|
| Works >> Publications
يادوارهها
هايده بانوي سالار من تو به خود
بيمهري
كردي، حيف
از تو بود.
نه روز
از درگذشت
هايده بانوي
اوّل موسيقي
ايران ميگذرد.
نه روزي كه
جز از هايده
نگفتيم و جز از
هايده نشنيديم.
همه جا صحبت
از او بود، در
رثايش
بسياري سخن
گفتند، بيشماري گريستند
و همه
ايرانيان بهشدت
متأثر و
اندوهگين
شدند: ايراني
هنردوست و
هنرپرور كه
بخشبزرگي
از زندگيش با
شعر و موسيقي
در هم آميخته
است. ملتي
كه با هنرمند
خود اُنس و
الفتي نادر و
ويژه دارد.
ايراني با
هنرمند خود
زندگي ميكند،
در او تصوير
آرزوهاي
خويش را نقش
ميزند، با او
اُخت ميشود
و او را از آن
خود ميداند.
بيگمان
انسان غربي
نيز چنين
پيوند روحي
با هنرمند خود
دارد ولي در
واكنش نسبت
به
رويدادهاي
زندگي او روشي
دگرگونه پيش
ميگيرد.
بدين روي
مرگ زودرس
هنرمندي چون
ناتالي وود
براي
امريكايي يك
خبر اندوهبار
راديو
تلويزيوني
ميشود و مرگ
نابهنگام
هايده براي
ايراني يك
عزاداري
دسته جمعي.
اين چنين
استكه شنبة
گذشته
ايرانيان
كاليفرنيا و ساير
ايرانيان در
سراسر جهان
با شنيدن خبر
درگذشت
ناگهاني هايده
اوّل در بهت
و حيرتي
باورنكردني
فرو رفتند و
سپس اندوهي
سنگين همه
را فرا گرفت
و باتفاق به
ماتم نشستند.
هايده،
بي چون و
چرا، به باور
همگان، يك
خواننده
توانا بود،
هنرمندي
بسيار ارزنده
در پهندشت
موسيقي
ايراني.
بسياري از
موسيقيدانان
آگاه دربارة
صداي او و
توان و نيرويآوازخوانياش
نوشتهاند و
گفتهاند و
بهتر كه اين
مهم بدانها
سپرده شود.
تنها آنچه من
مايلم به عنوان
يك دوستدار
شيفتة
موسيقي
ايراني بگويم
اينست كه
هايده رسا،
گيرا و زيبا
ميخواند و
صدايش سخت
به جان و دلت
مينشست.
آوايش نغمه
هميشه و
همواره
روزها و
شبهايت بود:
گاه با صدايش
حال ميكردي،
گاه با صدايش
سر شوق ميآمدي
و گاه با
صدايش غمي
سنگين در دلت
لانه ميكرد،
آن غم
شيريني كه
نياز انسان
شرقي است و
به داشتنش
فخر ميكند.
حيف از آن
صدا!
هايده
همچنين مجلس
و حضوري
بسيار دلنشين
و دلچسب داشت:
فاخر، بالنده،
باشهامت،جسور،
سختگير، بيپروا
و پرجوش و
خروش روي
صحنه ميآمد
و با درخششي
بيهمتا و
تسلطيحيرتآور
يكه تاز روي
صحنه باز ميماند.
اين نمود او
بود و مجموعة
همه آنچه من
و تو و ما را بهسويش
ميكشاند و از
وي پديدهاي
يگانه و دوست
داشتني ميساخت.
اما هايده،
چون بسياري
از هنرمندان
استثنايي،
بودي
دگرگونه از
نمود خويش
داشت: انساني
بود بسيار
حساس و
مهرطلب،
موجودي بود
عميقاً
معتقد، لوطي
منش بود
گشاده دست و
خاكي، مادري
بود سراپا
نثار و زني
بود تنها در
جستجوي عشقي
رؤيايي و يا
توهمي از
شيفتگي. حيف
ازآن بود و
نمود!
رومن
رولان در
كتاب مشهور
خود ژان
كريستف مينويسد:
«زن قرنها و
پيوسته پاي
دو مجسمه
قرباني شده
است. اوّل
مجسمه مادري
و دوّم مجسمه
عشق خيالي و
يا توهمي از
عشق. و هايده
نيز چون غالب
ما زنان از
اين قاعده
مستثني نبود.
