October 28, 2000 فريدون
مشيري شاعر
اميد و مهر و
پيامآور پيوند
و دوستي،
انديشمندي
عاشق زندگي
و مرگ آشنا،
هفتة گذشته
به دنبال
تني چند از
بزرگان شعر و
ادبيات
معاصر ايران
كه در اين
سال دو هزار
رخت از جهان
بربستند، در
سن هفتاد و
چهار سالگي
درگذشت و بار
فريدون
مشيري شاعر
اميد و مهر و
پيامآور
پيوند و دوستي،
انديشمندي
عاشق زندگي
و مرگ آشنا،
هفتة گذشته به
دنبال تني
چند از بزرگان
شعر و ادبيات
معاصر ايران
كه در اين
سال دو هزار
رخت از جهان
بربستند، در
سن هفتاد و
چهار سالگي
درگذشت و
بارِ سال
۲۰۰۰
را
كه براي
ادبيات
معاصر ايران
سالي پر
اندوه بود
سنگينتر كرد.
كمتر
كسي از همنسلان
من هست كه
در نوجواني،
زماني كه
صبح عاشق ميشدي
و شب فارغ،
همراه با تپشهاي
قلب و پريدنهاي
رنگ، شعر
عاشقانة
كوچة مشيري
را زمزمه
نكرده باشد.
ولي
ستايش و
ارادت شخصي
من به مشيري
پس از پشت
سر گذاشتن
دوران
نوجواني و بويژه
در سالهاي
بعد از انقلاب
رنگي ديگر
يافت. در اين
سالها مشيري
شاعري را
يافتم كه
ويژگياش:
- در
صداقتي است
كه داشت و
در رخصتي است
كه به بروز
حسهاي
انساني خود
چون ندامت و
پشيماني ميداد:
حيف،
ميدانم كه
ديگر،
بر
نمي داري از
آن خواب
گران، سر
تا
ببيني
خوردسالِ
سالخورد خويش
را
كاين
زمان، چندان
شجاعت يافتهست،
تا
بگويد: «راست
ميگفتي،
پدر!»
- در
اميد باروري
است كه هرگز
حتي در
تاريكترين
لحظات زندگي
دست از آن
نميكشيد:
وليكن
ره سپردن در
سياهي، رو به
سوي روشني،
زيباست ميداني؟
- در
نگرش
خردمندانهاي
است كه به
زندگي داشت
و در رويارويي
با دكارت كه
ميگويد: «من
فكر ميكنم
پسهستم» يا
كامو كه ميگويد:
«من طغيان
ميكنم پس
هستم» سرود:
ما،
به قدر جام
چشمان خود،
از افسون اين
خمخانه
مستيم
در
من اين
احساس: مهر
ميورزيم،
پس هستيم
- در
تعهدي است
كه در مقابل
انسانيت يا
همان به
گفتة خود
«معبد هستي»
از خويش نشان
ميداد و در
همراهي
باحافظ ميسرود:
دلم
ميخواست
دنيا/ رنگ
ديگر بود
خدا
با بندههايش
مهربانتر
بود...
دلم
ميخواست
دنيا خانة
مهر و محبت
بود...
دلم
ميخواست
مردم در همه
احوال با هم
آشتي بودند...
- در
نگاهي است
كه به آينده
داشت و هر
چند خود «تا
وقتي نفس
باقي بود» از
خاك وطن
«اين دشت
خشكتشنه»
كوچ نكرد كه
«ريشه در آن
خاك از
آلودگي پاك
داشت»، با ما
آزاديخواهان
ايراندوست
تبعيدي سر جنگ
نداشت و براي
ما چنين پيام
ميفرستاد كه:
من
اينجا روزي
آخر از ستيغ
كوه چون
خورشيد
سرود
فتح ميخوانم
و ميدانم
تو
روزي باز
خواهي گشت
يادش
جاودانه
گرامي باد
October 21, 2000 جوانان
ايراني در
ايران،
اروپا و
بويژه امريكا
از
باذوقترين
و مبتكرترين
طراحان و
دارندگان
وبسايت يا
«سامانه»هستند
جوانان
ايراني در
ايران،
اروپا و بويژه
امريكا از
باذوقترين
و مبتكرترين
طراحان و
دارندگان
وبسايت يا «سامانه»هستند.
