September 27, 1998 آنچه اين
روزها از
زبان مردم
در مورد بانو
هيلاري
رادم
كلينتون
ميشنوم
بسيار مرا به
فكر واداشته
است
آنچه
اين روزها از
زبان مردم
در مورد بانو
هيلاري رادم
كلينتون ميشنوم
بسيار مرا به
فكر واداشته
است. اين زن-جدا از
پايگاه
مملكتي و
اجتماعياش- به خاطر
رفتار نادرست
همسرش و
متانتي كه
در واكنش از
خود نشان
دادهاست
دارد كمكم
حالت يك
قهرمان را
پيدا ميكند.
همه او را
مورد ستايش
قرار ميدهند
كه چه زن
خوبي استچون
ميسوزد و ميسازد
و دم بر نميآورد.
آن نخستين
ماههاي
رياست
جمهوري بيل
كلينتون را
به يادميآوريد؟
زماني كه
بانوي اول
امريكا
پرتوان و
آماده به
ميدان آمد تا
انقلابي در
سيستم بيمة
سلامتي و
بهداشتاين
مملكت به
راه
بيندازد؟
يادتان ميآيد
چه دماري از
روزگار اين
زنِ سازنده
و كوشنده درآوردند؟
حال اينهمان
شخص است ولي
در موقعيتي
ديگر و نقشي
ديگر. آن
روزها نقش
قوي و چهرة
كارساز او بسياري
راعصباني ميكرد
و برايش خط
و نشان
فراوان ميكشيدند.
اگر اشتباه
نكنم همسر يا
به قول
سيمين
بهبهاني «آن
مرد،مرد
همراهش» هم
نه تنها يقهاي
براي وي چاك
نداد كه بنا
به توصية
مشاورانش در
حزب دمكرات
از كارهاياجتماعي
پس راندش و
از وي خواست
كنار بنشيند و
دنبال كار
خويش گيرد
يعني
كدبانوي اول
امريكا باقي
بماند وبه
كارهاي
مملكتي كاري
نداشته باشد.
آن هيلاري
را كمتر كسي
دوست داشت،
ولي حالا همه
عاشق اين
بانويتحقير
شدة مظلوم و
خيانتديده
شدهاند كه
هنوز در كنار
مرد خود
ايستاده است
و چقدر مورد
حسرت
آقايانياست
كه دَدَري
ميروند و
دزدانه
صفايي ميكنند!
گويي با زبان
بيزباني به
همسر خود ميگويند:
«ياد بگير»
من
چون باور
دارم رابطة
زن و شوهر يك
امر خصوصي
است و هر يك
از اين دو حق
دارد آن گونه
كه ميپسنددواكنش
نشان دهد،
هرگز نوع منش
يا رفتار
بانوي اول
امريكا را
مورد داوري
قرار نميدهم.
ولي قضاوتها
وواكنشهاي
مردم در
رويارويي با
اين قضيه
جاي بحث
فراوان دارد:
از مردان
فرصتطلب
گرفته تا
زنان زنستيز
كهدر دشمني
با همجنس خود
گاه از مردان
هم چند قدم
جلوتر ميافتند.
در
طول تاريخ -چه در شرق
و چه در غرب-
نمونههاي
بسياري ديدهايم
كه گواه اين
است كه زن
فرمانبرِ بيزبان
وپذيراي
سرنوشت،
انساني دوست
داشتني و
مورد پسند است
نه زن مستقل
و قوي و در
صورت لزوم
معترض.
بسيارشنيدهايم
و خواندهايم
زناني كه از
خود جاهطلبي
و بلندپروازي
نشان دادهاند
نه پيروز شدهاند
و نه نام
نيكي از
خودبجاي
گذاشتهاند.
ويرجينيا
وولف در كتاب
«اطاقي از
خود» مينويسد:
«در تمام
قرون گذشته
زنان به قصد
كوچك ماندهاند
تا مردان-قيصرها،
ناپلئونها و
موسولينيها-
بتوانند بزرگ
شوند و در عين
حال خود را
بزرگتر از
آنچه واقعاً
هستندبپندارند.»
