|
| Works >> Publications
يادوارهها
مرتضی نيداوود پروازي
بر بال مرغ
سحر به
همراهي گوشههايي
از دستگاه
ماهور درآمد
آقابزرگ
صدايي گرفته
داشت و
چشماني ريز و
نافذ، عاشق
راديوي
قديمي خود
بود، آن جعبة
چوبي سنگين
كه به رنگ
قهوهاي
تيره بود، دو
پيچ بزرگ در
دو سوي داشت
و توري فلزي
طلايي رنگي
قسمت جلوي
آن را ميپوشاند.
اين راديو را
با هيچ چيز
ديگري در
دنيا عوض نميكرد.
جاي راديوي
آقابزرگ روي طبقة
مياني گنجة
اطاق نشيمن
بود. او عادت
داشت روزها
در گنجه را
باز كند،
صندلياش را
كنار آنبگذارد،
پيچ راديو را
بپيچاند،
گوشش را تا
حد ممكن به
راديو نزديك
كند و به
اخبار گوش
دهد. ما نوهها
بچهسال
بوديم و شلوغ
و پر سر و صدا،
كارمان برهمزدن
آرامش آن
خانة بزرگ
قديمي بود.
او عادت داشتگاه
و بيگاه كمي
نخودچي و
كشمش يا چند
دانه نقل و
نبات از جيب
كتش درآورد،
كف دستهاي
كوچولوي ما
بگذارد بلكه
صدايمان
بخوابد تا او
آخرين
خبرهاي دنيا
را آسودهخيال
بشنود.
گاه كه نقل
و نبات و
نخودچي و
كشمش كاري
از پيش نميبرد،
يكي از ما را
از ميان بقيه
برميگزيد،
روي زانويش
مينشاند و
دربارة آن
جعبة بزرگ
صدادار، آهنگ
و ترانه يا
حرفهايي كه
از آن پخش
ميشد، با
صدايي هيجانزده
داد سخن ميداد.
آقابزرگ
عادت داشت
حرفهايش را
در قالب قصه
و حكايت
بگنجاندتا
برايمان
قابل فهم
باشد.
هرگاه كه
اين ترفند هم
كارساز نميشد
و ما لج ميگرفتيم،
آقابزرگ از
داخل گنجة
گرامافون
سياهرنگي
راكه از سفر
هند سوغات
آورده بود --و
خود آن را
فونوگراف ميخواند--
بيرون ميكشيد،
صفحهاي رويآن
كار ميگذاشت،
سوزنش را
وارسي ميكرد،
دستگيرهاي
را ميچرخاند،
دستگاه را
كوك ميكرد
تا آهنگي برايمان
پخش كند.
ياد دارم
نخستين
تجربة من
براي آشنايي
با موسيقي
سنتي ايراني
در يك روز
گرم تابستانِ
شيراز بود.
انگار همين
امروز است،
در اطاق
نشيمن خانة پدربزرگ
صداي گرم
خوانندهاي
از لابلاي خش
و خشسوزن
فونوگراف به
گوش ميرسد: مرغ سحر
ناله سر كن /
داغ مرا تازه
تر كن زاه
شرربار، اين
قفس را /
برشكن و زير
و زبر كن ما
بچهها معني
شعر را اصلاً
نميفهميم
(هنوز براي
ما زود است)،
چشم به چرخش
سوزن روي
صفحة بزرگ سياه
داريم و
كنجكاوي لمس
كردن
فونوگراف و
صفحه لحظهاي
رهايمان نميكند.
آقابزرگ با
صداي گرفتة خود
تصنيف را
همراهي ميكند،
مرغ سحر را
ندا ميدهد و
براي راحت
شدن از شرّ
ما ميگويد
اگر بچههاي
عاقلي باشيم
قصة مرغ سحر
را برايمان
خواهد گفت. -
آقابزرگ چرا
مرغ سحر ناله
ميكنه؟ - چون
تو زندون گير
كرده بچه
جون، ميگه
منو از اين
قفس نجات
بدين! - خوب
اگه در قفسشو
باز كنن،
ميتونن پرش
بدن ديگه! آقابزرگ
خندة تلخي
ميكند، پكي
به سيگار
اُشنوي خود
ميزند، سرفهاي
خراشدار سر
ميدهد، دست
به تهريشي
كه چند
روزيست
نتراشيده
روي صورتش
مانده، ميكشد
و ميگويد: - كار
ما نيس
آقاجون، كار
ما نيس، كار
بزرگتر از ماس! - اگه
بهش دون و
آب بدن شايد
ديگه گريه
نكنه
آقابزرگ؟ - آخه
دون و آبش
كميابه،
كيمياس، دون
و آبش سر قلة
كوه قافه! - مگه
ارزن
نميخوره؟ مث
مرغاي تو
حياط؟ - نه
پدرجون، دون
و آب مرغ
سحر ارزن نيس!