اگر توجه
كرده باشيد
در اين كشور
جوانان
ايراني در
اين رشته يا
به قول اهل
فن «دات كام
بيزنس» از موفقترينها
هستند.
خيلي
فكر كردم
ببينم جاذبة
پديدة
اينترنت
براي ما
ايرانيها در
كجاست و چرا
جوانان ما در
اين رشته
اين چنين درخشيدهاند.
به يقين
عوامل زيادي
موجب اين
موفقيت هست،
ولي اينكه
اينترنت
وسيلهاي
راحت و قابل
دسترس براي
ارتباط
جهاني است،
اينكه چهره
و رنگ پوست
و لهجه و
عوامل ظاهري
در پشت
مونيتور
كمپيوتري
پنهان است و
تنها نتيجة
كار ديده ميشود،
يك مانع
بزرگ را از
سر راه
ايرانيان بر
ميدارد،
ايرانياني
كه خارجي
بودنشان خواهناخواه
مانعي در
راهيابي
آنان به
سرزمينهاي
محافظت شدهاي
مثل راديو و
تلويزيون،
سينما و
تئاتر، و صحنههاي
عمومي است.
نتيجه اينكه
در اين ميدان
بكر و دستنخورده
با امكانات
فراوان و
وسعت عمل،
جوانان ما
خوش درخشيدهاند
و هر روز خبر
موفقيت و
ابتكار يكي
از آنها را در
سياتل و
سيليكون ولي
و ارواين و
مراكز ديگر
تجمع داتكامها
ميشنويم. در
كنار رونق
بازار اين
كار هر روز بر
تعداد
روزنامهها و
نشريات گوناگون
اينترنتي نيز
افزوده ميشود.
يكي از موفقترين
نشريات
اينترنتي
«ايرانيان
دات كام»
است كه
روزنامة «دِ
ايرانيان» و
هفتهنامة ايرانين
تايمز دو
محصول آن بهشمار
ميروند.
بيشترين
نويسندگان و
طراحان و
خبرنگاران
اين نشرية
اينترنتيجواناني
هستند كه
آموزش غربي
ديدهاند، با
فرهنگ و روش
زيست در اين
كشور آشنايند
ولي به ريشه
و هويت ايراني
خود علاقهمند
هستند و از
اين دو
فرهنگي بودن
خود بهترين
بهره را ميگيرند.
من
از خواندن
بسياري از
نوشتههاي
اين جوانان
كه هم به
فارسي و هم
به انگليسي
است بسيار
لذت ميبرم
و مواقع زيادي
ميبينم
چگونه اين
نسل كه اين
بختياري را
داشته است
كه در محيطي
آزاد و بدون
فشار و سانسور
بزرگ شود با
اعتماد به
نفس و بهراحتي
حرف خود را
ميزند و خوب
هم ميزند.
به عنوان
نمونه
طنزنويس
جواني كه
نام قلمياش
مهندس است
نوشتههايي
دارد كه در
آنها از
منظرگاهي
تازه و شيوا
خلقيات
ايرانيان را
به نقد ميكشاند.
خواندن و
شنيدن اين
نقطهنظرهاي
جوانان براي
نسل ما پدر و
مادرها بسيار
آموزنده و
قابل تأمل
است. اين
هفته مهندس
در مقالهاي
كه عنوانش
را «واژههاي
اسرارآميز»
گذاشته است
به نكتهاي
اشاره ميكند
كه شايد
بسياري از ما
از كنار آن
سرسري ميگذريم.