او ميگويد:
«زنان در گذشته
آينههايي
بودند كه با
قدرت فراوان
و ويژة خود،
تصوير مردان
را دو برابراندازة
طبيعي منعكس
ميكردند و
شهامت
راستين آنان
تنها در تأييد
بلندپروازيها
و قهرمانيهاي
مردِ خود و
درتحمل
مصائب به
اثبات ميرسيد.»
هر
چند اين
نوشته مربوط
به شش دهه
پيش است ولي
تر و تازه و
از آن امروز
مينمايد مگر
نه؟ امروز هم
در رويهمين
پاشنه ميچرخد
كه در گذشته
ميچرخيد.
September 20, 1998 براي ما
اهالي قلم
در دو نوبت
پيدا كردن موضوع
براي نوشتن
سخت ميشود،
يكي وقت
قحطي سوژه
وديگري
زمان
فراواني آن
براي
ما اهالي قلم
در دو نوبت
پيدا كردن
موضوع براي
نوشتن سخت
ميشود، يكي
وقت قحطي
سوژه وديگري
زمان
فراواني آن.
اين هفته
مورد دومي
بيشتر صادق
بود، يعني
فراواني
موضوع، آنهم
چه موضوعهايداغي كه
هر يك به
تنهايي براي
يك روز صحبت
هم كم است:
آمدن سيد
محمد خاتمي
به نيويورك
و حضورش در
پنجاه و
سومين نشست
مجمع عمومي
سازمان ملل
متحد، شايعة
ديدار او با
گروهي از
ايرانيانبرونمرزي،
احتمال جنگ
قريبالوقوع
با افغانستان،
زنداني
ماندن
اميرانتظام،
بگير و ببند
روزنامهها و
قضية بيلكلينتون
و نوار كه
جاي خود
دارد.
ولي
به خاطر
نزديك بودن
روز حضور
خاتمي در
سازمان ملل،
ترجيح ميدهم
به اين يك
قضيه
بپردازم. ميدانمگروههاي
زيادي در
تدارك يك
حركت اعتراضآميز
يا به لفظ
امريكايياش
«پيكت» در
مقابل مقر
سازمان مللمتحد
در نيويورك
هستند. عدهاي
نيز قرار است
در شهرهاي
مختلف از
جمله مقابل
ساختمان
فدرال در وستوود
لُسآنجلس
دست به
تظاهرات
بزنند.
همة
اين كوششها
پر اهميت و
مؤثر هستند.
ولي برايم
جالب است
بدانم اين
اعتراضها
بيشتر به سوي
چه كسي يا
چه چيزي
نشانه خواهد
گرفت؟ رژيم
جمهوري
اسلامي،
جناب سيد كه
نمايندة آن
رژيم است يا
سازمان ملل
متحد مهماندار
ايشان؟ اگر
اعتراض به
رژيم جمهوري
اسلامي است
آيا فرصت
اعتراض به
همة رفتارها
و اعمالِ
مثنوي هفتاد
من كاغذ آن
رژيم ميرسد؟
مثل مشكل
نشريات و
رسانهها در
ايران يعني
تعطيل
روزنامة توس
و جلب پنجنفر
از مسئولين
آن به جرم
ضديت با
جمهوري
اسلامي؟ يا
بحران شديد
اقتصادي؟
درگيري
روزافزون و
احتمال لشكركشي
به كشور
همسايه؟
مشكل هميشگي
زنان و نقض
حقوق بشر؟
زنداني كردن
معترضين
سياسي؟ به
كدام يك؟ كه
به قول شاعر
چنين
چپاول اموال
و قتل و غارت /مغول
نكرد، سكندر
نكرد ملا كرد
مغول
بكشت، سكندر
بسوخت، تازي
برد / زهي
رذالت ملا كه
هر سه يك جا
كرد
اگر
اعتراض به
جناب سيد است
كه ظرف
يكسال و اندي
گذشته نمونهاي
از
شاهكارهايش
تعريف و
تمجيد از اسدالله
لاجوردي در
واكنش به
ترور او بود و
ديگري يك
شكايت نيمبند
از دو روزنامه
كه به او
تهمت ناروا
زده بودند و
پس گرفتن
سريع همان
شكايت نيمبند
-به خاطر ترس
از دست دادن
پايگاه خود،
نشان دادن
هويت خويشكه
اين خلف
فرزند همان
سلف است و
بالاخره
مأيوس كردن
جوانان و
زناني كه به
او رأي بيست
ميليوني
دادند، جاي
اعتراض هم
دارد.
