه به ميل
خويش بر آن
پاي نهاده
بودم - تحقير
كردم، به
زمين و زمانش
ناسزاگفتم و
دولتمردانش
را باني
سرگرداني
خويش و ساير
ايرانيان
خواندم، به
دنبال هويتي
جديد برخاستم
و حتي شعر
سرودم- طبعآزمايي
گستاخانهاي
كه امروز
موجب حيرتم
ميشود - تا
بلكه اين
احساسات
برانگيخته
را به گونهاي
فرو نشانم.
درمرحلة
معامله، به
رفع و رجوع
اشتباههاي
گذشته
پرداختم و
پنداشتم اگر
بخوانم،
بياموزم،
آگاه شوم و
جبران كنم ميتوانم
گذشته را
بازگردانم.
حساب كردم
اگر چنين كنم،
چنان خواهد
شد. پس فرضيه
صادر كردم و
با فرضيههاي
ديگران
مقابله كردم.
آن گاه خسته
از اين كوشش
نافرجام، به
دامان
افسردگي
شديدي
افتادم كه
همه چيز را
در مقابل
چشمانم سياه
و تيره كرد.
در اين دوره،
با اين باور
كه ديگر همة
كارها بينتيجه
است، نااميد
و وامانده،
سر در گريبان
كردم و سكوت
پيشگرفتم.
عاقبت،
هنگامي كه
از اين گذر
جان سالم
بدر بردم،
فرصتي يافتم
تا به خود،
به ديگران و
به گذشته
بنگرم و از
لاكخويش
بيرون آيم.
در اين
دگرگوني اما،
با چهرة تازهاي
از منِ خويش
روبرو شدم كه
امروز با آن
نزديكترم.
در مرحلة پذيرش،
ياد گرفتم بهراحتي
از خويش حرف
بزنم، از
شادي و غم و
نگرانيام
بگويم، به
ناتوانيهايم
بخندم، با
دوستان و شنوندگانم
صميميتر شوم
و نقاب را
كنار بگذارم.
آيا
در رويارويي
با انقلاب و
اين رويداد
عظيمي كه
زندگي همة
ما را زير و رو
كرد، همه اين
گونه واكنش
نشان دادند؟
بنا بهگفتة
همان
روانشناسان،
اگر سوگواران
از اين پنج
مرحله عبور
نكنند و در
يكي از اين
مراحل متوقف
شوند، از
سرگيري زندگي
عادي و طبيعي
برايشان
غيرممكن است
و حتي ميتوانند
متحمل لطمات
شديد روحي
نيز بشوند.
بهباور
من تعدادي
قابل توجهي
از مبارزان و
اپوزيسيون
ايراني، و
اهالي قلم و
رسانههاي
گروهي، به
ويژه آن گروه
از زنانو
مرداني كه
در دهههاي
بالاي پنجاه
و شصت
زندگيشان
بسر ميبرند،
هنوز در مرحلة
انكار يا خشم
باقي ماندهاند
و با هيجانهاي
غير لازم
بسياري از
مردم را نيز
در چنين
مرحلهاي
نگه ميدارند
كه روشي
بسيار ناسالم
است. مبارزه
براي بهبود
وضع در كشور
زادگاهمان،
در ايران
عزيز و
برقراري
دمكراسي و
آزادي تنها
از انسانهايي
بر ميآيد كه
با تكيه بر عقل
سليم
توانايي
تجزيه و
تحليل اوضاع
را داشته
باشند،
بدانند خير و
صلاح ملت و
مملكت در كجا
و در چيست و
به اين نكتة
بسيار اساسي
نيز واقف
باشند كه اگر
خواستار
ايراني
سربلند و آزاد
و دمكرات
هستند لازمهاش
اين است كه
كلية آحاد آن
ملت در
سرنوشت
مملكت خود
سهيم باشند و
درس دمكراسي
را فرا گرفته
باشند. زماني
كه ميشنويم
بسياري از ايرانيان
چه در داخل
و چه در خارج
كشور چشمشان
و گوششان
تنها به اين
است كه
ببينند آن
تعداد معدودي
كه بيش از
همه فرياد و
فغان بر ميآورند
و تنها با مدد
شعار ديگران
را بيجهت
هيجانزده
ميكنند، يا
وعدة تازهاي
به آنها ميدهند،
دلم بهدرد
ميآيد و از
اين همه
تلاطم و بالا
و پايين رفتنها
قلبم و نفسم
ميگيرد، چون
به چشم ميبينيم
چگونه اين
توصيهها به بيراهه
ميروند.