جناب مهندس
مينويسد:
اين
يه امر
طبيعيه كه
مردم دور
افتاده از
وطن، بعد از
مدتي
توانايي و
تسلط
خودشونو به
زبان مادري
از دست ميدن.اين
موضوع به
تأثير زبان
بيگانه و آپديت
نبودن در
زبان مادري
بستگي داره.
حالا اين يه
دليل قابلقبوله
يا يه دلگرمي،
هر چي هست
براي زماني
كه من جملهاي
رو كه به
فارسي گفته
و نوشته ميشه
نميفهمم
كافيه.»
در
بخش ديگري
از مقاله
مهندس مينويسد:
«حالا اگه از
من بپرسين
ميگم اين
مشكل منحصر
به ايرانيان خارجهنشين
نيست! وضع
ايرانيان
ساكن وطنم
بهتر از ما
نيست كه هيچ
چه بسا بدترم
باشه! از
پيچيدگي ترمينولوژيهايي
كه در سياست
ايران امروز
رايج هستند
بگذريم،
براي فهم بعضي
از مفاهيم
رايج امروزي
بايد «اتفاقات»
روزمره رو
دنبال كنيم
و از قيد منطق
و دستورزبان
بگذريم.
مثلاً
همين كلمة
نوارسازان:
حالا يه
تماشاچي بي
اطلاع ممكنه
فوري به
كمپاني سوني
و پاناسونيك
فكر كنه و
بگه:«خوب
اينا
نوارسازن
ديگه!» يا
اصطلاح
«عناصر مشكلدار».
از اونجايي
كه همش ادعا
ميشه اين
عناصر انگشتشمار
هستن، يه
ناظر بيطرف
ممكنه فكر
كنه تو ايران،
بجز اين
عناصر، ديگه
كسي مشكل
نداره!
ميخواين بدونين
اين «عناصر»
كيا هستن؟
اگه شما
«شوراي مصلحت
نظام» رو كمي
مطالعه كنين
شايد بفهمين.
از اونجايي
كه مصلحت
اين «نظامي»
كه اينجا
صحبتش هست،
مدام در ضديت
با مصلحت
«مردم» قرار
ميگيره،
بايد نتيجه
گرفتكه اين
«نظام» همون
قشونه و يا
به عبارتي
همون زوره
كه اصطلاح
«حكومت نظامي»
هم از همون
مياد! يا
برعكس.
October 15, 2000 تركيب
پيالهاي
كه در هم
پيوست
تركيب
پيالهاي كه
در هم پيوست
بشكستن
آن روا نميدارد
مست
چندين
سر و پاي
نازنين از سر
و دست
با
مهر كه پيوست
و بهكين كه
بشكست
طي
چند هفتة
گذشته كه
شاهد كشت و
كشتار و
خونريزي در
خاورميانه و
شقاوت و
ويرانگري در
ميان دو قوميبودم كه
از نو و به
بهانة مذهب
به جان
يكديگر
افتادهاند،
اين رباعي
پر معني خيام
فيلسوف و
انديشمند
بلندپاية
ايراني به يادم
آمد. چه كنم
دلم از
نارواييهايي
كه دينسالاران
و همدستانشان
يعني
سياستمداران
به نام خدا
و دين ومذهب
بر سر انسانهايي
ميآوردند كه
براي پرستش
خداي يگانه
نيايش
متفاوت ميكنند
و دعا و
نمازشان به
گونهاي ديگر
است سخت به درد
آمده. همة
ما به چشم
خود ميبينيم
كه چگونه
سياستمداران
ميتوانند با
تلنگري به
حباب باورهاي
مذهبي و
نيشتري به
دمل چركين نفرت
و انزجار قومي
پيروان اين
دين و آن
مذهب و
وابستگانِ
اين قوم وآن
قوم را به
جان يكديگر
بيندازند. ميبينيم
چگونه و به
چه سادگي ميتوان
در اين آغاز
قرن بيست و
يكم و هزارة
سوم كماكان
چون دوران
باستان و
قرون وسطي
جنگهاي
مذهبي راه
انداخت و
جوانان بيگناه
را به كشتن
داد. مگر نميدانند
كه براي اين
مادر فلسطيني
و آن مادر
اسرائيلي بهدست
آوردن تمام
سرزمينهاي
دنيا، تمام
اماكن مقدس
و مذهبي،
تمام
افتخارات
جهاني و همة
آنچه در تصور
ميگنجد ارزش
از دست دادن
جان جگرگوشة
ناز پروردهاش
را ندارد؟ اين
جوانان و
نوجوانان كه
به دليل
جواني و
تأثيرپذيري
به هيجان ميآيند
و چپ و راست
در اين جبهه
وآن جبهه
چون برگ خزان
بر زمين ميريزند،
از زير بته
كه به عمل
نيامدهاند.