آزاديه. تا
وقتيام
دونش بهش
نرسه گريه
ميكنه. ولي
وقتي بهش
برسه آواز
خوش سر ميده،
آواي خوش
آزادي، نغمة
رهايي! اونوخ
دنيا مث بهشت
ميشه! بلبل
پربسته ز كنج
قفس درآ /
نغمة آزادي
نوع بشر سرا وز نفسي
عرصة اين
خاك تيره را
/ پرشرر كن،
ناله سر كن -
آقابزرگ كي
بلبلو تو قفس
انداخته؟ -
آدماي بد بچه
جون، آدمايي
كه دشمن نور
و روشنايي هستن،
آدمايي كه
نميتونن
درخشش
آفتابو ببينن،
همة اون
ناجوونمردايي
كه نذاشتن و
نميذارن آب
خوش از
گلومون
پايين بره!
خدا شرّشونو
از سر ما كم
كنه! ظلم ظالم،
جور صياد /
آشيانم داده
بر باد اي خدا،
اي فلك، اي
طبيعت / شام
تاريك ما را
سحر كن آقابزرگ
كه توي حال
و هواي سياست
رفته، با كف
دست به قاب
زانو ميكوبد،
با حسرت سر
تكان ميدهد
و ميگويد: - دمت
گرم بهار!
دستمريزاد
مرتضيخان!
به به از
اين آهنگ! بعد
به ما تشر ميزند: - بچهها
سر و صدا
نكنين، گوش
كنين، دست
به فونوگراف
نزنين، خراب
ميشهها!
ببينين چي
ميگه! و ما
بي آنكه
بدانيم
آقابزرگ در
حسرت چه چيز
اينگونه سر
تكان ميدهد،
بدون آنكه
دمي دلمان
براي آب و
دانة مرغ
سحر بينوا
بسوزد، فرياد
كنان به
حياط ميدويم
و او را با
خودش و
آرزوهايش
تنها ميگذاريم. گوشة داد
نوروز ۱۳۵۸ است،
در غربت ملالآور
غروب لُسآنجلس،
لابلاي
نوارهايي كه
از ايران
آوردهام،
به دنبال ترانهاي
ميگردم
شايد در طليعة
بهار غم از
دلم بزدايد:
غم غربت و
دوري را، غم
هجران را كه
در سراسر فضاي
خانه سايه
افكنده و
آنرا چون
قفسي تنگ و
تاريك كرده
است. اولين
نوروز دور از
ايران، گيج
وسرگردان،
سفرة هفت
سين بدون
سنبل و سنجد
و سماق و
سمنو را تماشا
ميكنم. فقط
سكه دارم و
سبزه وسيب و
سركه: هفت
سينِ چيده به
غربت نيمه
تمام است و سفره
بيرنگ.
ترانة «گل
اومد، بهار
اومد، ميرم
به صحرا» را
پيدا ميكنم
ولي حوصلهاش
را ندارم. در
وطن صحبت از
بهار آزاديست
ولي دريغ،
كدام
بهار؟كدام
آزادي؟ چه
فريب بزرگي!
بهار ما بهار
هجران و درد
است. نوار
«مرغ سحر» را
ميگذارم:
وصف حال
ماست مگر نه؟
درد ما را داد
ميزند مگر نه؟ نوبهار
است، گل به
بار است /
ابرِ چشمم
ژاله بار است اين قفس
چون دلم /
تنگ و تار
است شعله فكن
در قفس اي
آه آتشين /
دست طبيعت
گل عمر مرا
مچين جانب
عاشق نگه اي
تازه گل
ازين / بيشتر كن،
بيشتر كن،
بيشتر كن مرغ بيدل،
شرح هجران
/ مختصر،
مختصر كن،
ناله سر كن
روحت شاد
بهار! دست
مريزاد مرتضيخان!