فكر
نميكنيد پس
از گذشت بيش
از دو دهه
زمان آن
رسيده باشد
كه براي درد
ايران، اين
درد مزمن،
اين زخم باز
مرهمنيافته
راه چارة
ديگري غير از
فرياد و فحاشي
و شعار و
تهديد پيدا
كنيم؟
January 6, 2002 دوستي از
ايران
برايم
چندين جلد
كتاب آورده
بود كه
روزهاي
تعطيل آخر
سال فرصتي
براي
خواندنشان
دست داد:
كتابهايي از
دوست
هميشگي و
همكار
روزگاران
گذشتة مجلة
زن زور
فريده گلبو
كه در دو
زمينة بكلي
متفاوت
نوشته
شدهاند: سه
كتاب داست
دوستي
از ايران
برايم چندين
جلد كتاب
آورده بود كه
روزهاي
تعطيل آخر
سال فرصتي
براي
خواندنشان
دست داد:كتابهايي
از دوست
هميشگي و
همكار
روزگاران
گذشتة مجلة
زن زور فريده
گلبو كه در
دو زمينة
بكلي متفاوت
نوشته شدهاند:
سه كتاب
داستان بر
اساس منظومة
نظامي گنجوي
به نامهاي
«خسرو و شيرين»،
«ليلي و
مجنون» و «هفت
پيكر» و نيز سه
كتاب جديد او
«بعد از عشق»
-كه تهمينة
ميلاني بر
اساس آن
فيلم نيمة
پنهان را
ساخته است-
«تجربة چهارم»
و «دو غريب».
فريدة گلبوي
روزنامهنگار
كه پاورقيهاي
پر سر و صدايش
در سالهاي
آغازين
انتشار مجلة
زن روز هنوز
در خاطر
بسياري
مانده است،
پس از انقلاب
كار نوشتن را
كنار گذاشت و
به آموزش
ادبيات
فارسي به
جوانان در
دانشكدهها و مدارس
عالي پرداخت
و سكوتي
طولاني در
پيش گرفت.
ولي در سال
۱۳۷۳
شمسي، پس از
دوازده سال،
سكوت خود را با
انتشار رمان
«حكايت
روزگار» شكست
كه سخت مورد
توجه قرار
گرفت و جايزة
معتبر ادبي
مجلة گردون
را از آن خودكرد. در پي
اين موفقيت
فريده از نو
به قلم و
كاغذ پناه
برد و ظرف
كمتر از يك
دهه شش
كتابي را كه
نام بردم به
چاپ رساند.
در فرصتي كه
دست داد دو
كتاب آخر اين
دوست ديرينه
را خواندم:
كتاب «تجربة
چهارم» و «دو
غريب». اين
دوكتاب نيز
چون «حكايت
روزگار» -كه
چند سال پيش
خوانده بودم-
رپرتاژ مفصلي
است در قالب
رمان و يا
شايد رماني است
گزارشگونه.
نويسنده در
كار نگارش
اين رمانها
هر سه هنر
خود را با هم
به خدمت
گرفته است:
نويسندگي،روزنامهنگاري
و آموزگاري.