اينها مادر و
پدري دارند
كه براي همة
عمر در اندوه
اين داغ
جانكاه
خواهند سوخت.
من كه باورم
نميشود هيچ
پدر و مادري
كه از سلامت
روان برخوردار
باشد، چنين
سرنوشتي را
براي فرزند
خود بخواهد.
راستي اين
راه را
پاياني هست؟
آيا هرگز اين
همه كينه و
خشم و نفرت
و دشمني
ناسالم ميتواند
جاي خود را
به مهر و
پذيرش و صلح
بدهد؟ چند
هزار جوان
ديگر بايد به
خاطر اين
ايسم و آن
ايسم، اين
پيامبر و آن
پيامبر، اين
مسجد و آن
كنيسا، اين
قبله و آن
قبله جان
خود را ازدست
بدهند تا
مردان و زنان
سياستگذار
از اين همه
دشمني و
كشكمكش سر
خاك و خط
مرزي و صيانت
و اينبازيها
دست بكشند؟
چقدر خون
ديگر بايد
ريخته شود تا
شعلة آتش
اين كينههاي
كهن كه پايه
و ريشه در
باورهاي متفاوت
دارد فروكش
كند؟
آيا
نسل ما هرگز
شاهد روزي
خواهد بود كه
صلح و مهر بر
سراسر جهان
سايه افكند
تا دشمني
جايش را به
دوستي، ابرهاي
سياه جايشان
را به رنگين
كمان، نيستي
جايش را به
هستي، تنگنظري
جايش را به
گشادهرويي،
مرگ به زندگاني،
غم به شادي
و دروغ به
راستي بدهد؟
آيا روزي را
خواهيم ديد
كه
سازها
را نشكند كه
چپ كوك كردي
يا راست كوك
كردي
بالها
را نشكنند كه
پرواز كردي
دستها
را نبرند كه
دست غير
گرفتي
پاها
را نشكنند كه
راه دگر رفتي
دلها
را نسوزانند
كه بر بيگانه
مهر ورزيدي
سرها
را به بالاي
دار نبرند كه
فرياد انالحق
زدي
آيا
آن روز را
خواهيم ديد؟
October 8, 2000 روز بيست و
چهار
سپتامبر،
همزمان با
حضور رو به
افزايش
طرفداران
وژيشلاو
كوشتونيتسا
در پاي
صندوقهاي
رأي و
پيروزي او بر
رقيبش
سلوبودان
ميلوسويچ و
رسيدنش به
مقام رئيس
جمهور منتخب
مردم
يوگسلاوي انگار
مردم صرب و
يوگسلاو از
يك
هيپنوتيزم گر
روز بيست
و چهار
سپتامبر،
همزمان با
حضور رو به
افزايش
طرفداران وژيشلاو
كوشتونيتسا
در پاي صندوقهاي
رأي و پيروزي
او بر رقيبش
سلوبودان
ميلوسويچ و
رسيدنش به
مقام رئيس
جمهور منتخب
مردم
يوگسلاوي
انگار مردم صرب
و يوگسلاو از
يك
هيپنوتيزم
گروهي بيدار
شدند. پس از
سيزده سال
ماندن بر سر
قدرتي
بلامنازع،
پس از چهار
جنگ و به
تنزل و
انحطاط
راندن
سرنوشت يك
ملت و يك
كشور،
ميلوسويچ
براي نخستين
بار با شكست برخاسته
از خواستة
مردم چهره
به چهره
برخورد كرد و
از سوي يك
طرفدار دمكراسي
كه تا ماه
گذشته در
جهان خارج
گمنام بود به
پايين كشيده
شد، از سوي
يك استاد
حقوق
دانشگاه
بلگراد كه به
خاطر
مخالفتش با
كمونيزم در دوران
تيتو از
دانشگاه
اخراج شده
بود، يك مليگراي
ميانهرو كه
فخرش
فسادناپذيري
است و
مخالفتش با بمباران
صربستان
توسط ناتو و
آلوده نشدنش
در جنگهاي
بالكان باعث
جذابيتش در
ميان تمام
قشرهاي صرب.
