|
| Works >> Publications
يادوارهها
فريدون فرخزاد قبل از شروع گفتارم، از همه كساني كه نوشته امروز من احتمالاً خشمگينشان خواهد ساخت پيشاپيش پوزش ميطلبم، هر گونه واكنش و چالشي را با احترام فراوان ارج مينهم و از هيچكس هم نخواهم رنجيد. وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم / كه در طريقت ما كافريست رنجيدن نميتوانستم اين سخنان را نگويم كه چند روز است بدجور راه گلويم را بسته. اين را مرثيهاي براي فريدون فرخزاد بشمار نياوريد، اين فرياديست از سر درد براي دل خودم و بسياري ديگر كه بسان من ميانديشند اگر نميگفتم قطعاً فريدون فرخزاد راضي نميشد چون اگر نيك بنگري ما همه فرخزاديم و قرباني. مادربزرگ ميگفت: «شما را بخدا گلابي كه ميخواهيد با آن سنگ گورم را پس از مردن شستشو دهيد، هم اكنون و تا زندهام بنوشانيدم تا قلبم قوت بگيرد!» در اين حرف پيرزن يك دنيا معني نهفته بود و ما نميفهميديم. در زماني ديگر، در مكاني ديگر و به زباني ديگر اتللو مرد اوّل نمايشنامه شكسپير در بحرانيترين لحظات زندگيش و پس از آنكه گلوي دزدموناي به باور خود جفاپيشهاش را به قصد كشت فشرد به كالبد بيجان وي گفت: «كشتمت تا سپس دوستت بدارم!» و در پس اين جملة كوتاه نيز جهاني تفكر خفته بود. از سوي ديگر، شعر شاعر خستهدل شهريار كه روزي سرود: تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم / روزي سراغ من آيي كه نيستم در كنار اين گفته آشناي خودمان كه «خدا كند قدر فلاني را هرگز نداني!» نيز از بينش يكساني حكايت ميكنند: اينكه ما پذيرفتهايم هركس تا روزي كه زنده است قدرش را قهراً نبايد بدانيم و ايرادي هم ندارد اگر ندانيم. تنها هنگامي كه آن كس از كنارمان رفت يادمان ميآيد كه ميشد او را شناخت، ميشد او را همانگونه كه بود تحمل كرد، ميشد قدر او را دانست و شايد هم ميشد او را دوست داشت. حيرت انگيز است! پذيرفتن اين امر كه من و تو اجازه داريم هركس را تا زنده است هر قدر ميتوانيم و تا آنجا كه از دستمان برميآيد آزار دهيم، خوار كنيم، به انتقادش بنشينيم، مورد ايراد قرارش دهيم، رفتارش را مسخره كنيم، به او انگ و برچسب روا و ناروا بزنيم و داوري كنيم، وداوري كنيم و داوري كنيم... چه دشوار است داوري و چه مسئوليت حساسي است حكم راندن! و ما چه آسان اين كار را ميكنيم! چه سهل به خود اجازه ميدهيم كه باد در غبغب و گلوي خود بيندازيم، بر مسند قضاوتتكيه دهيم و همه بندگان خدا را با چوب داوري خويش برانيم. ولي دوست من، هموطن من، عزيز من خوب ميداني كه داوري كردن كار سنگيني است، كار سادهاي نيست و از همه مهمتر كار همه كس نيست. پس چگونه است كه ما همه مثل نوشيدن آب ديگري را به داوري مينشينيم و فرضيه و حكم صادر ميكنيم؟ تازه بدتر از اين! بسا بدتر از اين هنگامي است كه آن ديگري ناگهان از ميان ما ميرود. چون يكباره همه چيز دگرگون ميشود و صفحه برميگردد. همان انسان بد، مردود، منحط، خارج از دين، دور از اخلاق، شارلاتان، دزد، وقيح و چه و چه و چه يكباره قهرمان ميشود، خوب ميشود، نازنين ميشود و شهيد ميشود. عجبا! اين چه حكايتي است! چرا همه آنهاييكه زندهاند بدند و همه آنهاييكه ميميرند خوب ميشوند؟ چون مرده دستش از دنيا كوتاه است؟! چون مرده ديگر برايمان خطري ندارد؟! چون مرده ديگر نيست تا جواب ما را بدهد؟! چون مرده ديگر رقيب ما بشمار نميرود؟! چون مرده ديگر بر بلندايي نايستاده است تا با مغز از آن بالا به پايين بيفكنيمش چه استدلال بچگانهاي و چه انديشة حقيرانهاي! مگر احترام به زندهها چه بدي دارد كه مرده ميپرستيم؟ مگر زندهها با ما چه ميكنند كه مردگان را ياراي آن نيست؟ دوست من، هموطن من، عزيز من به نويسندة خود، به هنرمند خود، به انديشمند خود، به شاعر خود، به سياستمدار خود و از همه بالاتر به همنوع خود، اگر ميخواهي لطفي كني تا آن روزي كه زنده است گلاب را بنوشان كه قلبش توان ادامة زندگي را پيدا كند. شستن سنگ گور او با گلاب چه فايده! چه نتيجه! به حقيقت سوگند، اگر منِ زنده را دوست بداري و همانگونه كه هستم بپذيري نيازي به پرستيدن كالبد بيجان من نيست! دوست من، هموطن من، عزيز من، براي اينهايي كه نامشان را برشمردم مأمور تفتيش عقايد نباش و آنان را به جرم آنكه جلو ميآيند، حرف ميزنند، شهامت به خرج ميدهند و ميگويند و مينويسند و ميخوانند و بازي ميكنند و لاجرم انديشه ميورزند مستوجب عقوبتي سنگين ندان.اين را براي خود تو ميگويم، براي پشيماني بعدت ميگويم. براي آن هنگامي ميگويم كه چون امروز نميداني چگونه حرفت را پس بگيري! وگرنه كسي كه جلو ميآيد، وارد ميدان و گود وصحنه ميشود و خويشتن را در معرض ديد همگان قرار ميدهد از همان گام نخست خود تيرخلاص را به سوي خويش رها كرده است. من هماندم كه وضو ساختم از چشمه عشق / چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست ما را پروايي نيست، اگر بود ملاحظه ميكرديم و خويشتن را در مقابل ديگران عيان و انديشههايمان را براي ديگران عريان نميكرديم. ما هم به آغوش امن گمنامي فرو ميرفتيم و زبان در كام ميكشيديم تا هيچكس ناممان را نشنود و خودمان را نشناسد و لاجرم به داوري ما ننشيند و اجازه ورود به حريم زندگي خصوصي ما را نيابد و چون مأمور تفتيش عقايد به همه كارمان كار نداشته باشد و هردم به بهانهاي با چوب تكفيري ما را نراند. دوست من، هموطن، عزيز من روزي هزار بار مرا نميران! من خود آنگاه كه زندگي خاكيم بهپايان و اجلم فرا رسد خواهم مرد، خواهم رفت. امروز كه زندهام مرا نميران كه فخر من مرگ منگردد. بگذار فخر من زندگي من باشد تا بتوانم بهترينهاي خود را پيشكشت كنم. به جاي داوري انسانهاي خلاق تنها به محك دستاوردهايشان بنشين و خويشتن را از قيد پيشداوريهاي ديگر رهاكن. به من فرصت بده، به من رخصت بده تا با توان اندك خود، در گود پرشور زندگي حرفهاي بهترين منِ خويش را به كار گيرم و اگر توانستم چنين كنم، دستت را در دست من بگذار كه فردا روزي زمين نخورم. در اين ميدان رقابت نابرابر، تو پشت مرا بر خاك نمال تا هنگاميكه زمانه مرا به خاك افكند با حسرت و تأثر به گلريزان اندوهبار پيكر بيجان من ننشيني! ولي اگر در زمان حيات من نتوانستي بپذيريام، اگر به حكم تو از عهده مسئوليت و رسالت خويش سرافراز برنيامدم ترا به حقيقت سوگند، پس از رفتنم نيز همچنان استوار بر اعتقاد قبلي خودپا بفشار و مرا دستاويز هدف هاي خود چه مقدس و چه حقير، چه والا و چه ناچيز قرار نده. مرا بهحال خود بگذار و بگذر و روزي هزار بار در گور سرد نلرزانم. لقب قهرماني را براي كسي حفظ كن كه به هنگام زنده بودنش نيز او را درخور و شايسته قهرماني ميشناختي. من تا روزي كه هستم همانم كه هستم و هنگاميكه رفتم همانم كه بودم! براي من كه چيزي تغيير نكرده است براي تو چرا بايد چنين باشد؟ تو كه آن روز در داوريات انصاف نداشتي و امروز شهامت شركت در سوگوارياش را نداري. نه! تو فقط به هيجان آمدهاي و ميخواهي جبران كني!تو امروز وجدانت ناراحت است، از داوري و قضاوت خام خود شرمنده شدهاي و ميخواهي جبران كني! و آب رفته را به جوي بازگرداني. ميخواهي جبران كني؟ بسيار خوب، پس حداقل گامي شرافتمندانه بردار: ترور و اعدام رامحكوم كن، قتل و كشتار را فجيع بخوان، ظلم و ستم را مورد اعتراض قرار بده و طرد و رد كن؛ قاتل و جنايتكار را دشنام بده؛ دشمن را به ستيز برخيز و با شهامت به دنبال سركوب او باش؛ مرگانسانيت را به سوگ بنشين و در انديشه راه چاره باش و در اين مقام هرچه تواني كن، پرواز را بهخاطر بسپار كه پرنده مردني است. دوست من، هموطن من، عزيز من بگذار تنها سوگوار قتل فجيع يك انسان باشيم و خشمگين يك عمل غيرانساني و خروشنده و معترض به خونهايي كه ناجوانمردانه بر زمين ريخته ميشود. اين تنها كار شرافتمندانهاي است كه در چنين روزهايي ميتوان كرد. بگذار براي يكبار چنين كنيم! جلسه يادبود فريدون فرخزاد - ۱۶ اگوست ۱۹۹۲
|
|
|
|
|||||||
| Home | Works | Biography | Photos | TV & Radio Show | Links | Guest Book | Contact |
|
|
|||||||