هايده شيفته
فرزندانش
بود، شيداي
خواندن و
عاشق عشق و
چون هر زن
ديگر در پي
دست يابي
توأمان به
عشق هاي
بزرگ زندگيش
بايد بهاييگزاف
بپردازد.
هايده كه
روي صحنه
خندان و
سرزنده،
پرشور و
پرحركت،
سالار و
سرفراز مينمود
هنگاميكه
در خلوت و
تنهايي براي
ياراني كه
نزديك و
مونسش بودند
سفره دل ميگشود
زني ميشد
ظريف و
شكننده كه
گويي بار
سنگين فشار
ناشي از
سرخوردگيهاي
زن شرقي و
ستمهايي كه
طيقرون بر
او رفته است
را چون صليب
مسيحايي بر
دوش ميكشيد.
زني كه براي
بدست آوردن
كمترين حقوق
انساني خود،
يعني بكار
گرفتن
تواناييها و
كارآيي هايش
بايد همواره
مبارزه كند،
سخت هم
مبارزه كند و
لاجرم يا
قرباني شود و
يا قرباني
بدهد. هايده
از آن هنگامي
كه براي روي
آوردن به
خوانندگي
مبارزهاي
بيامان را
آغاز كرد و
تنها و بدون
پشتيبان شد و
بهناچار يك
تنه وارد ميدان
كارزار گرديد
تا آن هنگام
كه براي حفظ
عشقهاي
بزرگ زندگيش
هر چه در
توان داشت
بهكار گرفت،
هايده از آن
هنگام كه به
جرم زن بودن
محكوم به
سكوت بود تا
آن زمان كهصداي
رساي زن
ايراني
گرديد و در
فرهنگي كه
تا چند دهه
قبل از آن
صداي زن جزو
محرميات و
خود زن خاموش
بود فرياد شد
و از گلو
برخاست،
هرگز نخواست
با اين
واقعيت تلخ
و غمانگيز
كنار بيايد كه
براي تو زن
شرقي (شايد
هم بسياري
ديگر از زنان)
داشتن عشقي
ديگر، هدفي
ديگر، معبودي
ديگر به
موازات عشق
به فرزندت و
عشق به مرد
زندگيت يك
ممنوعيت
بزرگ است و
بهناچار
صليبي به
سنگيني بار
تمام گناهان
دنيا بر دوشت
ميگذارد. و
او چه جانانه
اين صليب را
بردوش كشيد و
از خود مايه
گذاشت تا سه
فرزند را به
ثمر و هنر
خويش را به
اوج
جاودانگي
برساند.حيف از
آن شانهها!
چنين بود
كه بانوي
هنرمند ما، با
همه شهرت و
محبوبيتي كه
در ميان مردم
ايران داشت
و با پايگاه
والايي كه
در قلب هر
ايراني
هنردوست بر
پا كرده بود
آزرده دل و
خسته از فشار
زندگي بر همة
اينها چشم
بست و دل از
خويشتن بريد.
او بدان گونه
كه شيوة
هنرمندان
بسيار حساس
واستثنايي
است مراقبت
از خويش را
به فراموشي
سپرد و در
حالي كه
انساني
قدرشناس بود
قدر خويشتن
ندانست. حيف
از آن قدر و
مقام!
طي چند
روز گذشته،
بارها از
هنرمندان،
همكاران
مطبوعاتي و
راديو
تلويزيوني و
پندآموزان نيكانديش
شنيديم كه
«بياييد قدر
هنرمندانمان
را تا زنده
هستند بدانيم!»
چه جملة
زيبايي و چه
يادآوري
بجايي! ولي
مگر ما قدر
هايده را كم
داشتيم؟
ديگر چه ميتوانستيم
كرد؟ ما مردم
قدر
هنرمندانمان
را خوب ميدانيم،
چه بهنگام
حيات و چه
پس از مرگ.
ولي آنچه
دلمان را ميسوزاند
اينست كه
هنرمندان ما
آنگونه كه
انتظار داريم
قدر خود را
نميدانند.