كوشتونيتسا
با پنجاه و يک
در صد آرا در
مقابل سی و
شش در صد آراي
ميلوسويچ
بار ديگر
پيروزي ملت
آزاديخواه و
تظاهرات آرام
و عاري از
خشونت را بر
توپ و تانك
نشان داد.
روز
پنج شنبه با
دوست ديرينهام
شهره
آغداشلو به
گپ و گفتي
مشغول بوديم
و همزمان به
تلويزيون
چشم داشتيم
و به رويداد
مهمي كه در
مقابل
پارلمان
يوگسلاوي در
حال شكل
گرفتن بود
نگاه ميكرديم:
تشكل مردم،
هيجان گروهي
و پيوستن
ارتشيان به
مردم. شكل
گرفتن نوعي
انقلاب در
مقابل
دوربين
تلويزيون و
به شهادت
رسانههاي گروهي.
از نگاه حسرتبار
هر دوي ما و
از سكوت
سنگيني كه
در اطاق سايه
افكنده بود
بازتاب يك
آرزوي ديرين
و شيرين در
فضاي اطاق
حس ميشد.
آهي از سر
حسرت ميكشم
و ميگويم:
«كاش اينجا
تهران بود!» و شهره
آغداشلو، اين
نماد
اميدواري و
مثبتانديشي
كه من نامش
را پولياناي
ايراني
گذاشتهام -
همان قهرمان
داستانيكه
حتي در
بدترين
شرايط با
يافتن روزنهاي
نور به آفتاب
سلام ميگفت
- لبخند ميزند
و ميگويد: «آن
روز هم ميرسد.
چارهاي
ندارد. دير يا
زود ميرسد و
ما شاهد آن
خواهيم بود»
كاش
اين آرزو هر
چه زودتر
عملي شود تا
همة ما در هر
كجاي دنيا كه
هستيم دستهايمان
را به وسعت
كره زمين
بازكنيم و
يكديگر را در
شادي فرا
رسيدن نفسي
آزادي در
سرزميني كه
يك آن از
فكرمان، از قلبمان
و از جلوي ديدگانمان
كنار نميرود
در آغوش
بكشيم. ولي
اشكال كار
اينجاست كه
ميتوان يك
عمر با آرزو
زيست ولي براي
عمل همين
امروز بيشتر
وقت نيست و
آنهم ممكن نيست
مگر اينكه تك
تك ما بهواقع
به اين باور
بزرگ برسيم
كه تا مردمي
آزادي را
نشناسند و قدر
آنرا ندانند،
از غيابش
چندان
بيمناك نميشوند.