اگر
اعتراض به
سازمان ملل
است كه چرا
دوغ و دوشاب
برايش فرق
نميكند -در
حالي كه
نبايد چنين
باشد- اين اعتراض
هم حقانيت
دارد. چون
سازمان ملل
گاه كارهايي
كه ميكند
حال آدم را
ميگيرد.
واقعيتش اين
است كهآدم
نميداند
تكليفش با
اين پديده يا
لولوي سر
خرمن چيست؟
حتماً ميدانيد
كه روي يكي
از ديوارهاي
اين ساختمان
شعر معروف
«بنيآدم
اعضاي يك
پيكرند» نوشته
شده است. با
اين همه
لطفي كه اين
سازمان به
حل مسائل و
مشكلات ملتهاي
تحت ستم
دارد بهتر است
آن شعر را به
اين صورت كه
نميدانم
شاعر با ذوقش
كيست تغيير
دهند كه:
بنيآدم
اعضاي يك
پيكرند / ولي
در عمل ضد
يكديگرند
چو
عضوي به درد
آورد / بگو
مشكل توست
ما را چكار؟
نتيجه
اين كه
اعتراض
گروهي و فردي
امروز و فرداي
ما ايرانيان
به هر كس و
هر نوع رفتار
غير انساني و
هر وجه نقض
حقوق بشر
باشد بجاست.
تنها به اين
شرط كه
تعداد معترضين
زياد و قابل
توجه باشند،
پاية اعتراض
روي يك برنامهريزي
درست گذاشته
شود و شيوة
آن متمدنانه،
صلحآميز و در
شأن
انسانهاي
آزاده باشد.
ميدان را
نبايد خاليگذاشت
و اعتراض را
بايد به گوش
جهانيان
رساند. وگرنه
داستان آن
خان اُزبك
كه محمدرضا
طباطبايي در
كتاب«بزم
ايران»
دربارهاش
نوشته است
از نو مصداق
پيدا خواهد
كرد كه:
آوردهاند
بعد از آنكه
عبدالله خان
اُزبك به
خراسان تاخت
و آن ولايت
را تحت حكومت
خود درآورد،
در سيستان
روزي عبورش
بر قبر رستم
افتاد و به
رسم شماتت
اين شعر را
خواند:
سر
از خاك بردار
و ايران ببين
/ به كام
دليرانِ
توران ببين
و
گفت: ندانم
كه رستم اگر
قادر به گفتن
بود چه ميگفت؟
يكي
از وزراي او
كه ايرانيتبار
بود گفت: اگر
هر آينه خشم
نگيري جواب
را خواهم گفت!
September 13, 1998 سهشنبه
ظهر با دوستي
تلفني
دربارة خبر بازداشت
امير انتظام
معاون نخست
وزير، سخنگوي
دولت موقت
مهديبازرگان
و قديميترين
زنداني
سياسي
ايران صحبت
ميكردم
سهشنبه
ظهر با دوستي
تلفني
دربارة خبر
بازداشت
امير انتظام
معاون نخست
وزير، سخنگوي
دولت موقت
مهديبازرگان
و قديميترين
زنداني
سياسي ايران
صحبت ميكردم.
دوستم كه در
مبارزات
حقوق بشري و
كوشش
درجلوگيري
از نقض اين
حقوق با من
همراه و
همفكر است،
پيشنهاد كرد
بيانيهاي
در اعتراض به
اين بازداشت
كه درپي
شكايت خصوصي
پسر اسدالله
لاجوردي
قصاب اوين
در مورد
مصاحبة امير
انتظام با
راديو صداي
امريكا وبيان
مطالبي از
جانب وي
دربارة
عملكرد
لاجوردي در
زندان اوين
بوده منتشر كنيم.
به
دوست ديگري
تلفن كردم
تا از او
همراهي
بخواهم، گفت:
«انگار تو ادب
نميشوي! تنت
ميخارد تا
باز دوستانو
همكاران و
روشنفكران
دگر انديش كه
اين گونه
حركتها را بر
نميتابند،
در تو و ساير
امضاكنندگان
بيفتند و شمارا به حكم
طرز فكرتان
به قول
امريكاييها
لينچ كنند و
طرفداري از
حقوق مردم
ايران را
وابستگي به
رژيمجمهوري
اسلامي
بخوانند!»
گوشي
را كه زمين
گذاشتم به
فكر فرو رفتم
و ذهنم مشغول
اين شد كه
آيا كوششهايي
از اين دست
را بايد به
خاطرخوشامد
يا بدآمد تعدادی
كه چون تو
فكر نميكنند
متوقف ساخت
يا از ترس بد
و بيراه
شنيدن از
آنها سكوت
كرد و در گوشهاي
نشست؟
بياييد نگاهي
به گذشته
بياندازيم:
دو دهه از
حضور ما در
اين مملكت
ميگذرد. اگر
پيشينيان ايراني
ما، سرزمين
مادري خود را
به دنبال
موقعيت بهتر رها
كردند و در
اين سرزمين
امكانات
مقيم شدند،
غالب ما راهيانِ
بعد از سال
۱۹۷۸
از
وطن خويش
فرار كرديم:
يا از ترس
جان يا از
ترس ضرب و
شتم و آزار و
اذيت و يا از
ترس آيندهاي
نامعلوم. اگر
آنان از پسماندگي
سياسي و
اجتماعي و
فقر و فاقه
دلزده شده
بودند و عطاي
مَلِك ومُلك
را به لقايش
بخشيدند، ما
نه از ميهن
و مردم كه
از دستگاه
حاكمه نفرت
يافتيم و
حساب اين
عده را از
سرزمينو خاك
و مردممان
جدا كرديم.
پس اگر از
همان گامهاي
نخست و هنوز
پس از گذشت
دو دهه سوداي
ديگر در سر و
مهر ديگر در
دل داريم
زياد عجيب
نيست. حساب
ما از ديگران
جداست و
دلمشغولي ما
از نوع ديگر
است.ما نسبت
به موضوعها
و مسائلي
توجه و
حساسيت
داريم كه
براي بسياري
ديگر اهميت
چنداني
ندارد.
من
بر اين باورم
كه ما نيز
مانند
مهاجران
ديگر
كشورهايي كه
از انقلاب و
فشار و
حكومتهاي
توتاليتر
فرار كردهاند
با بهرهگيري
از فضاي
دمكراتيك
موجود در اين
كشور و فراهم
شدن امكان
آشنايي با
موازين حقوق
بشر بايد روز
بهروز
بر اين نكته
آگاهتر شويم
كه رسالت و
نيازمان از
نوع و جنس
ديگري است.
نيازها
و رسالتهاي
ما كوشندگان
سياسي و
طرفداران
حقوقبشر
از اين دست
هستند:
-
نياز به
نگهداشت
رابطه و
پيوند دائمي
ميان خود و
مردم
سرزمينمان
-
نياز به
بكارگيري
آموختهها و
بسط دادن
آزادي و
دمكراسي كه
در اين خاك
تجربه ميكنيم
به ميهن
خويش
-
نياز به
تغيير و
دگرگوني
اساسي در
فرهنگ مادري:
يعني رد
فرهنگ مبتني
بر تكروي و
يادگيري كار
گروهي
-
نياز به
پذيرش اين
اصل كه ميتوان
در سرزميني
ديگر بود و دل
براي سرزمين
خويش
سوزاند، با
بانيان ظلم
و زور مبارزه
كرد و مجهز به
ابزار درست
به پيكار با
آنها رفت.