طبيعت در
وجود
هنرمندان چه
خواننده و
موسيقيدان،
چه نويسنده
و شاعر، چه
رقصنده و
بازيگر و چه
نقاش و مجسمه
ساز وديعهاي
را به امانت
ميگذارد كه
از آنان
انسانهايي
سواي ما مردم
عادي ميسازد،
سرمايههايي گرانبها
براي فرهنگ
و ادب و هنر
كشورشان و
چون رسالتي
اينچنين
دارند، گاه
بخشي از
تاريخ يك
ملت و حتي
ملتهاي ديگر
ميگردند. در
اين پايگاه
هنرمند ديگر
از آن خود
نيست كه
متعلق به
مردم خويش
است و هر چه
برجسته تر و
باهنرتر ما
مردم به
آنها وابستهتر
و زياده خواهتر.
ما
خودخواهانه
از
هنرمندانمان
انتظار
اَبَرانسان
بودن را
داريم، از
آنها توقع
داريم در
مقابل تمام
مشكلات، با
همه حساسيتهايي
كه دارند،
چون كوه
ايستادگي
كنند و خود را
براي ما حفظ
كنند. ما هرگز
نميخواستيم
هايده را به
اين زودي از
دست بدهيم.
ما نميخواستيم
غلامحسين
ساعديها،
بيژن
مفيدها، فروغ
فرخزادها،
پرويز فنيزادهها،
داريوش
رفيعيها و
بسياري ديگر
را زماني به خاك
بسپاريم كه
سرچشمة هنر و
خلاقيتشان
جوشان بود و
هنوز توان
اين را
داشتند كه
ساليان دراز
ديگر براي
فرهنگ و ادب
هنر ايران
افتخار
بيافرينند و
اين مجموعه
را پربارتر
كنند. حيف از
آن همه هنر!
بر من
ببخشاييد اگر
با اندوهي
بسيار عميق و
در عين حال
آميخته به
افسوس و
آزرده دلي
از بانوي
سالار آواز
ايران كه
ناخودآگاه
خاموشي
برگزيد بپرسم:
«چرا؟ چرا قدر
خود ندانستي
و ازقلب
بيمار بيش از
آنچه توان
داشت كار
كشيدي؟ چرا
بهمان
اندازه كه
ما مردم
ايران به
هنرت عشق ميورزيديم
تو بر جسم
خود مهر
نورزيدي؟ تو
كه عاشق
صحنه و مردم
بودي چگونه
صحنه را نيمهكاره
رها كردي و
خالي گذاشتي؟
حيف از آن
صحنهآرايي!
بله ميدانم!
ميدانم كه
هنرمند در
پايگاه و
بارگاهي كه
باشد دنيا را
از دريچهاي
غير از آن كه من
و شما ميبينيم
نگاه ميكند
و با زندگي
جور ديگري
كنار ميآيد.
جهانبخش
پازوکی ترانه
سراي شوريده
حال اينديدگاه
را زيبا سروده
است و گلپا
هنرمند مورد
علاقه هايده
آنرا زيبا
خوانده است: من كه
ميدانم شبي
عمرم به
پايان ميرسد نوبت خاموشي
من سهل و
آسان ميرسد من كه
ميدانم كه
تا سرگرم بزم
هستيام مرگ
ويرانگر چه
بيرحم و
شتابان ميرسد پس چرا پس
چرا عاشق
نباشم؟ من كه
ميدانم به
دنيا اعتباري
نيست نيست بين مرگ و
آدمي قول و
قراري نيست
نيست من كه
ميدانم اجل
ناخوانده و
بيدادگر سرزده ميآيد
و راه فراري
نيست نيست پس چرا پس
چرا عاشق
نباشم؟
چرا عاشق
نباشي، عاشق
باش، بسيار
هم عاشق باش!
هنرمند بيعشق
را كه هنرمند
نخوانند. ولي ايكاش
اندكي از آن
عشقي كه به
فرزندان خود
داشتي، به
هنر خود داشتي،
به شور و
شيفتگي
وشيدايي
داشتي و به
مردم داشتي
به خود نيز
روا ميداشتي.
بانوي سالار
من! تو بخود
بيمهري
كردي و افسوس
و درد كه
چنين كردي!
حيف از تو
بود. مراسم
يادبود هايده ۲۸
ژانويه ۱۹۹۰ |
|
|
|
|||||||
| Home | Works | Biography | Photos | TV & Radio Show | Links | Guest Book | Contact |
|
|
|||||||