در جايجاي
نوشتهها و
لابلاي
صفحات،
خواننده
حضور هر سه
فريده گلبو
را آشكارا حس ميكند
و اين شايد
مهمترين
ويژگي
كارهاي اخير
گلبو پس از
سكوت طولانياش
باشد. نويسنده
خوانندگانش
را همراه خود
به سفري ميبرد
كه براي من
و شماي
ايراني خارج
از كشور چشماندازي
شگفتانگيز
از زندگي
انسانهايي
است كه ما
آنها را بهعنوان
هموطن ميشناسيم
ولي فرسنگها
از آنها دوريم:
چه از نظر
جغرافيايي و
چه از نظر
روحي و
فرهنگي. در كتاب
«تجربة چهارم»
و «حكايت
روزگار» نسل
تازهاي از
دختران و
پسران
ايراني را ميبينيم
كه در هيچيك
از چارچوبهاي
متداول
گذشتة نه
چندان دور ما
نميگنجند. هر
قدر براي نسل
ما جواني با
عشق و شور و
رؤيا و عوالم
حسي همراه
بود، براي
جوان امروزي
انقلابزده
و جنگ ديدة
ايراني
زندگي چهرهاي
تلخ و گزنده
دارد، ميداني
است برايزور
ورزي و باقي
ماندن و
نبردگاهي
است براي از
بين بردن هر
آنكه سد راهش
ميشود و
كوششي است
فرساينده
برايمحو و
نابود نشدن.
در كتاب «دو
غريب» غم
تنهايي زن
ايراني داخل
ايران و زن
ايراني خارج
از ايران
تنها وسيلهاي
است كه اين
دو را همچنان
به هم پيوند
ميدهد، هر
چند درد
هركدام
معنايي ويژة
خود دارد. زن
امروزي
هموطن من و
شما كهروشنفكر
است و اهل
مطالعه و با
ادبيات
ايران و جهان
و فلسفة شرق
و غرب آشناست
در يك عقب
گرد دردناك
-كه نويسنده
اندوه عميق
ناشي از آن
را در لابلاي
كلماتش بهزيبايي
و باشهامت جا
انداخته است-
به زني
تبديل شده
است كه غم
بزرگ زندگياش
وجود و حضور
هووست، اين
پديدة
دردناكي كه
سالها پيش
از محيط
اجتماعي
شهري ما رخت
بربسته بود.
فريده
گلبو بسان يك
نظارهگر
كنجكاو و يك
پژوهشگر دقيق
نتايج حاصل
از انقلاب،
جنگ، مشكلات
اقتصادي و حكومت
مذهبي را يك
به يك پيش
ميكشد و به
من و شماي
ايراني -كه
بيش از دو
دهه است كه
از آن سرزمين
دوريم-راهكارهاي
ابداعي رايج
در ايران
امروز را مينماياند.
در كتاب
«تجربة چهارم»
با فرزندان
خلف سه
تجربة
روشنگرانة گذشته
يعني
ايرانياني
افسرده از
غيبت عشق
روبرو هستيم
كه دردشان
كسب پول است
و گذران
زندگي و بهرهگيري
ازفرصتها و
چهرة آبي
عشق برايشان
ناپيدا و تنها
جويندة
گرماي عشق
جواني است
كه نااميد از
يافتن عشق
در وطن راهي
هند شده است.
كتاب دو غريب
مقايسهاي
است بين
غربت در خانه
و غربت در
خارج و چقدر
هر دو غمگيناند!
بهويژه هنگامي
كه نويسنده
به اين
نتيجهگيري
بسيار سنگين
ميرسد كه
پدران و
مادران
ايراني
فراسوي مرز
دربارة فرزندان
خويش
ورشكستة بهتقصيرند
و پدران و
مادران
ايراني داخل
مرز دربارة
فرزندان خود
مستأصل. پس
از پايان اين
هر دو كتاب،
منِ خواننده
-كه با نوشتههاي
فريده گلبوي
سه دهة پيش
آشنا بودم-
هر چند او را
بسيار پختهتر،
خردمندتر
ومسئولتر مييابم،
ولي گويي
براي فرار از
بلايي كه
گريبان همگي
ما را گرفته
است، دلم
براي شيطنتهاي
نهفته در
نخستينكتابش
«جادة كور»
تنگ ميشود و
براي
هزارمين بار
اين شعر نادر
نادرپور به
يادم ميآيد
كه: