Homa Sarshar
 
 Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

Articles - Year 1997                                     Works >> Publications


October 25, 1997
من‌ متجاوز از سي‌ و سه‌ است‌ به‌ كار خبرنگاري‌ و گزارشگري‌ مشغولم‌

من‌ متجاوز از سي‌ و سه‌ است‌ به‌ كار خبرنگاري‌ و گزارشگري‌ مشغولم‌. شغلم‌ روزنامه‌نگاري‌ است‌ و اهل‌ قلمم‌. دركار ما نيز چون‌ بسياري‌ از مشاغل‌ تقسيم‌بنديهاي‌ گوناگوني‌ وجود دارد كه‌ نقدنويسي‌ يكي‌ از آنهاست‌. من‌ كه‌ كارم‌ عمدتاً نقدنويسي‌ اجتماعي‌ است‌، مي‌دانم‌ كه‌ قلم‌ نقدنويس‌، يار حرف‌شنوي‌ احساسات‌ و آينة‌ رويدادهايي‌ است‌ كه‌چشمانش‌ مي‌بينند. نقدنويس‌ با هر نوشته‌ يا مقالة‌ خود مسائل‌ و درد گروهي‌ را مي‌گويد و سعي‌ مي‌كند سرچشمة ‌درد را آنگونه‌ كه‌ خود مي‌انديشد شناسايي‌ كند. البته‌ اين‌ كار توانايي‌ متواضع‌ ماندن‌ در مقابل‌ موافق‌  و قدرت‌ مقابله ‌با مخالف‌ را يك‌ جا مي‌طلبد و كار هركس‌ نيست‌، هر نقدنويسي‌ كه‌ اين‌ توانايي‌ را نداشته‌ باشد حتماً بايد قلم‌ راغلاف‌ كرده‌، شغل‌ ديگري‌ براي‌ خود دست‌ و پا كند:

از يك‌ سو آنكه‌ دردش‌ را مي‌گويي‌ از اينكه‌ همزباني‌ يافته‌ است‌ خشنود مي‌شود و آنكه‌ مسبب‌ درد است‌ از اينكه‌از او انتقاد شده‌ عصباني‌ و ناراحت‌ مي‌شود. اين‌ يك‌ واكنش‌ عمومي‌ است‌ و اختصاص‌ به‌ يكي‌ دو تن‌ ندارد.

از سوي‌ ديگر، در امريكا، روزنامه‌نگاري‌ يك‌ حرفة‌ با اعتبار است‌ و نقدنويسان‌ علاوه‌ بر احترام‌، پايگاه ‌برجسته‌اي‌ نيز در اجتماع‌ دارند. به‌ شرطي‌ كه‌ در كار خود پا را از محدودة‌ حقيقت‌گويي‌ فراتر نگذارد.

اما در ميان‌ ما ايرانيان‌ وضع‌ فرق‌ مي‌كند: اول‌ اين‌ كه‌ براي‌ جامعة‌ ما روزنامه‌نگاري‌ كاريست‌ مثل‌ بقية‌ كارها نه‌ چيزي‌ بيش‌ و نه‌ چيزي‌ كم‌ (دربارة‌ علت‌ آن‌ بايد يك‌ بار ديگر مفصل‌ صحبت‌ كنم‌.) دوم‌ اين‌ كه‌ برخلاف‌ جامعة ‌امريكايي‌ كه‌ ياد گرفته‌ و مي‌داند چگونه‌ با انتقاد متواضعانه‌ برخورد كند و قدر كساني‌ را كه‌ در اين‌ زمينه‌ كار مي‌كنند داشته‌ باشد، ما نقدنويسان‌ ايراني‌ اين‌ بخت‌ياري‌ را نداريم‌ و زياد هم‌ مورد علاقه‌ و توجه‌ هموطنان‌ خويش ‌نيستيم‌، خودمان‌ هم‌ به‌ اين‌ نكته‌ واقفيم‌. ما كه‌ از درد اجتماع‌ مي‌گوييم‌، سخنان‌ و گله‌هاي‌ ديگران‌ را بازگو مي‌كنيم‌، فرياد در گلو ماندة‌ كساني‌ كه‌ مورد ستم‌ قرار گرفته‌اند را از حلقوم‌ خود بيرون‌ مي‌آوريم‌، چون‌ صريح‌ و بي‌پرده‌حرف‌ مي‌زنيم‌، چون‌ زندگي‌ را آنگونه‌ كه‌ همه‌ دوست‌ دارند و آرزو مي‌كنند، شيرين‌ و رؤيايي‌ نشان‌ نمي‌ دهيم‌،چون‌ حقيقت‌ را با همة‌ تلخي‌ رو در روي‌ همه‌ مي‌گذاريم‌، خواب‌ آرام‌ بسياري‌ را بر هم‌ مي‌زنيم‌. به‌ همين‌ دليل‌بيشتر مردم‌ --در حالي‌ كه‌ از ته‌ دل‌ با سخنان‌ نقدآميزي‌ كه‌ آلوده‌ به‌ غرض‌ نباشد موافقت‌ دارند-- زياد حوصلة‌افرادي‌ مثل‌ مرا ندارند. چون‌ اولاً انتقاد را با دشمني‌ اشتباه‌ مي‌كنند و در ثاني‌ بيشتر با حرفهاي‌ شيرين‌ و دلكش‌ و وصف‌ گل‌ و بلبل‌ و باغ‌ و بستان‌ صفا مي‌كنند. كسي‌ تحمل‌ شنيدن‌ انتقاد و شكايت‌  را ندارد، مي‌دانم‌. به‌ همين‌ دليل ‌وقتي‌ چندي‌ پيش‌ از سوي‌ تلويزيون‌ جام‌جم‌ براي‌ همكاري‌ دعوت‌ شدم‌ در حالي‌ كه‌ براي‌ پذيرفتن‌ اين‌ دعوت ‌سراسر مهر دودل‌ بودم‌، صادقانه‌ گفتم‌: «يك‌ چهرة‌ وجيه‌الملة‌ راديو تلويزيوني‌ بايد بلد باشد حرفهاي‌ شيرين‌ واميدوار كننده‌ بزند. من‌ كه‌ بلد نيستم‌ و رويم‌ سياه‌ كه‌ از روز ازل‌ جز اين‌ چيز دگر ياد نداد استادم‌. به‌ گمانم‌ انتخاب ‌مناسبي‌ نباشم‌!»

گفتند: «اصلاً چنين‌ نيست‌. مردم‌ در شنيدن‌ انتقاد بسيار صبور شده‌اند، نظريات‌ دگرانديشان‌ را هم‌ تحمل‌ مي‌كنند و مهربانانه‌ با مخالف‌ خود باب‌ گفت‌ و شنود را باز مي‌كنند.»

اين‌ تذكر بسيار دلگرم‌كننده‌ بود. من‌ هم‌ باورم‌ شد. ولي‌ انگار اشتباه‌ كردم‌. ما نقدنويسان‌ در نظر ديگران‌ هماني‌ هستيم‌ كه‌ بوديم‌ و مردم‌ همچنان‌ از اين‌ قبيل‌ سخنان‌ خوششان‌ نمي‌آيد. به‌ يمن‌ رواج‌ آزادي‌ و دمكراسي‌ هم‌ بازار تهديد كردن‌ هم‌ گرم‌ است‌، گاه‌گاهي‌ نيز حكم‌ مجازاتي‌ صادر مي‌شود كه‌: «مصب‌ گفتي‌!»


October 19, 1997
من‌ هميشه‌ فكر مي‌كنم‌ و بارها نيز بر اين‌ گفته‌ پا فشرده‌ام‌ كه‌ پذيرش‌ بدون‌ قيد و شرط‌ همة‌ آنچه‌ به‌ عنوان‌ سنت‌ وفرهنگ‌ و رسم‌ به‌ ارث‌ برده‌ايم‌ كار نادرستي‌ است‌

من‌ هميشه‌ فكر مي‌كنم‌ و بارها نيز بر اين‌ گفته‌ پا فشرده‌ام‌ كه‌ پذيرش‌ بدون‌ قيد و شرط‌ همة‌ آنچه‌ به‌ عنوان‌ سنت‌ وفرهنگ‌ و رسم‌ به‌ ارث‌ برده‌ايم‌ كار نادرستي‌ است‌.

بخشهايي‌ از گذشته‌ و تاريخ‌ بعضي‌ ملتها براستي‌ باعث‌ سرافكندگي‌ هستند و بايد آنها را هر چه‌ زودتر و به‌ سرعت‌ ازحافظة‌ ملي‌ آنها زدود كه‌ بدترينش‌ برداشتهاي‌ گوناگون‌ از موجودي‌ به‌ نام‌ زن‌ و دستورالعمل‌ رفتار با او به‌ عنوان‌همسر و دختر و مادر است‌.

بر همين‌ اساس‌ ايمان‌ دارم‌ كه‌ زنده‌ كردن‌ و بها دادن‌ به‌ برخي‌ از سنن‌ منسوخ‌ باعث‌ سرشكستگي‌ مضاعف‌ است‌.

در اخبار شنيدم‌ كه‌ در تهران‌، حاكم‌ شرع‌ دادگاههاي‌ انقلاب‌ به‌ خبرنگاران‌ گفته‌ است‌: «اگر زن‌ از شوهر براي‌ عمل‌نزديكي‌ تمكين‌ نكند، مرد فقط‌ مي‌تواند همسر ناشزه‌اش‌ را در حدي‌ كتك‌ بزند كه‌ منجر به‌ صدمات‌ جاني‌ وپرداخت‌ ديه‌ نشود.» (به‌ زبان‌ ساده‌ يعني‌ بزند ولي‌ لت‌ و پار نكند) و توضيحات‌ مفصل‌تري‌ در اين‌ باب‌ كه‌ شنيدن‌ هريك‌ از آنها براي‌ ما زنان‌ رنج‌آورتر و حقارت‌آميزتر از ديگري‌ است‌.

از سوي‌ ديگر شنيدم‌ هفتة‌ پيش‌ در همين‌ لُس‌آنجلس‌ يك‌ روحاني‌ بنيادگراي‌ يهودي‌ ايراني‌ در سر كلاس‌ درس‌ به‌شاگردان‌ ده‌ دوازده‌ ساله‌اش‌ گفته‌ است‌: «هر كودكي‌ كه‌ از پدر يهودي‌ و مادر غيريهودي‌ متولد شود حرامزاده‌است‌!» و چند تن‌ از اين‌ بچه‌هايي‌ كه‌ سر كلاس‌ درسش‌ نشسته‌ بودند را گريان‌ به‌ خانه‌ فرستاده‌ است‌ بدون‌ اين‌ كه‌توجه‌ كند چه‌ ضربة‌ هولناكي‌ به‌ روح‌ ظريف‌ يك‌ كودك‌ خردسال‌ زده‌ است‌.

گيرم‌ قوانين‌ مذهبي‌ را نتوان‌ بازنويسي‌ كرد تا زن‌ در پايگاه‌ راستين‌ و انساني‌ خود ابقاء شود، براي‌ داستانها و نوشته‌هاو كتابهايي‌ كه‌ ادبيات‌ و فولكلور مردمي‌ خوانده‌ مي‌شوند هم‌ نمي‌توان‌ كاري‌ كرد؟ همان‌ داستاني‌ كه‌ خاله‌ سوسكه‌از خواستگارانش‌ مي‌پرسد: «اگه‌ زن‌ تو بشم‌، وقتي‌ باهام‌ دعوات‌ شد، منو با چي‌ مي‌زني‌؟» و بعد هم‌ آقا موشه‌ را انتخاب‌ كند چون‌ او را با دم‌ نرم‌ و نازكش‌ خواهد زد! همان‌ كتاب‌ «اخلاق‌ ناصري‌» نوشتة‌ خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي‌كه‌ نويسندة‌ خدابيامرز در موارد زيادي‌ زنان‌ را در كنار عوام‌، كودكان‌، ديوانگان‌ و مستان‌ گذاشته‌ است‌ و آنان‌ را«ضعفاي‌ عقول‌» و خارج‌ از حوزة‌ «اهل‌ شرافت‌ و نجابت‌» و «اصحاب‌ همت‌ و عزت‌ نفس‌ و عقل‌ و تدبير» خوانده‌است‌. خواجه‌ جان‌ از قول‌ حكما نقل‌ مي‌كند كه‌: «وظيفة‌ زن‌ شايسته‌ اين‌ است‌ كه‌ براي‌ طلب‌ رضاي‌ شوهر هر رنجي ‌را تحمل‌ كند و هر چه‌ شوهر به‌ او بدهد قانع‌ باشد و هر چه‌ را از او دريغ‌ كند نطلبد و در عوض‌ مال‌ خود را از شوهر دريغ‌ نكند، از شوهر بترسد و از نشوز (يعني‌ عدم‌ تمكين‌ در رابطة‌ جنسي‌) خودداري‌ كند. در مقابل‌ وظيفة‌ شوهر اين‌ است‌ كه‌ از سه‌ چيز به‌ شدت‌ حذر كند: نخست‌ زياده‌ روي‌ در محبت‌ به‌ زن‌، دوم‌ مشورت‌ با زنان‌ در مصالح‌ كلي ‌و سوم‌ منع‌ زنان‌ از شنيدن‌ حكايات‌ عاشقانه‌ و آموختن‌ سورة‌ يوسف‌ كه‌ استماع‌ امثال‌ آن‌ قصه‌ موجب‌ انحراف ‌ايشان‌ باشد.

از شما مي‌پرسم‌ تكرار و تأييد اين‌ قوانين‌ عصر حجري‌ِ يكسويه‌ و زن‌ستيز كه‌ گاه‌ به‌ نام‌ مذهب‌، گاه‌ به‌ نام‌ سنت‌ و فرهنگ‌، و گاهي‌ هم‌ به‌ نام‌ تاريخ‌ شرف‌ صدور مي‌يابند جز اين‌ كه‌ نشان‌ دهندة‌ عدم‌ حساسيت‌ اين‌ افراد نسبت‌ به‌ شرف‌ انساني‌ است‌ چه‌ معني‌ ديگري‌ دارد؟

مفتي‌ و فقيه‌ و عالم‌ و دانشمند / اين‌ جمله‌ شدي‌، وليك‌ آدم‌ نشدي‌

لطفاً اشتباه‌ نكنيد و فوري‌ چوب‌ اتهامهاي‌ ريز و درشت‌ را بر عليه‌ بنده‌ بالا نبريد. فردا روزي‌ هم‌ از قول‌ من ‌نفرماييد: «فلاني‌ گفت‌ همة‌ زنان‌ بايد سر به‌ نافرماني‌ بردارند!» خير. تقاضاي‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ سخنان‌ را با گوش ‌جان‌ بشنويد و كمك‌ كنيد تا در جهت‌ يافتن‌ درمان‌ يك‌ درد بزرگ‌ اجتماع‌ ايرانيان‌ -- يعني‌ خشونت‌ در خانواده‌، تحقير و كتك‌ خوردن‌ زنان‌ با رخصت‌ مذهب‌ و فرهنگ‌ و سنت‌، چه‌ در ايران‌ و چه‌ در خارج‌ از كشور – گام ‌برداريم‌. در شرايطي‌ كه‌ سازمان‌ ملل‌ متحد، آيين‌ نامة‌ حقوق‌ بشر و قوانين‌ مدني‌ كشورهاي‌ متمدن‌ براي‌ يك‌ نوزاد يك‌ روزه‌ و گاهي‌ اوقات‌ جنين‌ در شكم‌ مادر حق‌ زندگي‌ شايستة‌ انساني‌ قائلند و هر نوع‌ شكنجه‌، ضرب‌ و شتم‌ و خشونت‌ جسمي‌ و آزار روحي‌ را خلاف‌ قانون‌ و قابل‌ مجازات‌ مي‌شمارند، چگونه‌ مي‌توان‌ اين‌ نابرابري‌ و توهين ‌مستقيم‌ را نسبت‌ به‌ زنان‌ در فرهنگهاي‌ جهان‌ سومي‌ و مذاهب‌ مختلف‌ (اعم‌ از يهودي‌ و مسيحي‌ و مسلمان‌) ديد و ساكت‌ نشست‌؟

قوانين‌ مدني‌ براي‌ اين‌ هستند كه‌ هر انسان‌ خلافكار را --اعم‌ از زن‌ و مرد-- بدون‌ در نظر گرفتن‌ جنسيت‌ و مذهب ‌و رنگ‌ پوست‌ مجازات‌ كنند. اگر قوانين‌ شرعي‌ يكسويه‌ قابل‌ اجرا و عادلانه‌ بودند كه‌ نيازي‌ به‌ تدوين‌ قوانين‌ حقوق‌بشر و امثال‌ آن‌ احساس‌ نمي‌شد!

October 12, 1997
روز شانزدهم‌ مهر - اولين‌ ماه‌ پائيز در تقويم‌ جلالي‌ - روز مهرگان‌ است‌: روز پيروزي‌ نور بر تاريكي‌، چيرگي‌مهر بر كينه‌، صلح‌ بر ستيز و روز آغاز حيات‌

روز شانزدهم‌ مهر - اولين‌ ماه‌ پائيز در تقويم‌ جلالي‌ - روز مهرگان‌ است‌: روز پيروزي‌ نور بر تاريكي‌، چيرگي‌مهر بر كينه‌، صلح‌ بر ستيز و روز آغاز حيات‌.

مهر در لغت‌ به‌ معناي‌ خورشيد، دوستي‌، نزديكي‌، دلبستگي‌، پيوند، تعهد و پيمان‌ است‌. در افسانه‌ها مي‌گويند: « درروز مهرگان‌ خداوند به‌ آدم‌ و تمام‌ موجودات‌ زنده‌ جان‌ دميد و حيات‌ بخشيد.»

در تاريخ‌ بلعمي‌ آمده‌ است‌ كه‌ در اين‌ روز «كاوة‌ آهنگر ظفر يافت‌ و ضحاك‌ را بگرفت‌ و بكشت‌ و همان‌ روزگار، تاج‌ بر سر افريدون‌ نهاده‌ و جهان‌ بر وي‌ سپرد. آن‌ روز مهر روز بود از مهرماه‌ و آن‌ را مهرگان‌ نام‌ كردند وعيدكردند و افريدون‌ به‌ تخت‌ بنشست‌.»

ادباي‌ ما نوشته‌اند: «ضحاك‌ ماردوش‌ كه‌ دشمن‌ انديشه‌ها بود و مارهاي‌ كتفش‌ از مغزهاي‌ جوان‌ تغذيه‌ مي‌كرد، نزديك‌ به‌ هزار سال‌ شاهي‌ كرد. در اين‌ هزار سال‌، جهان‌ چون‌ شب‌ تاريك‌ بود و هيچ‌ نوري‌ برنمي‌تابيد. پس‌ هزارسال‌ قحطي‌ بود و خشكسالي‌. روزي‌ كه‌ فريدون‌ بر ضحاك‌ دست‌ يافت‌ و به‌ گفته‌اي‌ او را در كوه‌ دماوند زنداني‌كرد و به‌ گفتة‌ ديگر بكشت‌، خورشيد از اسارت‌ شب‌ آزاد شد و بر تيرگيها چيره‌ گشت‌.» چنين‌ بود كه‌ ايرانيان‌ درروز مهرگان‌ براي‌ شادباش‌ به‌ يكديگر مي‌گفتند: «مهرت‌ فرخنده‌، هزار سالت‌ سبز!»

اين‌ همه‌ تمثيل‌ و نماد در يك‌ داستان‌ اساطيري‌، نشان‌ از اين‌ دارد كه‌ در هر دورة‌ تاريخ‌ و هر كجا كه‌ ضحاكي‌ بوده‌،تا هزار سال‌ بر ملتي‌ حكم‌ رانَد و خاك‌ كشور را از وجود هر آنكه‌ بارقه‌اي‌ از انديشه‌ و خرد داشته‌ خالي‌ سازَد، دركنارش‌ ملتي‌ نيز بوده‌ است‌ كه‌ زير بار اين‌ ستم‌ و ظلم‌ رفته‌ و صدايش‌ در نيامده‌ است‌، ملتي‌ با روان‌ تجاوزديده‌ كه‌واكنشش‌ چون‌ انسان‌ تجاوزديده‌ كج‌رويهاي‌ هنجاري‌ مثل‌ احساس‌ حقارت‌، سرخوردگي‌، گناه‌، افسردگي‌،رفتارهاي‌ سازشكارانه‌ و از اين‌ قبيل‌ است‌.

همين‌ انسانها هستند كه‌ از خود نااميد، به‌ دنبال‌ كاوة‌ آهنگري‌ مي‌گردند كه‌ به‌ جاي‌ خودشان‌ آنچه‌ را كه‌ مي‌بايد بكند. بسيار طبيعي‌ است‌ كه‌ انسان‌ تحقير شده‌ در خويشتن‌ توانايي‌ هيچگونه‌ مقاومت‌ و ياراي‌ هيچگونه‌ مبارزه‌اي‌ رانبيند. تا اينجاي‌ قضيه‌ را با كمك‌ علم‌ روانشناسي‌ و جامعه‌شناسي‌ مي‌توان‌ فهميد. آنچه‌ غيرعادي‌ به‌ نظر مي‌رسد، زماني‌ است‌ كه‌ ملتي‌ با روان‌ تجاوزديده‌، نااميد از ظهور كاوه‌ دست‌ به‌ دامن‌ ضحاكي‌ ديگر شود. آن‌ گونه‌ كه‌ اخوان‌ثالث‌ نقل‌ مي‌كند:

كاوه‌اي‌ پيدا نمي‌گردد اميد / كاشكي‌ اسكندري‌ پيدا شود

آنهايي‌ كه‌ در وجنات‌ رئيس‌ جمهور جديد جمهوري‌ اسلامي‌ طليعة‌ نجات‌ را مي‌بينند چنين‌ نمي‌انديشند؟

مهرتان‌ فرخنده‌، هزار سالتان‌ سبز باد.

October 5, 1997
حتماً شما هم‌ مثل‌ من‌ ، شنبة‌ گذشته‌، شاهد گردهمايي‌ صدها هزار مرد سفيدپوست‌ مسيحي‌ در محوطة‌ بزرگ‌ «مال‌واشينگتن‌» كه‌ بناهاي‌ تاريخي‌ و دولتي‌ محصورش‌ كرده‌اند، بوديد: موج‌ مردان‌ وابسته‌ به‌ شاخة‌ مذهبي‌«Promise Keepers» يا «خوش‌وعده‌ها»

حتماً شما هم‌ مثل‌ من‌ ، شنبة‌ گذشته‌، شاهد گردهمايي‌ صدها هزار مرد سفيدپوست‌ مسيحي‌ در محوطة‌ بزرگ‌ «مال‌واشينگتن‌» كه‌ بناهاي‌ تاريخي‌ و دولتي‌ محصورش‌ كرده‌اند، بوديد: موج‌ مردان‌ وابسته‌ به‌ شاخة‌ مذهبي‌«Promise Keepers» يا «خوش‌وعده‌ها»!

اين‌ گروه‌ كه‌ به‌ تقاضا يا فراخوان‌ رهبرشان‌ بيل‌ مك‌ كارتني‌ تحت‌ عنوان‌ «ايستادگي‌ در مقابل‌ شكاف‌» از سراسرامريكا به‌ واشينگتن‌ سرازير شدند، خاطرة‌ «راهپيمايي‌ يك‌ ميليون‌ مرد» سال‌ ۱۹۹۵ را به‌ ياد مي‌آورد كه‌ بافراخوان‌ رهبر «امت‌ اسلام‌» آقاي‌ لوئيس‌ فراكان‌ انجام‌ شد. البته‌ بين‌ اين‌ دو حركت‌ شباهتهايي‌ نيز وجود داشت‌. هردو گروه‌ مردان‌، به‌ نام‌ تقاضاي‌ عفو از درگاه‌ خداوند، نيايش‌ براي‌ توانايي‌ بيشتر و كوشش‌ براي‌ اينكه‌ مردان‌،شوهران‌ و پدران‌ بهتري‌ براي‌ جامعه‌، همسر و فرزندان‌ خود باشند به‌ وعده‌گاه‌ رفتند. البته‌ اين‌ به‌ شرطي‌ بود كه‌همسرانشان‌ قول‌ مي‌دادند فرمانبردار شوهرشان‌ باشند تا به‌ قول‌ سعدي‌ عليه‌الرحمه‌ « كنند همسر خويش‌ را پادشاه‌».به‌ همين‌ دليل‌ در اين‌ حركت‌ عظيم‌، زنان‌ وابسته‌ به‌ مذهب‌ نوظهور «خوش‌وعده‌ها» --كه‌ هفت‌ سال‌ بيشتر ازتشكيلش‌ نمي‌گذرد-- بايد در خانه‌ مي‌ماندند و دعاي‌ خير و يك‌ بسته‌ غذاي‌ خانگي‌ همراه‌ مردشان‌ مي‌كردند تا آنها به‌ يك‌ زيارت‌ مذهبي‌ بروند.

به‌ نظر شما چگونه‌ مي‌توان‌ ديدگاههاي‌ يك‌ گروه‌ مذهبي‌، عقيدتي‌، سياسي‌ يا اجتماعي‌ را باور كرد و به‌ آن‌ دل‌بست‌ در حالي‌ كه‌ در اين‌ سالهاي‌ پاياني‌ هزارة‌ دوم‌ هنوز نيمي‌ از جامعة‌ خود يعني‌ زنان‌ را از خويش‌ جدامي‌خواهند؟ آقاي‌ فراكان‌ و مك‌ كارتني‌ به‌ پيروي‌ از بسياري‌ رهبران‌ ديني‌ ديگر دنيا، ادعا مي‌كنند كه‌ دين‌ و مذهب‌همه‌ را يكسان‌ آفريده‌ است‌ و زن‌ و مرد در مقابل‌ خداوند برابرند. ولي‌ هر كدام‌ براي‌ كاري‌ ساخته‌ شده‌اند، مردان‌براي‌ رهبري‌ و زنان‌ براي‌ فرمانبري‌. وقتي‌ رفتار خلاف‌ اين‌ ادعايشان‌ هم‌ زير سؤال‌ برود، استدلال‌ مي‌آورند كه‌ به‌زنان‌ احترام‌ مي‌گذارند، محتاج‌ دعا و پشتيباني‌ آنها هم‌ هستند، ولي‌ بهتر است‌ زنان‌ در خانه‌ بمانند و در كار مردان‌دخالت‌ نكنند. معلوم‌ است‌ كه‌ اين‌ قضيه‌ به‌ بخش‌ «دم‌ خروس‌ و قسم‌ حضرت‌ عباس‌» مربوط‌ مي‌شود. بله‌ حتماًبرابرند ولي‌ به‌ گفتة‌ معروف‌ جورج‌ اورول‌ در كتاب‌ مزرعة‌ حيوانات‌ «همه‌ با هم‌ برابرند ولي‌ بعضيها برابرترند!»

امروز هم‌ در آستانة‌ هزارة‌ سوم‌، با نهايت‌ تأسف‌ و براي‌ هزارمين‌ بار مي‌بينيم‌ كه‌، هنوز و همچنان‌، آنچه‌ بين‌انسانها فاصله‌ مي‌اندازد و زنان‌ را از مردان‌ جدا مي‌كند، مذهب‌ است‌ و قوانين‌ يكسويه‌ آن‌. اين‌ حركت‌ واپس‌گرايانه‌به‌ سوي‌ بنيادگرايي‌ مذهبي‌ در سراسر جهان‌ ترسناك‌ است‌. انگار هر چه‌ طي‌ قرنها ريسيدند، دارد پنبه‌ مي‌شود.

البته‌ من‌ جانبداري‌ مردان‌ از چنين‌ حركتهايي‌ را مي‌فهمم‌: جنبشهايي‌ در جهت‌ بازيافتن‌ پايگاه‌ گذشته‌ و رجعت‌به‌ دوران‌ مردسالاري‌. آنچه‌ را كه‌ نمي‌فههم‌ زناني‌ هستند كه‌ گروه‌ گروه‌ به‌ دام‌ اين‌ مذاهب‌ من ‌درآوردي‌ مي‌افتند وخود به‌ دست‌ خويشتن‌ وسايل‌ بازگشت‌ به‌ قرون‌ وسطي‌ را فراهم‌ مي‌كنند.

شيخكي‌ از فرزند خويش‌ پرسيد: «اي‌ جان‌ پدر وقتي‌ بزرگ‌ شدي‌ مي‌خواهي‌ چكاره‌ بشوي‌؟» گفت‌: «مي‌خواهم ‌جاي‌ تو بنشينم‌» پدر با مشت‌ بر سر فرزند كوفت‌ و گفت‌: «اي‌ خاك‌ بر سرت‌ جان‌ پدر! من‌ مي‌خواستم‌ مهدي ‌موعود شوم‌، اين‌ شدم‌-- تو كه‌ مي‌خواهي‌ من‌ شوي‌ ببين‌ چه‌ خواهي‌ شد!»

حالا حكايت‌ ما زنان‌ است‌. آن‌ مذاهب‌ اهل‌ كتاب‌ و پيامبران‌ فرستادة خدا‌ چه‌ تاجي‌ بر سر زنان‌ زدند كه‌ اين‌ ريش‌ وپشم‌داران‌ قرن‌ بيستمي‌ بزنند! اگر زنان‌ و مردان‌ آزاده‌اي‌ كه‌ به‌ آزادگي‌ و برابري‌ انسانها در مقابل‌ تمام‌ قوانين ‌پاي‌بندند، در چنين‌ شرايطي‌ ساكت‌ بنشينند، شاهد روزهاي‌ ترسناك‌تري‌ خواهيم‌ بود.



2008
2007
2006
2005
2004
2003
2002
2001
2000
1999
1998
   1997
 
  December
  November
   October
  September
يادواره‌ها
Archive: English
Publications

Home Works Biography Photos TV & Radio Show Links Guest Book Contact

   Copyright © 2005 HomaSarshar.com . All Rights Reserved.




Designed & maintained by

Web Design & Development Solutions