و
اين ابزار و
امكانات
تنها هنگامي
فراهم ميشود
كه پاسخگوي
نياز روز
باشد. اگر تا
ديروز اين
ابزار پيكار مسلحانه،
مبارزات
اوپوزيسيوني،
جنبشهاي
رهاييبخش و
براندازي
قهرآميز يا
شعارهايي از
اين دست
بودند، امروز
راه و چارهاي
جز آگاهي،
آزاديخواهي
و مبارزة صلحآميز
و متمدنانه
با نقض حقوقبشر و ستمي
كه برهموطنان
ما ميرود -كه
پذيرفتهشدهترين
گونة مبارزة
است- نداريم.
به پيروي از
همين آرمان
نيز همواره
بايدآماده
باشيم كه در
نهايت
آزادگي و در
فضايي
دمكراتيك
سخنان
ديگران را
بشنويم،
مورد تجزيه و
تحليل
قراردهيم،
باب گفتگو را
بگشاييم و
هيچكس و هيچ
طرز تفكري را
سيستماتيك
نفي و رد
نكنيم. ما كه
هر روز و هرلحظه از
ستمي كه بر
هموطنانمان
در ايران ميرود
در رنجيم و
به عنوان يك
انسان كه
شاهد عيني
نقض ابتداييترينحقوق
انساني آنها هستيم
بايد با روش
صحيح اين
همه بيعدالتي
را به گوش
جهانيان
برسانيم.
يادمان
باشد كه ما
ايرانيان مقيم
امريكا آن
روز پايگاه
شايستة خود
را به دست
خواهيم آورد
كه بتوانيم
با سربلندي از
سرزمين
مادري خود
ياد كنيم و
بر خويش
بباليم كه
مردمان آن
ديار نيز از
حقوق انساني
مبتني بر
مفاد اعلاميةجهاني
حقوق بشر
بهره ميبرند.
September 6, 1998 به باور من
يكي از
سختترين
كارهاي دنيا
داوري است،
آنهم داوري
درست و
عادلانه
به
باور من يكي
از سختترين
كارهاي دنيا
داوري است،
آنهم داوري
درست و
عادلانه. ولي
با اين روندي
كهدنياي
امروز در پيش
گرفته و با
اين رخصتي
كه به نام
آزادي و
برابري و
دمكراسي به
همگان داده
شده، داوري
هم منزلت
خود را از دست
داده است.
هر كس در هر
مقام و با هر
توان فكري
به خود اجازه
ميدهد با
خيال راحت
بر مسند قضاوت
بنشيند و
ديگران را
داوري كند.
اين
ميكروفونهاي
سيار
تلويزيوني،
اين قضية
افكار عمومي
و جلب آراي
بيشتر، به
بسياري اين
برداشت غلط
را داده است
كه براي هر
موضوع و
مسأله و قضيهاي
صاحب نظر
هستند، به
همين سادگي.
اين
چنين است كه
جملات «ديگه
چه خبر؟»
«شنيدي؟»
«ميگن كه...»
تكيه
كلامهايي ميشوند
تا به قول
پيرترها هر جوجة
تازه سر از
تخم درآوردهاي
ديگري را در
ترازوي عقل
خود -هر
چند پارسنگ
هم بردارد-
كم و
زيادكند،
دربارهاش
تصميم بگيرد
و اظهار فضل
نمايد. اين
شيوه ايراني
و امريكايي
نميشناسد
ولي دارا و
ندار و مشهور و
غير مشهور را
خوب ميشناسد.
آن خردمندي
كه قرنها پيش
به گلايه
گفته بود :
«مرگ فقير بيصداست»
حالاكجاست
كه بيايد و
ببيند اين بيصدايي
چه نعمتي
است و آن
انديشمندي
كه گفته
بود: «هر يك از
شما كه گناه
نكرده است
سنگ اول را
به محكوم
بيندازد»
كجاست كه
بيايد ببيند
چگونه دامنآلودههاي
وقيح سنگاندازان
حرفهاي شدهاند
و دارند دمار
از روزگار
مردم در ميآورند.