همانگونه كه
خليل جيبران
گفته است:
زندگي بدون
آزادي مانند
جسم بدون
روح است و
گفتة زيباي
آرنولد
توينبي را به
ياد بياوريم
كه ميگويد:
«وقتي در ما
انسانها
وديعهاي به نام
آزادي
انتخاب
نهاده شده
معني آن اين
است كه نميتوان
و نبايد به
بهانة خدا و
طبيعت شانه
از زير بار
مسئوليتها
خالي كرد.» پس
گفتة جناب
سيداشرفالدين
گيلاني كه
در نشرية
خود«نسيم
شمال» كه از
سر يأس سروده
بود فراموش
كنيم كه گفت:
با
خرد گفتم كه
آخر چارة اين
كار چيست -
عقل قاطع هم
گريست
بعدِ
آه و ناله
گفتا چاره در
دست خداست -
درد ايران بي
دواست
و
براي فرا
رسيدن آن
روز كاري
بكنيم تا بار
ديگر اين
سرودة عشقي
را به اثبات
برسانيم كه:
ملت
ار بداند ثمر
آزادي را / بر
كند ز بُن
ريشة
استبدادي را
October 1, 2000 خزان
لُسآنجلس
با همة
زيباييهايش
از راه رسيد
و جشن
مهرگان را با
خود به ارمغان
آورد:
بامدادان
ابري همراه
با خنكاي روزهاي
مهر ترا به
ياد ايامي
مياندازد كه
اولين
روزهاي
كلاس درس را
به شادي مينشستي
خزان
لُسآنجلس
با همة
زيباييهايش
از راه رسيد
و جشن مهرگان
را با خود به
ارمغان آورد:
بامدادان
ابري همراه
با خنكاي
روزهاي مهر
ترا به ياد
ايامي مياندازد
كه اولين
روزهاي كلاس
درس را به
شادي مينشستي.
در گوشه و كنار
ميتواني
هواي پاييزي
را به درون
ريهها
بفرستي و
نفسي آشنا و
ديرينه تازه
كني. تك و
توك برگهاي
زرد ونارنجي
هم ترا -كه
از ديدن سبزي
يك سرة اين
شهر خسته شدهاي-
به ذوق ميآورد.
ولي
پاييز بيش از
هر چيز ديگر و
براي همة ما
نماد آغاز
مدرسه و كلاس
و درس است.
امسال
جواناني كه
در گوشه و
كنار دنيا قدم
به دانشگاه
و كالج ميگذارند
بطور متوسط
متولدين
۱۳۶۰
خورشيدي يا
۱۹۸۲
ميلادي
هستند و حدود
هيجده سال
دارند. با
نگاهي به
دنياي اين
گروه از
جوانان ميتوان
فهميد كه گذر
سال و ماه
در اين دوره
از تاريخ با
گذر ايام در
مثلاً پنج
دهة پيش
چقدر متفاوت
است و نبض
دنياي
تكنولوژيك
امروز چقدر
سريعتر از زمان
ما ميزند
بطوريكه گاه
احساس ميكني
انگار از
دوران
نوجوانيات
تا امروز چه
ساليان
درازي را
پيمودهاي!
به
عنوان مثال:
جواناني
كه امسال به
دانشگاه ميروند
از دوران
ريگان و
سوءقصد به
جان او چيزي
نميدانند.
ترور جان
كندي برايشان
گذشتة دور
محسوب ميشود.
آغاز جنگ
ايران و عراق
را به ياد
نميآورند و
هنگام
انقلاب
ايران در اين
دنيا نبودند.
جنگ ويتنام
برايشان مثل
جنگ جهاني
اول و دوم
يا رويداد
تاريخي درون
كتاب است.
فرو ريختن ديوار
برلين و فرو
پاشي
امپراطوري
كمونيزم
چيزي در حد
انقلاب كبير
فرانسه يا
انقلاب
اكتبر روسيه
است و ازجنگ
سرد چيزي نميدانند.
برايشان
دوشنبة سياه
۱۹۸۷
يا
روز وحشتناك
سقوط بازار
سهام با
بحرانهاي
اقتصادي بعد
از جنگ جهاني
اول ودوم
يكي است.
يادشان
نميآيد كه
امريكاييها
مدت چهارصد و
چهل و چهار
روز گروگان
دانشجويان
خط امام در
ايران بودند.