هنر يعني اين،
يعني گامي
فراتر از مرز
زمان و مكان،
چهزيبا
سروديد اين
تصنيف را كه
شرح حال من
است در اين
غربت دهشتزا.
آه كه هنوز
و همواره مرغ
سحرِ ما، اين
بلبل پربسته
و بيدل، در
قفس اسير و
در پي آزادي
نغمه سراست. گوشة
شكسته
تازه از
ايران رسيده،
مسافري است
خسته و خورد
و شكسته،
زندگي بر باد
رفته،
فرزندِ
نوجوان در
زندان از دست
داده، با
چشماني بيفروغ
و صدايي بيروح.
از ماتمكدهاي
به نام
ايران ميآيد،
در بحبوحة
جنگ
خانمانسوز
ايران و عراق.
كم حرف ميزند
و علاقهاي
به يادآوري
خاطرات تلخ
خود ندارد. در
جواب همه ميگويد: -
ايران نيست
و نابود شد،
فراموشش
كنيد، برايش عزاداري
كنيد، ديگر
هيچكس به
هيچكس نيست:
نه فرزند به
پدر و مادر،
نه دوست به
دوست، نه
خواهر به
برادر. همه
از هم گريزان،
همه از هم
روگردان،
تصوير زندة
تصنيف مرغ
سحر: عمر حقيقت
بسر شد / عهد و
وفا بيسپر شد نالة
عاشق، ناز
معشوق / هر دو
دروغ و بياثر
شد راستي و
مهر و محبت
فسانه شد /
قول و شرافت
همگي از
ميانه شد از پي
دزدي وطن و
دين بهانه
شد / ديده تر
شد، ديده تر
شد
روحت شاد
بهار! دست
مريزاد مرتضيخان!
اگر بهار در
طول زندگياش
همين يك
تصنيف را
سروده بود،
اگر مرتضيخان
همين يك
آهنگ را
ساخته بود،
باز هر دو
جاودان ميماندند
و اين ترانه
همچنان ابدي ميشد. فرود
بيش از دو
سال است كه
ميخواهم به
ديدار مرتضيخان
نيداود به
سانفرانسيسكو
بروم و يك
ويديوي
مستند از
روزهاي
زندگياش
ضبط كنم. ميگويند
مرتضيخان
سالخورده و
بيمار است،
حافظهاش را
تقريبا ًاز
دست داده و
مصاحبه و
گفتگو برايش
مشكل است.
اصرار ميكنم،
پافشاري ميكنم:
«مرتضيخان
از خادمان و
مشاهير هنر
ايرانزمين
است، حال كه
در قيد حيات
بسر ميبرد -
در پي اين
همه يادگارهاي
افتخارآفرين
كه در عرصة
موسيقي سنتي
ايران به جاي
گذاشته -
دريغ است
زندگينامة
مصوري از او نماند!».
پاسخم باز
منفي است،
اطرافيان
نگران حال
او هستند و
نميخواهند
ما خستهاش
كنيم. دست
برنميدارم
و به هر كس
كه ميدانم
او را ميشناسد
يا با وي
نزديك است
متوسل ميشوم،
عاقبت در ماه
جولاي
موافقت
جهانشاه
پسرش جلب ميشود.
با خود قرار
ميگذارم در
نيمة ماه
اگوست به
ديدارش
برويم و از
او
فيلمبرداري
كنيم. در حال
آماده كردن
و برنامهريزي
سفر هستيم كه
ميشنوم
مرتضيخان،
استاد يگانة
تار و
موسيقيدان
گرانماية
ايراني
درگذشته است.
آه از نهادم
بر ميآيد. به
سرزنش خويش
مينشينم كه فرصت
را از دست
دادم. گويا
بخت يارم
نبود تا از
فيض محضرش
بهره بگيرم.
حسرت به دل
زمزمه ميكنم: ساقي گلچهره
بده آب
آتشين / نغمة
دلكش بزن اي
يار دلنشين ناله بر
آر از قفس اي
بلبل حزين /
كز غم تو،
سينة من
پرشرر شد كز غم
تو، سينة من
پرشرر، پرشرر
شد
روحت شاد
بهار! روحت
شاد مرتضيخان!
هنر يعني اين! مجلس
يادبود استاد
مرتضيخان
نيداود
يكشنبه ۲۶
اگوست ۱۹۹۰ |
|
|
|
|||||||
| Home | Works | Biography | Photos | TV & Radio Show | Links | Guest Book | Contact |
|
|
|||||||