ماجراي
خيانت رئيس
جمهور امريكا
به همسرش،
كه به
اعتقاد من
يكي از خصوصيترين
جنبههاي
زندگي يك زنو
شوهر است و
همسر خيانتديده
تنها كسي است
كه بايد در
مورد سرنوشت
زندگي مشترك
خود تصميم
بگيرد، مشتي
است نمونة
اين خروار.
بسياري از
سنگاندازان
حرفهاي كه
به قصد
براندازي
كلينتون
نشستهاند
بدجوري فكر
ميكنند
خودشان
تافتة جدا
بافته
هستند،
واقعيت اين
است كه
گر
حكم شود كه
مست گيرند / در
شهر هر آنچه
هست گيرند
اين
داوري كردن
فرزند خلف
بيماري
شايعهسازي
و شايعهپراكني
و به قول
امريكاييها Gossip است و
دارد ابعاد وحشتناكي
هم ميگيرد.
بسيار هم
مسري است و
ويروسش هم
دوست و دشمن
نميشناسد.
اين
بيماران
حرفهاي -كه
گهگاه آدم
آرزو ميكند
ايكاش از روي
زمين محو
شوند- براي
بيماري خود
حد ومرزي نميشناسند
و گاه تا پاي
جان و حيثيت
و شرافت يك
انسان يا
خانوادهاش
هم پيش ميروند.
در اين ميان
اگر انسانهاي
مشهور بيشتر
از بقيه مورد
حمله قرار ميگيرند
به اين دليل
نيست كه
مشاهير
انسانهاي
بدتري
هستند، خير،
دليل را بايد
در مقام و
پايگاهشان،
شهرت و
محبوبيتشان
يا مال و
منالشان جست.
اين دهان دريدگان
كه جز غبطه خوردن
و حسرت اين
و آن بردن
كار ديگري
ندارند،
بيشتر از آن
طايفهاي
هستند كه
زمان خود را
در دورههاي قهوهخوري
و فالگيري و
قمار و مهمانيهاي
شاور و بعلهبرون
و دندونبرون
و سفرههاي
رنگارنگ ميگذرانند
و عاجز از
انجام يك
كار مثبت و
مؤثر، صفحه
گذاشتن پشت
سر اين و آن
را پيشه كردهاند.
ايكاش شايعهسازان
و شايعهپردازان
هموطن حداقل
مثل
سياستمداران
امريكايي به
دنبال جاه و
مقام و پول
بودند. اين
شوربختانِ
حقيرحتي
چنين سودايي
هم در سر
ندارند. ما دست
پروردگان آن
مرز پرگهر، بهحكم
فرهنگ دير
پايمان تنها
يك خواسته
داريم و آن
اين كه
«پروردگارا
اگر به ما
عزت نميدهي
همسايه را
ذليل كن تا
دلمان خنك
شود!»
آوردهاند
كه كسي نزد
شيخ ابوسعيد
ابوالخير رفت
و از وي
پرسيد: «اي
شيخ!
پروردگار اين
خلايق را به
چه آفريد؟ حاجتمند
آفرينش
ايشان بود؟»
شيخ گفت:
«خير. اما آنها
را از جهت سه
چيز آفريد:
اول آنك
قدرتش بسيار
بود نظارهگر
ميبايست،
دُيُم آنك
نعمتش بسيار
بود خورنده
ميبايست،
سيُم آنك
رحمتش بسيار
بود گناهكار ميبايست!»
اين هم شاهد
حرفم: در
حالي كه همة
ما غرق
گناهيم، چه
كسي به خود
اجازه ميدهد
نخستين سنگ
را بيندازد؟
اگر
هر بار كه
خواستيم
زبان نيشدار
را براي
ساختن شايعهاي،
افروختن
آتشي، داوري
رفتاري، يا
پراكندن
گفتهاي در
دهان
بچرخانيم،
نخست خود را
روي صندلي
محكوم
بنشانيم، به
درون خويش
بنگريم و
خويشتن را
داوري كنيم،
كمتر كسي به
ديگري سنگ
بيمهري
پرتاب خواهد
كرد.